{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی من

زندگی من
پارت۱۳

دیانا:حتما باید خبر داشته باشن هیچی نمیگم
ارسلان:یعنی چی دیانا اونا مامان باباتن ولی یه چیزی مامان شدن بهت خیلی میاد
دیانا:باشه یه جوری بهشون میگم خر
ارسلان: افرین دختر
رفتیم تا بریم به هتل

پانیذ:بچه ها بچه ها نمیدونین چی دیدم
لئو:چی دیدی
پانیذ:ارسلان داشت میگفت مامان شدن بهت خیلی میاد
لئو:این یعنی دیانا حاملس
ممد:پشملم
مهشاد:بیا پس براش جشن بگیریم

بچه ها من وقت ندارم اگر میبینید انقدر کوتاهن رمانام عذر میخوام
دیدگاه ها (۰)

اردیا🙂یادش بخیر

زندگی منپارت۱۴محراب:اره امشب توی کافه هتل ممد:اوکی.شب شد ماه...

زندگی من پارت۱۲بعد از تموم شدن اصلا دلم درد نگرفت و فقط حالت...

زندگی منپارت۱۱#arsalanرفتیم پایین دیدیم بچه ها منتظرنممد:چه ...

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت ۲محراب"داشتم سعی می‌کردم با این قیا...

اگه بچتون وسط کیس بیاد و بگه مامان مال کنه دیگه بوسش نکن نام...

Novel panleo ♡ #part⁵³ ♡『 paniz 』با درد از خواب پریدم و دستی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط