{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسج دادم

من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسج دادم”بابا پاشو بریم”.
وسط صحبتش بود گوشیشو برداشت همه هم منتظر بودن که صحبتشو ادامه بده ،
بلند گفت :عه تویی؟ باشه باباجان الان میریم!
دیدگاه ها (۱)

اینایی که تو شروع صحبتاشون میگن فضولی نباشه ها … اینا ادمای ...

دختری از کوچه باغی میگذشت یک پسر در راه ناگه سبز گشت در پی ...

لطفاً نظرتون رو در مورد فیسبوک بگین

توی آرزوهای امشبتون همه رو یادتون باشه،آرزو میکنم به همه آرز...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

مربی موتور سوار

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

رمان آرام باش

فیک تهیونگ

part:19

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط