𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:44
یه روز حتی به اینکه همچین پیشتهاد هایی دریافت کنم فکر هم نمیکردم.
مطمئن بودم تا اخر عمرم توی فروشگاه ها و بار ها برای چند وون جون میکندم، اما الان بهترین شرکت ها برای داشتنم سر و دست میشکونن.
من با ازدواج با یونجون چیزهای زیادی بدست اوردم، اما اون چی؟ اون از ازدواج با یه دختر فقیر چی بدست میاره؟
من چی میتونم بهش بدم؟
رشته افکارم با صدای باز شدن در اتاق پاره شد.
سرمو بالا اوردم. یونجون بود.
کت مشکی رنگش هنوز تنش بود و کراواتش کمی شل شده بود.
خسته به نظر میرسید... اما وقتی نگاهم بهش افتاد طبق معمول اون لبخند خیلی کمرنگ روی لباش نشست.
هنوز نخوابیدی؟
لبخند کوچیکی زدم.
+فقط داشتم فکر میکردم....
به سمتم اومد. کنارم روی تخت نشست و دستش رو آروم روی موهام کشید.
حرکتش اونقدر ناگهانی بود که برای چند ثانیه قفل نگاهش شدم.
-درباره چی؟
نگاهم افتاد به انگشتای بلندش.
+درباره تو.
𝘱𝘢𝘳𝘵:44
یه روز حتی به اینکه همچین پیشتهاد هایی دریافت کنم فکر هم نمیکردم.
مطمئن بودم تا اخر عمرم توی فروشگاه ها و بار ها برای چند وون جون میکندم، اما الان بهترین شرکت ها برای داشتنم سر و دست میشکونن.
من با ازدواج با یونجون چیزهای زیادی بدست اوردم، اما اون چی؟ اون از ازدواج با یه دختر فقیر چی بدست میاره؟
من چی میتونم بهش بدم؟
رشته افکارم با صدای باز شدن در اتاق پاره شد.
سرمو بالا اوردم. یونجون بود.
کت مشکی رنگش هنوز تنش بود و کراواتش کمی شل شده بود.
خسته به نظر میرسید... اما وقتی نگاهم بهش افتاد طبق معمول اون لبخند خیلی کمرنگ روی لباش نشست.
هنوز نخوابیدی؟
لبخند کوچیکی زدم.
+فقط داشتم فکر میکردم....
به سمتم اومد. کنارم روی تخت نشست و دستش رو آروم روی موهام کشید.
حرکتش اونقدر ناگهانی بود که برای چند ثانیه قفل نگاهش شدم.
-درباره چی؟
نگاهم افتاد به انگشتای بلندش.
+درباره تو.
- ۸۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط