آمدی، وه که چه مشتاق و پریشان بودم
آمدی، وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم ، صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه ی اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خار مغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته ی هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت:
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
سعدی
تا برفتی ز برم ، صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه ی اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خار مغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته ی هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت:
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
سعدی
- ۲.۲k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط