{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدی، وه که چه مشتاق و پریشان بودم

آمدی، وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم ، صورت بی جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه ی اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خار مغیلان بودم

زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته ی هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت:
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم




سعدی
دیدگاه ها (۱۳)

جواد منفرد

سعدی...

به پیچ و تابِ تنت می شود سفر نکنمبه آن برآمدگی ها نگاه اگر ن...

ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩﻣﯽ ﺷﻮﺩﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻝ ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩ...

آمدی؟ وه! که چه مشتاق و پریشان بودم !تا برفتی ز بَرَم صورتِ ...

به تولای تو در آتش محنت چو خلیلگوییا در چمن لاله و ریحان بود...

سلام به تو ای شیرین ترین دلدادگی‌ام ...نیامده ام گله کنم ،نه...

شعری بسیار زیبا طولانی هستش اما ارزش خوندن داره حتما تا آخر ...

حضرت زهرا(س)-شهادت(از زبان درب خانه)سال ها پیش در این شهر در...

نیمه شب آواره وبی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

نیمه شب ، آواره و بی حس حال در سرم سودای عشقی بی زو...

یاد تو .....نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط