{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

دقیقه بعد جیا اومد دنبالم
جیا آت بریم
ات بیا بریم خونه من وسایلمو بر دارم
جیا وای بر نداشتی
آت نه
جیا باشه

ویو ته 🖤

اومدم خونه، دوش گرفتم و بعد به کوکی زنگ زدم.

ته: کجایی؟

جونگ کوک: دارم میام.

ته: اوکی.

ویو ته

رفتیم و وقتی رسیدیم، دیدیم فقط هانا اومده بود.

هانا: سلام ددی جونم! خوبی؟ 🎀

ته: سلام.

هانا: عشقم، اذیت نکن دیگه! 😏

ته: اومدم یه چیزی بگم که دیدم آت اومده.

همون لحظه آت وارد شد.

ات: سلام.

ته: سلام.

کوکی و جیمین: سلام.

جیا: سلام.

هانا با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.

هانا: بقیه هم هستن؟ برای سلام کردن نیومدن؟

ات: کو بقیه؟

هانا با حرص اخم کرد و بقیه خندیدن.

ته: بسه دیگه. بریم تو.

ات: بریم.

و همه وارد خونه شدیم...

اما هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم قرار بود این سه روز، چقدر اتفاق برای ما رقم بزنه. 🦋✨

ادامه دارد...
دوستان ویسگونم مشکل پیدا کرده کم گذاشتم ولی چند ساعت بعد اگه درست شد زیاد میزارم
ممنونم از حماتتاتون
دیدگاه ها (۷)

دوستان یه رمان دیگه از جیمین دارم اگه لایک کامنت فالو بیشتر ...

پارت چهارم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتهمراه جیا وارد کلاس شدیم و...

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتصبح با صدای زنگ گوشی از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط