{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:44

یه روز حتی به اینکه همچین پیشتهاد هایی دریافت کنم فکر هم نمیکردم.
مطمئن بودم تا اخر عمرم توی فروشگاه ها و بار ها برای چند وون جون میکندم، اما الان بهترین شرکت ها برای داشتنم سر و دست میشکونن.
من با ازدواج با یونجون چیزهای زیادی بدست اوردم، اما اون چی؟ اون از ازدواج با یه دختر فقیر چی بدست میاره؟
من چی میتونم بهش بدم؟
رشته افکارم با صدای باز شدن در اتاق پاره شد.
سرمو بالا اوردم. یونجون بود.
کت مشکی رنگش هنوز تنش بود و کراواتش کمی شل شده بود.
خسته به نظر میرسید... اما وقتی نگاهم بهش افتاد طبق معمول اون لبخند خیلی کمرنگ روی لباش نشست.
هنوز نخوابیدی؟
لبخند کوچیکی زدم.
+فقط داشتم فکر میکردم....
به سمتم اومد. کنارم روی تخت نشست و دستش رو آروم روی موهام کشید.
حرکتش اونقدر ناگهانی بود که برای چند ثانیه قفل نگاهش شدم.
-درباره چی؟
نگاهم افتاد به انگشتای بلندش.
+درباره تو.
دیدگاه ها (۰)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:43&هیونگ من واقعا ازت خوشم می...

سلامممممم🥰حالتون چطوره🥰😘بچه ها خیلی خیلی ببخشیدپارت ۴۳ و ۴۴ ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:42-اینکه نیاز به تشکر نداره! ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:41☆روز بعد☆بعد از رسیدن وسایل...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:19&پس تو در عرض یه شب عاشق شد...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:25-سارانگ، درباره مدرست....با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط