{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part ۷۵

جادویی عشق part ۷۵

نه..نمیتونه.

خودمو رو تخت انداختم و سرمو توی دستم گرفتم.

وی نمیتونه هیچ کس رو کشته و یا بکشه.

اما...

مدام صحنه اي كه توي خوابم وی دستاشو بالا گرفته بود و گفت بود باهمین دستام کشتمت جلوي; چشمام نقش میبست

خداياا..

این گذشته است یا اینده؟

چطور باید بفهمم؟

چیکار کنم تا اینده نشه؟
بعد اون خواب وحشتناک دیگه خوابم نبرد

بیحال توی جام نشستم که چند دقیقه بعد برگه ای از داخل پنجره

اتاق پرت شد داخل

متعجب چشمامو باريك كردم و برش داشتم و تند رفتم لب پنجره..

هیچ کس رو ندیدم.

متعجب کاغذ زرد رنگ لوله شده رو باز کردم..

نوشته شده بود:;زیاد نمونده..به زودي برميگردي خونه عزیزم.. فقط..تاجایی که میتونی از ویلیام فاصله بگیر..نباید بهش نزديك بشي.. نبايد رابطه ای باهاش داشته باشي..خواهش میکنم قضیه رو جدی بگیر افسون چون واقعا جدیه... دوستت دارم..

عمه ماريا;

سینه ام سنگین بود..خیلی سنگین..

به زور دستم رو به سینه ام گرفتم.

يعني چي؟

این جمله يعني چي که قضیه جدیه و نباید به ویلیام نزديك بشم؟

اشفته دست به صورتم کشیدم و داغون نشستم.

عمه منظورت چی بود؟

چرا همه چیز انقدر گنگ و آشفته است؟

بغض کردم.

نفسم رو شدید بیرون دادم و بلند شدم.

چیکار باید بکنم؟

چشمامو بستم و سعی کردم تمرکز کنم..

نفس عميقي کشيدم

قدرتم زیاد شده بود.

هنوز تمام قدرتم رو نداشتم ولی حس میکردم خیلی کم مونده تا

مثل قبل بشم..

نزديك بود.

برگشتن به خونه نزديك بود.

هم قدرتم داشت تکمیل میشد و کامل شدن ماه هم نزديك بود..

واقعا چرا خوشحال نبودم؟

بغض خفه کننده اي به گلوم چنگ انداخته بود و رو قلبم سنگيني

میکرد.

من عوض شده بودم.

این دنیا این ادمها.. عوضم کرده بودن

ويليام عوضم کرده بود.

1..

ا.ويليام عوضم کرده بود.

اسمش مثل باد سردي به کمر خورد و لرزوندم دستامو به دیوار گرفتم.

دلم لرزیده بود براش.

اشکم جاري شد.

بد لرزیده بود.

داغون دست رو صورتم کشیدم

خيلي بيحال بلند شدم و رفتم بالا

باز ویلیام سر میز صبحانه نبود و جورج به امیلی گفت که حالش

خوبه و براي کاري از عمارت بیرون زده..

بعد صبحانه با اميلي و البرت رفتیم تو محوطه و مشغول یه گوي بازی شدیم.

اولي دوتايي حسابي با دعوا و شلوغ کاري و تو سر هم زدن برام توضیح دادن.

اینطور بود که یه گوي که رنگش فرق داشت و دور قرار میدادن بعد یه تعداد گوي در اختيار داشتیم باید روی زمین قلشون میدادیم..اگه میخورد به اون گوي که رنگش فرق داشت برنده بودیم اگرم به گوي بقیه شرکت کننده ها میخورد هم گوي خودت و هم گوي اون رو میتونستي جايزه برداري و در نتیجه شانس بیشتري براي زدن گوي

اصلي داشتي..

حسابي غرق بازي شده بودیم.

بلند بلند میخندیدیم و داد و بیداد میکردیم.

متقلبمون هم آلبرت بود که یا از خط رد میشد یا توپ رو هوایی مینداخت و تازه وقتی حواسمون نبود توپا رو جابه جا هم میکرد. با خنده زدم رو دست البرت و :گفتم نکن متقلب میدم ببندنت به يکي از درختاهاا..

اميلي بلند خندید و گفت: وااااي چه خوب میشه..فك كن.. خندیدم و گفتم یه سیبم میذاریم دهنش که نتونه حرف بزنه... امیلی از خنده غش کرد

البرت با غیض :گفت من اصلا بازی نمیکنم...شما دخترا گاوین.. چشمامو تا ته گشاد کردم که صداي محکمي پشت سرم گفت: البرت این چه طرز صحبت کردنه؟
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part ۷۵اروم از اتاقم زدم بیرون و نگاهي به باغ و م...

جادویی عشق part ۷۶لبخند زدم. وی بلند شد و فقط گفت: حاضر شو. ...

جادویی عشق part ۷۴از لاي دندونام گفتم باشه.. و خواستم پاشم ک...

جادویی عشق part ۷۳سمت در کشیدمش.. امیلی هم هولش داد و گفت: و...

جادویی عشق part ۵۲ونسا با حرص گفت: احمق.. و سریع و پاکوبان ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط