{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•انتقام•

•انتقام•
پارت چهل و سوم✞︎🖤
پانیذ: رضا حوصلتو ندارم بیا بریم پیش دیانا اینا
رضا: باش عزیزم...
___
دیانا: چیکار میکنی دیوونه...
ارسلان: خودت داری میگی دیوونه
دیانا: لبخندی زدم ک با طعم لبای ارسلان یکی شد منو چسبوند به دیوار و شروع کرد وحشیانه بوسیدن لبام نمیتونستم ازش جدا شم چون دستمو قفل دستاش کرده بود و صدامو با لباش خفه کرده بود....
_
رضا: مهراب
مهراب: بله؟
رضا: دیانا و ارسلانو ندیدی؟
مهراب: تو اون مغازه بودن اخرین بار...
رضا: پس چرا نیستن داخلش؟
مهراب: اخه از اینجا بیرونم نیومدن...
دیانا: از لبام دل کند و شروع کرد بوسه زد به گردنم ک ی گاز ریزی گرفت ازش
ک ی جیغ خفیفی کشیدم....ارسلان بسه بزار بعدا...
ارسلان: با بی میلی از دیانا جدا شدم و از اتاق پرو اومدم بیرون ک با قیافه خبیص رضا و مهراب رو به رو شدم ک مهدیس و پانیذم پشت سرشون بودن....
مهراب: اخه تو مغازه خاک‌تو سرتون کنم؟
دیانا: سرمو انداختم پایین ک ارسلان دستشو قفل دستم کرد و رفت و لباسی ک میخواستمو برام حساب کرد...
ارسلان: اتوسا و امیر کوشن؟
اتوسا: ما اینجاییم
دیانا: با صدای آتوسا برگشتم طرفش ک ی دفعه با چیزی ک دیدم خشکم زد...اتوسا با کلی بسته چیبس پشتمون وایستاده بود ک ی اختاپوس مودی بزرگم دستش بود ک رنگش صورتی و آبی بود....
مهراب: چه خبرههه؟
امیر: خب قهر کرده بود کاریش نمیشد کرد...
پانیذ: از کنار رضا بی تفاوت رد شدم و رفتم سمت ماشین‌.‌...
دیانا: این چشه؟
رضا: نمیدونم از دستم ناراحته البته تقصیر خودمم هست چند وقته ازش دور شدم...
ارسلان: نگران نباش داداش درست میشه
امیر: خب بریم دیگ؟
دیانا: امشب همتون بیاین خونه من میخوام وسیله ام بردارم ک میخوام پیش ارسلان بمونم...
اتوسا: اوکیه بریم...


خب بچها این ۳ تا پارت برا امروز حالا شاید شب هم ۱ دونه دادم عشقید همتون فعلا باییییی
دیدگاه ها (۱۹)

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

رمان عشق ممنوع

رمان تو خود منی

عاشقم باش Part 53

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

رمان خون‌آشام من پارت ۴ته : اوو راس میگی خب بگو با دوستم رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط