ویو سوجین
𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²³
« ویو سوجین »
امروز شب تولد ۱۵ سالگیمه
با اجازه سوهو قراره دوستام بیان خونمون و سوهو بره خونه جونگکوک
و خب دختر پسر قاطیه
تمیونگ ، صمیمی ترین دوستم زودتر از بقیه اومده بود تا کار هارو با هم انجام بدیم
تمیونگ: هی سوجین در میزنن
رفتم در رو باز کنم که...
جک: سلام؟
سوجین: آها ، آها سلام
جک: نیام ، تو؟
سوجین: اوه ، آره بیا تو( لبخند خجالتی )
خب جک... پسر جالبیه ، خونگرم خندون آآ خب هرچیزی که خوبه رو داره
باهام مهربونه ، ولی خب دو سال ازم بزرگ تره
تمیونگ: سوجین این کارتونا رو باید چیکار کنیم؟
سوجین: همه رو ببریم تو آشپز خونه
رفتم سمت تمیونگ و دوتا از اون کارتونا رو برداشتم
جک: هی هی هی دختر خوب ، اگه بخوای اینطوری پیش بری کمری واست نمیمونه ها؟
سوجین: پس پسر خوب تو اینا و ببر
دختر خوب و پسر خوب ، اسمایی که رو هم دیگه گذاشته بودیم و صدا میکردیم
.
یکی یکی بچه ها میومدن
.
.
.
تولد تموم شد ، حدود ۳ و خورده شب بود فقط منو جک و تمیونگ بودیم که وسایل رو جمع کنیم ، هی به بچه ها می گفتم برن ولی کو گوش شنوا
تمیونگ: بچه ها مامانم پیام داده که تا چند دقیقه دیگه خونه نباشم پخ شدم ، من دیگه برم پس بقیش با خودتون
دست تکون داد و موقع رفتن یه چشمک به من زد
منم مات و مبهوت نگاش کردم
جک : خب سوجین کوچولو
کوچولو ، هه آخرین باری که یکی این لقبی رو بهم داده بود جونگکوک بود
با یاد کردنش خنده به لبم اومد
-----------------------------------------------
سیلام
بچها یه اتفاقی افتاد سر همین نتونستم بیام پارت بدم ببخشید بدقولی کردم😭✨
« ویو سوجین »
امروز شب تولد ۱۵ سالگیمه
با اجازه سوهو قراره دوستام بیان خونمون و سوهو بره خونه جونگکوک
و خب دختر پسر قاطیه
تمیونگ ، صمیمی ترین دوستم زودتر از بقیه اومده بود تا کار هارو با هم انجام بدیم
تمیونگ: هی سوجین در میزنن
رفتم در رو باز کنم که...
جک: سلام؟
سوجین: آها ، آها سلام
جک: نیام ، تو؟
سوجین: اوه ، آره بیا تو( لبخند خجالتی )
خب جک... پسر جالبیه ، خونگرم خندون آآ خب هرچیزی که خوبه رو داره
باهام مهربونه ، ولی خب دو سال ازم بزرگ تره
تمیونگ: سوجین این کارتونا رو باید چیکار کنیم؟
سوجین: همه رو ببریم تو آشپز خونه
رفتم سمت تمیونگ و دوتا از اون کارتونا رو برداشتم
جک: هی هی هی دختر خوب ، اگه بخوای اینطوری پیش بری کمری واست نمیمونه ها؟
سوجین: پس پسر خوب تو اینا و ببر
دختر خوب و پسر خوب ، اسمایی که رو هم دیگه گذاشته بودیم و صدا میکردیم
.
یکی یکی بچه ها میومدن
.
.
.
تولد تموم شد ، حدود ۳ و خورده شب بود فقط منو جک و تمیونگ بودیم که وسایل رو جمع کنیم ، هی به بچه ها می گفتم برن ولی کو گوش شنوا
تمیونگ: بچه ها مامانم پیام داده که تا چند دقیقه دیگه خونه نباشم پخ شدم ، من دیگه برم پس بقیش با خودتون
دست تکون داد و موقع رفتن یه چشمک به من زد
منم مات و مبهوت نگاش کردم
جک : خب سوجین کوچولو
کوچولو ، هه آخرین باری که یکی این لقبی رو بهم داده بود جونگکوک بود
با یاد کردنش خنده به لبم اومد
-----------------------------------------------
سیلام
بچها یه اتفاقی افتاد سر همین نتونستم بیام پارت بدم ببخشید بدقولی کردم😭✨
- ۴۰۰
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط