{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, S², Part ²

Chapter Seven, S², Part ²
جیمین برای لحظه ای با همون چهره ی متعجب و نگران خیره به صورت کانگ موند.
فرمانده کانگ با دادن سکه ها در ازای خرید اقلام متفاوت و لباس، با گذشتن از هر قرفه ی محلی لبخندی هدیه میداد به شخص فروشنده و عبور میکرد.
بعد از لحظه ای درنگ جیمین دوباره فرمانده رو دنبال کرد.

+ ولی این کار ایشون کلی خطر و احتمال پِیِش داره.. هر جور فکر کنیم یه خطری داره... وای سرم داره داغ میکنه، نمیتونم درک کنم...

فرمانده کانگ ایستاد و رو کرد سمت جیمین.

× بهتر نیست جواب سوالاتتون رو از..

با درک جایی که هستن صداش رو پایین تر آورد.

× از خود عالیجناب بخواید؟

جیمین چشماش به اجزای صورت فرمانده خشک شد و با دیدن ابرو های کانگ که بالا رفته و حالتی سوالی تو چهره اش دیده میشه، بعد مکثی، آروم سر تکون داد.

× فعلا از اونجایی که معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیفته پیشنهاد میکنم به خرید جزئی مون بپردازیم. هرچی که نیاز دارید بردارید، درسته که فاصله ی زیادی تا اینجا نخواهیم داشت ولی به خاطر وضعیتمون نمیتونیم مدام در رفت و آمد باشیم.
.
.
بعد از خرید به قولی جزئی، برگشتن به جایی که افسر کیم و امپراطور ایستاده بودن تا به مسیرشون ادامه بدن. ولی اینبار با کمی تفاوت.
چشم های افسر کیم با دیدن سومین اسبی که بهشون ملحق شده برق زد.

< او! فرمانده!‌

کانگ لبخندی زد و به امپراطور نگاه کرد.

× از اونجایی که نتونستیم سومین اسب رو هنگام فرار با خودمون بیاریم پس اینو دیدم و با قیمتی نسبتا خوب خریدمش
_ خوبه، زودتر سوار شید. تو شب حرکت کردن بهتر از روزه، اگر حتی گرگ و میش بشه و ما نرسیده باشیم ممکنه خطرناک باشه.

وقتی که قرار بود همگی بپرن روی اسب ها، صحنه ای که به وجود اومد باعث تعجب هر پنج نفر شد.
جونگ کوک پشت افسر کیم و جیمین پشت فرمانده کانگ سوار شد.
افسر کیم و فرمانده هر دو به پشتشون با تعجب و حالتی سوالی نگاه کردن و مین هم با چشم هایی تهی و کمی متعجب بهشون خیره شد.

× مشکلی نیست، به راهمون ادامه میدیم

جونگ کوک با گرفتن نگاه افسر کیم روی صورتش، سر پایین انداخت و یونگی هم چشم هاش رو از جیمین کند و به مسیر داد.
.
.
(نگاهی به چند ساعت قبل)

... عالیجناب فرمانده کان-
× عالیجناب!!

با ورود ناگهانیه فرمانده به اتاقش چهره اش در هم رفت و بهش نگاه کرد.

_ چه اتفاقی افتاده
× جون شمن پارک در خطره!

ابرو های مردی که نشسته بود روی صندلی در هم رفت و آروم بلند شد.

_ چی؟..
× وزرا.. وزرا باهم دیگه نشستی داشتن و به این نتیجه رسیدن که شمن پارک اون روز برای نجات شما نیومده بوده و فقط اوضاع رو بدتر کرده و جون شمارو در خطر انداخته! اونا بدون اینکه کسی با خبر بشه و بدون اطلاع به شما و صحبت با ملکه مادر خودشون امضای شمارو جعل کردن و حکم بازداشت و قتل شمن پارک رو دادن!

مرد لرزه ای به جونش افتاد و لحظه ای رنگ از صورتش پرید. همون طور خیره مونده بود به نقطه ای و در حال دوره ی تمامیه صحنه های مشکوکی بود که دیده بود.

× سرورم وقت نداریم!!
_ سریع برو و هر طور که شده جلوی رسیدن سربازا به پارک و ندیمه شو بگیر، برو!!
.
.
***
ملکه ی مادر بی قرار از گوشه ای به گوشه ی اتاق قدم میزد.
بانویی که پی کاری فرستاده بود بدون اطلاع قبلی سریع وارد شد تا مرحمی شه روی دل بی قرارش.

... بانوی من! امپراطور به همراه فرماند و افسر و همچنین شمن و ندیمه اش موفق به فرار شدن!
° اوه خدای من... خدای من شکرت...

ملکه ی مادر با چشم دوختن به لب های ندیمه و شنیدن همین چند کلمه آروم شد و خودش رو روی صندلی انداخت و بالاخره نفس عمیقی کشید.
بعد از بازدمی لرزون ندیمه ی دم در اعلام ورود شخصی دیگر رو کرد.

... بانوی من مشاور امپراطور تشریف آوردن
° بگو بیان داخل

وقتی که مشاور شین وارد شد بی هیچ حرفی کاغذ تا خورده ی کف دستش رو به سمت ملکه مادر گرفت.
ملکه چشم هاش به بالا حرکت کرد و به صورت مشاور شین نگاه کرد. سپس دستاش رفت سمت کاغذ و اون رو برداشت.
مشاور شین و ندیمه ای که داخل اتاق بودن تعظیمی قبل از ترک اتاق کردن.
ملکه مادر که نمیدونست داخل اون کاغذ چیه بی درنگ بازش کرد و چشماش روی تصویر خشک شد.
نقاشی ای که امپراطور از شمن کشیده بود...
دیدگاه ها (۰)

Chapter Seven, S², Part ¹درست بعد از پشت سر گذاشتن مسافتی، ا...

Chapter Seven‌پارک جیمین: +شمن افسانه ایدر سن ۳۰ سالگیِ خود‌...

Chapter Seven, Part ²⁹سین‌بان‌اول از دستش افتاد و در حالی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط