سناریو از توکیو ریونجرز
سناریو از توکیو ریونجرز
پارت ۲
(اسلاید ۲ عکس کایا )
چند سال بعد
کایا حالا نوجوان شده بود
دختری پر انرژی ،کمی لجباز ودر عین حال مهربان .اما یک ویژگی عجیب داشت :وقتی عصبی میشد،چهرش به طرز عجیبی شبیه مایکی میشد.و وقتی لبخند میزد شباهتی به سنجو داشت .
البته خودش هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بود. یک روز کایا وارد مدرسه شد.همان روز قرار بود با چند نفر از بچه های خانواده های قدیمی تومان آشنا شود.
وقتی وارد حیاط شد،پسری جلویش ایستاد.
موهایش کمی نامرتب بود و لبخند شیطنت آمیزی روی صورتش داشت.
–《توکایایی؟》
کایا با تعجب نگاهش کرد.
–آره ....چرا؟
پسر دستش را جلو آورد.
–من کِی هستم .
کایا دستش راگرفت.
–کِی ؟اسم عجیبیه.
کی خندید.
–بابام میگه اسمم به اندازه خودش خفنه.
کایا پرسید:
–بابات کیه ؟
کی با غرور گفت :
–باجی
کایا چند لحظه سکوت کرد.
–کِی با هیجان شروع کرد درباره پدرش حرف زدن .ازاینکه پدرش چقدر دیوانه بار موتور سواری را دوست داشته ، ازخاطراتش،از اخلاقش و از داستان های قدیمی تومان.
کایا با دقت گوش میداد.
برای اولین بار بود که کسی درباره گذشته ای حرف می زد که برایش کاملا ناشناخته بود .
شروع یک دوستی
چند روز بعد ،کایا و کِی تقریبا همیشه کنار هم بودند.
اگر کایا جایی میرفت، کی هم همراش بود .
اگر کی دردسری درست میکرد،کایا هم کنارش بود.
یک روز کی باخنده گفت:
–فکر کنم تو بهترین دوست من شدی .
کایا لبخند زد .
–فکر کنم منم همینطور.
کی دستش را بالا آورد.
–پس از امروز یه قانون داریم.
–چه قانونی؟
–هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذاریم.
–قبوله.
آنها نمیدانستند این قول ساده ،بعد هاآنها را وارد بزرگترین راز زندگیشان خواهد کرد.
پارت ۲
(اسلاید ۲ عکس کایا )
چند سال بعد
کایا حالا نوجوان شده بود
دختری پر انرژی ،کمی لجباز ودر عین حال مهربان .اما یک ویژگی عجیب داشت :وقتی عصبی میشد،چهرش به طرز عجیبی شبیه مایکی میشد.و وقتی لبخند میزد شباهتی به سنجو داشت .
البته خودش هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بود. یک روز کایا وارد مدرسه شد.همان روز قرار بود با چند نفر از بچه های خانواده های قدیمی تومان آشنا شود.
وقتی وارد حیاط شد،پسری جلویش ایستاد.
موهایش کمی نامرتب بود و لبخند شیطنت آمیزی روی صورتش داشت.
–《توکایایی؟》
کایا با تعجب نگاهش کرد.
–آره ....چرا؟
پسر دستش را جلو آورد.
–من کِی هستم .
کایا دستش راگرفت.
–کِی ؟اسم عجیبیه.
کی خندید.
–بابام میگه اسمم به اندازه خودش خفنه.
کایا پرسید:
–بابات کیه ؟
کی با غرور گفت :
–باجی
کایا چند لحظه سکوت کرد.
–کِی با هیجان شروع کرد درباره پدرش حرف زدن .ازاینکه پدرش چقدر دیوانه بار موتور سواری را دوست داشته ، ازخاطراتش،از اخلاقش و از داستان های قدیمی تومان.
کایا با دقت گوش میداد.
برای اولین بار بود که کسی درباره گذشته ای حرف می زد که برایش کاملا ناشناخته بود .
شروع یک دوستی
چند روز بعد ،کایا و کِی تقریبا همیشه کنار هم بودند.
اگر کایا جایی میرفت، کی هم همراش بود .
اگر کی دردسری درست میکرد،کایا هم کنارش بود.
یک روز کی باخنده گفت:
–فکر کنم تو بهترین دوست من شدی .
کایا لبخند زد .
–فکر کنم منم همینطور.
کی دستش را بالا آورد.
–پس از امروز یه قانون داریم.
–چه قانونی؟
–هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذاریم.
–قبوله.
آنها نمیدانستند این قول ساده ،بعد هاآنها را وارد بزرگترین راز زندگیشان خواهد کرد.
- ۷۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط