{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p³⁸

قسمت ۳۸ : طلوع خون

ویو نور
صبح، آسمون قرمز بود.
مثل این‌که خورشید هم ازش ترسیده باشه.
وقتی بیدار شدم، دیدم دلم می‌لرزه.
یه چیزی از درونم می‌خواست آزاد شه... یه صدا، یه قدرت.

رفتم بیرون.
بابا بالای صخره بود، به آسمون نگاه می‌کرد.
*"بابا..."
برگشت، لبخند زد، اما توی چشماش غم بود.
_"تو هم حسش کردی، نه؟"
*"آره. یه چیزی توی خونم می‌خواد بیاد بیرون."

وی زانو زد و شونه‌هامو گرفت.
€"بهش اجازه نده تو رو کنترل کنه. تو باید انتخاب کنی که نور بمونی، نه تاریکی."
*"اگه نورم هم درد بده چی؟"
_"اون وقت من کنارت می‌مونم تا آخرین نفس."


---

ویو شوگا
رد خون‌آشام‌های باستانی از شمال رسیده بود.
÷ "وی، آماده باش. ارباب‌های خون، دوباره بیدار شدن."

وی گفت:
_"می‌دونم... اون‌هام مثل همیشه دنبال قدرتن."

جونگکوک تفنگشو پر کرد.
× "و هیبریدی‌ها چی؟"
÷ "اونا هم به سمت ما میان. همه‌شون یه چیز می‌خوان — اون دختر."_


---

ویو ا/ت
همه‌چیز دوباره داشت تکرار می‌شد.
ولی این‌بار، وسط میدان جنگ، یه دختر کوچولو بود که با خنده می‌گفت:
"من نمی‌خوام بجنگم... می‌خوام همه بخندن."
و من فقط اشک ریختم، چون می‌دونستم اون شاید تنها کسیه که می‌تونه این چرخه رو بشکنه.


---

📌 پایان قسمت ۳۸
⚔️ منتظر باش!
حمایت کن که کلا دو پارت دیگه مونده🌈
دیدگاه ها (۲)

p³⁹قسمت ۳۹ : آخرین جنگویو وی (تهیونگ)شب حمله رسید.آسمون سیاه...

p³⁹قسمت ۳۹ : آخرین جنگویو وی (تهیونگ)شب حمله رسید.آسمون سیاه...

p³⁷قسمت ۳۷ : نجوای خونویو وی (تهیونگ)شب‌ها دیگه آروم نبودن.ه...

p³⁶قسمت ۳۶ : بازگشت به خاک خونویو ا/تهواپیمای شبانه روی باند...

پارت ۶ :𝐃𝐚𝐫𝐤𝐁𝐥𝐚𝐳𝐞ویو مایک :جنا خیلی داشت می خورد پس بهش گفتم...

part:14name:عشق و جداییویو بوراواقعا نمی دونم چرا با کوک ازد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط