{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این شهر تماما شلوغ

در این شهر تماما شلوغ
در این همهمه ی بیدادکننده ی چشمان نمناک
در این نفس های به هم نرسیده نافرجام
دنبال "تویی" میگردم ک رها نکند "منی" را که از من بودنم فراری ام...
دودستی بچسبد قلبم را ...
بکند نقاب خنده را از چهره ام...
بکوبد برصورتم خودت باشی را...
بکوبد بر دهانم همینی که هستی میخواهمی را...
با پشت دست پاک کند رژ قرمز دلبرم را...
فریاد بزند بی محابا...
نمیخواهم زرق و برقت را...
همین را میخواهم....
بی خنده بی زرق و برق اما بی نقاب تظاهر...
دنبال تویی که دور زدن از وسط جاده از پیچ "بودن" به "نبودن" را بلد نباشد...
محکم باشد جای پای بودنش...
آنقدر محکم که پشت پا بزند به هرچه "نبودن" است...
دیدگاه ها (۱۶)

میدانی جان دلهمه میگویند عشق شهریار حسابی ناب بودمیگویند ای ...

با تو باید عشق را با چـــه زبانی حرف زد؟اَنتِ فی قَلبی مَنیم...

"گردنِ جمعه نیندازید" ..این درد‌هایی را که انبار کرده‌اید رو...

خیره به درهای تا ابد بسته دلمتنها در این میانه میداندلخوش به...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ششم : ویسکی، گرم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط