جادویی عشق part ۷۵
جادویی عشق part ۷۵
اروم از اتاقم زدم بیرون و نگاهي به باغ و محوطه بیرون انداختم و خواستم برگردم داخل که چشمم به وی خورد.
برگشتم زل زدم بهش
زیرالاچيق روي صندلي نشسته بود و سرشو توي دستاش گرفته بود..
یه جوري بود.
سر بلند کرد و چشماشو دوخت به آسمون
نگاهش..
خداي من..يه درد و غمي توي نگاهش بیداد میکرد که تنمو لرزوند..
يعني چشه؟چي انقدر اذیتش میکنه؟
یاد خواب هام افتادم
کشتن.
واقعا وی یه نفر رو کشته بود؟ یا در آینده میکشت؟
میتونست؟
نه..همه وجودم میگفت نه..
داغون و متفکر برگشتم داخل
چند ساعتي توي اتاقم موندم و با طلرع خورشید و رسیدن زمان
صبحانه وقتي شنيدم وی از عمارت رفته بیرون از اتاقم خارج
شدم و رفتم تو باغ
نفس پردردی کشیدموسط باغ روي جعبه خالي ميوه اي نشستم و به جوونه هاي قشنگ
ميوه هاي خوش رنگ خیره شدم.
خیره به طبیعت و میوهها موهام رو بافتم و انداختم به طرف شونه
ام.
وی فرار راه حل درستشه؟
سریع و هول سرچرخوندم
به درختی تکیه داده بود و جدي خيره بود بهم.
به زور اب دهنم رو قورت دادم و تند نگاه ازش کندم پوزخند زد و گفت: ۳ روزه فرار ميكني و فك ميكني تمومه؟فك ميكني
به همین راحتی تموم میشه؟
نمیدونستم چی باید بگم...
اومد کنارم و زانو زد و دستم رو گرفت و گذاشت رو قلبش
گفت: اروم گرفته؟
سریع بلند شدم و تند دستمو کشیدم.
بحث رو عوض کردم و میوه غريبه اي رو نشون دادم و گفتم اینا رو
چطور میچینن؟
نفسش رو شدید بیرون داد و انگار تغییر بحث رو پذیرفت و
گفت اینا دو نوعنيا دونه اي ان يا خوشه اي.
سر تکون دادم
خيالم كمي راحت شده بود که بحث عوض شده.. اومد روبروم و گفت نشونت بدم چطور میچینن؟
اره..
لبخند شیریني زد و گفت: اگه دونه اي باشن اینجوری میچیننش
و سرشو جلو کشید و بوسه کوتاهی به گردنم زد.
نفسم بند اومد.
بعدي و بعدي..
بوسه هاي کوتاه و گرمي به گردنم میزد.
قلبم داشت از جا در میومد.
خواستم فاصله بگیرم اما دستشو دور کمرم انداخت و گرم گفت و
اگه خوشه ای بخوان بچینن اینجوری میشه.
و لباش رو خيلي طولاني و عمیق روي گردنم گذاشت.
نفسم بالا نمیومد..
به زور سعی کردم لباش رو جدا کنم و ترسون از وا دادن خودم
کوبیدم رو شونه اش.
نرم لباش جدا شد ولي باز لباش رو روي گردنم گذاشت.نرم لباش جدا شد ولي باز لباش رو روی گردنم گذاشت.
به زور گفتم وی
نرم لباشو جدا کرد و خیلی گرم زمزمه کرد: عین عسل ميموني..
و
انگشتش رو روي گردنم کشید.
صورتشو اورد روبروي صورتم و گفت طرز چیدن البالو ها رو هم
برات توضیح بدم؟
و به لبام نگاه کرد.
بي
اختیار لبخند زدم و تند سرمو چوخوندم که نبینه. کنار گوشم رو بوسید و گفت لباي تو سرخ ترین البالوییه که به کل عمرم میخوام بچینم
لرزون سعي کردم دستش رو شل کنم و اروم گفتم يکي
ميبينتمون.. ول كن..
وی اگه کسی بخواد نگران دیدن بقیه باشه اون منم نه تو..
اروم گفتم . لطفا
کلافه گفت: چرا اینکارو میکنی؟
زل زدم تو چشماش
جدي
گفت انقدر بدم؟ انقدر ازم نفرت داري؟
اروم دستاشو جدا کردم و با بغض گفتم کاش مسئله اینا بود
البرت داد زد: وی.. وی تو باغي؟
و صداي پاش میومد که میدوید.. وی کلافه دست به صورتش کشید.
ازش فاصله گرفتم.
البرت-ويليااااااام...
وی کلافه گفتم اینجام
البرت دوید و بالاخره وی رو دید و با ذوق گفت میشه بریم
رودخونه پایین عمارت شنا کنیم؟
وی عصبی گفت اینو یه دفعه از کجا درآوردي؟ الان وقت شناست؟ البرت لباشو جمع کرد و مظلوم گفت: اسب سواري نه..شنا نه..بیرون رفتن نه پیش مهمون اومدن نه.
اشک تو چشماش حلقه زد و گفت پس چیکار کنم؟ فقط برم تو اتاقم؟ و سریع رو برگردوند که وی زانو زد و دستش رو کشیدو بغلش کرد و شرمنده و اروم گفت معذرت میخوام...یه کم...
نفسش رو بیرون داد و گفت یه کم این روزا اشفته ام.. دست روي موهاي برادر کوچیکش کشید و گفت: بسیار خوب برو خبر بده ما میخوایم بریم پیكنيك..همه چی رو حاضر کنن..من و تو و
امل و دوشیزه تایکا... میریم کنار رودخونه ناهار میخوریم و شنا
اميلي و دوشیزه افسون میریم کنار رودخونه ناهار میخوریم و شنا
میکنم... البرت با ذوق گفت: عالیه...عالیه..مرسي ويليامممم.
و محکم گونه وی رو بوسید و دوید.
اروم از اتاقم زدم بیرون و نگاهي به باغ و محوطه بیرون انداختم و خواستم برگردم داخل که چشمم به وی خورد.
برگشتم زل زدم بهش
زیرالاچيق روي صندلي نشسته بود و سرشو توي دستاش گرفته بود..
یه جوري بود.
سر بلند کرد و چشماشو دوخت به آسمون
نگاهش..
خداي من..يه درد و غمي توي نگاهش بیداد میکرد که تنمو لرزوند..
يعني چشه؟چي انقدر اذیتش میکنه؟
یاد خواب هام افتادم
کشتن.
واقعا وی یه نفر رو کشته بود؟ یا در آینده میکشت؟
میتونست؟
نه..همه وجودم میگفت نه..
داغون و متفکر برگشتم داخل
چند ساعتي توي اتاقم موندم و با طلرع خورشید و رسیدن زمان
صبحانه وقتي شنيدم وی از عمارت رفته بیرون از اتاقم خارج
شدم و رفتم تو باغ
نفس پردردی کشیدموسط باغ روي جعبه خالي ميوه اي نشستم و به جوونه هاي قشنگ
ميوه هاي خوش رنگ خیره شدم.
خیره به طبیعت و میوهها موهام رو بافتم و انداختم به طرف شونه
ام.
وی فرار راه حل درستشه؟
سریع و هول سرچرخوندم
به درختی تکیه داده بود و جدي خيره بود بهم.
به زور اب دهنم رو قورت دادم و تند نگاه ازش کندم پوزخند زد و گفت: ۳ روزه فرار ميكني و فك ميكني تمومه؟فك ميكني
به همین راحتی تموم میشه؟
نمیدونستم چی باید بگم...
اومد کنارم و زانو زد و دستم رو گرفت و گذاشت رو قلبش
گفت: اروم گرفته؟
سریع بلند شدم و تند دستمو کشیدم.
بحث رو عوض کردم و میوه غريبه اي رو نشون دادم و گفتم اینا رو
چطور میچینن؟
نفسش رو شدید بیرون داد و انگار تغییر بحث رو پذیرفت و
گفت اینا دو نوعنيا دونه اي ان يا خوشه اي.
سر تکون دادم
خيالم كمي راحت شده بود که بحث عوض شده.. اومد روبروم و گفت نشونت بدم چطور میچینن؟
اره..
لبخند شیریني زد و گفت: اگه دونه اي باشن اینجوری میچیننش
و سرشو جلو کشید و بوسه کوتاهی به گردنم زد.
نفسم بند اومد.
بعدي و بعدي..
بوسه هاي کوتاه و گرمي به گردنم میزد.
قلبم داشت از جا در میومد.
خواستم فاصله بگیرم اما دستشو دور کمرم انداخت و گرم گفت و
اگه خوشه ای بخوان بچینن اینجوری میشه.
و لباش رو خيلي طولاني و عمیق روي گردنم گذاشت.
نفسم بالا نمیومد..
به زور سعی کردم لباش رو جدا کنم و ترسون از وا دادن خودم
کوبیدم رو شونه اش.
نرم لباش جدا شد ولي باز لباش رو روي گردنم گذاشت.نرم لباش جدا شد ولي باز لباش رو روی گردنم گذاشت.
به زور گفتم وی
نرم لباشو جدا کرد و خیلی گرم زمزمه کرد: عین عسل ميموني..
و
انگشتش رو روي گردنم کشید.
صورتشو اورد روبروي صورتم و گفت طرز چیدن البالو ها رو هم
برات توضیح بدم؟
و به لبام نگاه کرد.
بي
اختیار لبخند زدم و تند سرمو چوخوندم که نبینه. کنار گوشم رو بوسید و گفت لباي تو سرخ ترین البالوییه که به کل عمرم میخوام بچینم
لرزون سعي کردم دستش رو شل کنم و اروم گفتم يکي
ميبينتمون.. ول كن..
وی اگه کسی بخواد نگران دیدن بقیه باشه اون منم نه تو..
اروم گفتم . لطفا
کلافه گفت: چرا اینکارو میکنی؟
زل زدم تو چشماش
جدي
گفت انقدر بدم؟ انقدر ازم نفرت داري؟
اروم دستاشو جدا کردم و با بغض گفتم کاش مسئله اینا بود
البرت داد زد: وی.. وی تو باغي؟
و صداي پاش میومد که میدوید.. وی کلافه دست به صورتش کشید.
ازش فاصله گرفتم.
البرت-ويليااااااام...
وی کلافه گفتم اینجام
البرت دوید و بالاخره وی رو دید و با ذوق گفت میشه بریم
رودخونه پایین عمارت شنا کنیم؟
وی عصبی گفت اینو یه دفعه از کجا درآوردي؟ الان وقت شناست؟ البرت لباشو جمع کرد و مظلوم گفت: اسب سواري نه..شنا نه..بیرون رفتن نه پیش مهمون اومدن نه.
اشک تو چشماش حلقه زد و گفت پس چیکار کنم؟ فقط برم تو اتاقم؟ و سریع رو برگردوند که وی زانو زد و دستش رو کشیدو بغلش کرد و شرمنده و اروم گفت معذرت میخوام...یه کم...
نفسش رو بیرون داد و گفت یه کم این روزا اشفته ام.. دست روي موهاي برادر کوچیکش کشید و گفت: بسیار خوب برو خبر بده ما میخوایم بریم پیكنيك..همه چی رو حاضر کنن..من و تو و
امل و دوشیزه تایکا... میریم کنار رودخونه ناهار میخوریم و شنا
اميلي و دوشیزه افسون میریم کنار رودخونه ناهار میخوریم و شنا
میکنم... البرت با ذوق گفت: عالیه...عالیه..مرسي ويليامممم.
و محکم گونه وی رو بوسید و دوید.
- ۲۲۸
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط