{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part ۷۶

جادویی عشق part ۷۶

لبخند زدم.

وی بلند شد و فقط گفت: حاضر شو.

و يه جوري دلخور و گرفته رفت.

بیحال برگشتم داخل و آماده شدم و به اميلي كمك كردم حاضر شه.. ٤ نفري با کالسکه راهی شدیم.

وی هیچی نمیگفت و یه جورایی تلخ و گرفته بود و بیشتر حرفا رو اميلي و البرت میزدن که خيلي خوشحال بودن.

کنار رودخونه زیر اندازي انداختیم و انا خوراکي هاي مختلف روش چید و رفت.

امیلی دستم رو کشید و برد نزديك رودخونه و نزديك اب روي تخته سنگي نشستيم.

البرت و وی هم اومدن سمت آب تا شنا کنن..

نگاش کردم

پیرهنش رو از تنش در آورد و توی آب رفت.

از دیدن بالا تنه برهنه اش کل وجودم داغ کرد.

به سختي بالاي لباسم رو شل کردم و سعی کردم نگاش نکنم.. اما با صداي خنده بلند البرت و خنده اروم وی سر کج کردم و

نگاشون کردم

نزديك ما بودن.

البرت خيلي شاد به نظر میرسید و تند روي ويليام اب میریخت.

این شادیش خوشحالم میکرد

نگاهم رو روی وی کشیدم.

نمیتونستم نگاه از اندام ورزیده اش بگیرم و...

یه دفعه چشمم به چیزی خورد که تمام وجودم رو لرزوند..

چشمام گرد کردم.

خداي من..

شوکه زل زدم به بازوش و با دقت چشمامو باريك كردم.

حس میکردم از شدت شوك نفسم بالا نمیاد..

دستم رو ناباور روي بازوي خودم کشیدم.

جاي واكسن...

روي بازوي ويليام جاي واکسن بود.

دقيقا مثل مال من..شوك نشان واكسن روي بازوي ويليام حتي از شوك پرت شدنم توي

این دوره هم بیشتر بود.

يعني..

يعني اونم مثل من اومده بود؟ با کتاب؟

شاید با همین کتاب

اما...

اميلي و البرت سالهاست وی رو دارن. يعني وی.. این همه مدت...

تمام این زمانی که من داشتم دست و پا میزدم واقعا وی هم به

درد من دچار بود؟



پپپپپپ





خدایااا..

نفسم در نمیومد

چطور ممکنه؟ مگه میشه؟

به محض رسیدن به خونه تند دویدم تو اتاقم و در رو بستم.

نمیتونستم تمرکز کنم.

نکنه... نکنه ویلیام هم مثل من پرت شده توي اين دنیا و سالهاست

نتونسته ازش خارج بشه؟

اونقدر طولانی که بودن اینجا رو پذیرفته

داغون چنگ به موهام زدم.

يعني واقعا ویلیام هم از دوره من اومده؟

از ۲۰۱۹؟؟

اما...

جور در نمیاد..

هيچي جور در نمیاد..

اشفته تو اتاق قدم زدم

چیکار کنم؟

باید بهش اعتماد کنم و رازم رو به امید یه درد مشترک بگم که شاید

اونم مثل من باشه؟

شاید..

شاید بشه باهم برگردیم.

از این فكر اشك شوق تو چشمام جمع شد.

تند کتاب رو از زیر تختم بیرون کشیدم.

لمسش کردم.

جادو توش وجود داشت.

بس بود.

قدرته بسقدرتم بس بود.

میتونستم قفلش رو باز کنم و برم یا میتونستم با طلسم عمه برم..میتونستم با هر راهی که بشه ویلیام رو هم برد برم..

برگردم خونه. پیش مامان..پیش بابا..

برم سراغ زندگي حقيقيم..

دوره خودم..

کنار ادمهای هم دوره خودم

اما..

وی..

باید بهش بگم

شاید مثل من باشه...

شاید مال دوره من باشه..

اون نشان واکسن.. وااي خداا..

مغزم داشت منفجر میشد.

باید بهش بگم؟
اما اگه بخوام قضیه کتاب و عمه رو بگم باید جادو رو هم بگم و

اونوقت..

اگه باور نکنه اگه اشتباه کرده باشم و مال زمان من نباشه اگه به

عنوان جادوگر لوم بده و اتیشم بزنن چی؟

تند دست به صورتم گرفتم.

نه..

نمیشه..

نمیتونم چیزی بگم..نمیتونم ريسك كنم...

نمیتونم جونمو به خطر بندازم. ضربه اي به در خورد و امیلی گفت: افسون

لرزون و به زور گفتم بله..

اميلي وقته شامه...

به زحمت :گفتم شما بخورين.. من سيرم...

اميلي-مطميني؟ اره.

امیلی باشه...

و صداي پاش گفت داره میره

داغون باز قدم زدم

گردبادی که توش گیر کرده بودم هر لحظه ویرانگر تر میشه و بیشتر

منو داخل میکشید.

فردا شب ماه کامل میشد.
دیدگاه ها (۱)

جادویی عشق part ۷۷به اسمون نگاه میکرد. اولش خواستم برگردم ول...

جادویی عشق part ۷۸ دیگه وقتش بود مال من بود و من مال اون دلم...

جادویی عشق part ۷۵اروم از اتاقم زدم بیرون و نگاهي به باغ و م...

جادویی عشق part ۷۵نه..نمیتونه. خودمو رو تخت انداختم و سرمو ت...

جادویی عشق part ۷۲صبح نتونستم پلك رو هم بذارم... تنم هنوز از...

جادویی عشق part 35نچ نچ به البرت فك كردم. اتیش پاره تخسیه خد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط