part 68
part 68
ساعت3:30:
علی-زمان انگار نمیگشت ساعت6پرواز داشتم
پس فردا تولدم بود تولد تارا هم بود
من کنسرت داشتم باید تا اون موقع با تارا برمیگشتم
هرجوری شده باید تولدش و کنارم باشه
باید
تو خونه نمیتونستم بمونه رفتم فرودگاه
منتظر پروازم بودم ولی خوب
انگار عقربه ها قفل شده بودن تو اینستا دنبال پیج جدیدش بودم ولی پیدا نکردم...
تارا-ماشینی که میخواستم و تحویل گرفتم
بد رفتم خونه
فعلا کاری ندارم چون آخر هفته ست و همه ی اداره ها بسته پس
برا خودم یه برنامه طبیعت گردی چیدم که فردا صبح راهی میشم
وسایلم و آماده کردم
یه دوش گرفتم
بد یه شام مشتی برا خودم درست کردم
یه فیلم گذاشتم ....
علی-سوار هواپیما شدم
خیلی استرس داشتم اگه نتونم پیداش کنم چی فقط یروز وقت دارم
هوفففف چشم بندم زدم تا شاید یکمی بخوابم...
فردا صبح:
علی-رسیدم
اولین کاری که کردم هتل هایی که فکر میکردم و رفتم
بلا خره تو یکی از هتل ها اسمش بود
البته آلمانی بلد نبود م
انگلیسی حالیشون کردم
آمار گرفتن از هتل کار سختی نبود
گفتش وقتی هتل تحویل داده با یه تاکسی گرفته از اینجا رفته
عکس تارا رو تقریبا به همه راننده ها نشون دادم تا
بلا خره یکیشون شناخت
ازش خواهش کردم من و ببره اونجایی که تارا رو برده
طرف یکم اسکل بود
یادش نبود مسیر و ولی خوب بلا خره بعد از یک ساعت و نیم رسیدیم یه برج مسکونی
وارد برج شدم از نگهبان برج درمورد تارا پرسیدم گفت که
اینجاست و
طبقه شماره واحدشو بهم گفت
رفتم طبقه آخر و زنگ در و زدم...
#زخم_بازمن#علی_یاسینی#رمان
ساعت3:30:
علی-زمان انگار نمیگشت ساعت6پرواز داشتم
پس فردا تولدم بود تولد تارا هم بود
من کنسرت داشتم باید تا اون موقع با تارا برمیگشتم
هرجوری شده باید تولدش و کنارم باشه
باید
تو خونه نمیتونستم بمونه رفتم فرودگاه
منتظر پروازم بودم ولی خوب
انگار عقربه ها قفل شده بودن تو اینستا دنبال پیج جدیدش بودم ولی پیدا نکردم...
تارا-ماشینی که میخواستم و تحویل گرفتم
بد رفتم خونه
فعلا کاری ندارم چون آخر هفته ست و همه ی اداره ها بسته پس
برا خودم یه برنامه طبیعت گردی چیدم که فردا صبح راهی میشم
وسایلم و آماده کردم
یه دوش گرفتم
بد یه شام مشتی برا خودم درست کردم
یه فیلم گذاشتم ....
علی-سوار هواپیما شدم
خیلی استرس داشتم اگه نتونم پیداش کنم چی فقط یروز وقت دارم
هوفففف چشم بندم زدم تا شاید یکمی بخوابم...
فردا صبح:
علی-رسیدم
اولین کاری که کردم هتل هایی که فکر میکردم و رفتم
بلا خره تو یکی از هتل ها اسمش بود
البته آلمانی بلد نبود م
انگلیسی حالیشون کردم
آمار گرفتن از هتل کار سختی نبود
گفتش وقتی هتل تحویل داده با یه تاکسی گرفته از اینجا رفته
عکس تارا رو تقریبا به همه راننده ها نشون دادم تا
بلا خره یکیشون شناخت
ازش خواهش کردم من و ببره اونجایی که تارا رو برده
طرف یکم اسکل بود
یادش نبود مسیر و ولی خوب بلا خره بعد از یک ساعت و نیم رسیدیم یه برج مسکونی
وارد برج شدم از نگهبان برج درمورد تارا پرسیدم گفت که
اینجاست و
طبقه شماره واحدشو بهم گفت
رفتم طبقه آخر و زنگ در و زدم...
#زخم_بازمن#علی_یاسینی#رمان
۲.۹k
۱۴ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.