{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه گوی بود

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁵
یه گوی بود
سایزش تقریباً بزرگ بود، یه کلبه توی برف و درختا و گوزن ها دور و برش
یه چیز خاص بود که می تونست همیشه برام بمونه ، اما با دیدن این گوی احساس بدی میگیرم
عذاب وجدان ؟ نمی دونم ، هرچی هست اصلا دوستش ندارم
( چند ماه بعد )
امروز قراره با جک بریم بیرون
خب سوهو از جک خوشش اومد و گفت اوکیه اگه می خواید با هم باشید ، و منم قبول کردم
از اون شب به بعد زیاد از جونگکوک خبر ندارم ، تنها چیزی که می‌دونم اینه که الان سفره حالا کجا و چرا یا چند وقتش رو نمی دونم همینم که سفره رو از تلفن های سوهو با جونگکوک فهمیدم
اصن ولش کن چرا دارم راجب اون آدم فکر می کنم ( ببین اینطوری نمیشه حس می کنم باید برم داخل داستان سوجین رو بکشم سوجین : خب تقصیر من چیه تو داری می نویسی | هی کی گفت حرف بزنی هاااا )

-------------------------------

دوستان اجازه میدهم که سوجین رو به قتل برسونید 🙂🩸🔪
دیدگاه ها (۲)

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁶ پارت آخر🥺 « ویو لی بوم » بعد از ...

بازگشت... برای همه اتفاق می افته ؛ شانس دوباره شاید این دفع...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁴ ولی نه از روی دوست داشتن از روی ...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²³ « ویو سوجین » امروز شب تولد ۱۵ س...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟲 جونگکوک وارد خانه شد ، سوجین در ب...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟳 روز دادگاه بود ؛ روزی که زندگی سو...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟴 جونگکوک دلش را زد به دریا و سوجین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط