{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه اون دو تا که انکار برخلاف من بهترین زمان زندگیشون بو

نگاه اون دو تا که انکار برخلاف من بهترین زمان زندگیشون بود میکردم و یاد خودم و شوگا زمانی که مثل قصه ها سیندرلا و شاهزاده بودیم افتادم...
لارا وقتی اومد انگار متوجه حال من شد برای همین دستش رو گذاشت روی کمرم و نوازش خواهرانه ای کرد و با لبخند منو از اونجا دور کرد...
سوار ماشین شدیم و من برای آخرین بار نکاه پرنسس خیانت کارم کردم ...
سعی کردم جوری نگاهش کنم که اینم اخرین نگاه من بهش باشه
سرمو به پنجره ماشین تکیه دادم و تموم خاطرات رو یک دور مرور کردم ...
و سعی کردم بهشون فکر نکنم گرچه بی فایده بود ....
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه ...
من خالم زیاد خوب نبود و اصلا حوصله نداشتم برای همین رفتم سمت اتاقم و مثل همیشه خودمو پرت کردم روی تخت و آهنگ ملایمی پخش کردم و چشامو روی هم گذاشتم ...
داشتم توی ذهنم هزاران دلیل برای فکر نکردن به شوگا میاوردم اما فایده نداشت ...
انگار ذهن من فلشی بود که حافظه اش پر بود از لحظه لحظه شوگا ...
از خنده هاش...اخماش... بد اخلاقیاش ... پیانو زدناش و....
کافی بود چشمامو میزاشتم روی هم اون موقع تمام همین لحظات توی ذهنم تند تند پخش میشدن ...
توی افکارم غرق بودم که با باز شدن در توسط لارا رشته افکارت بهم خورد و به لارا که با یک سینی پر از خوراکی رو ب روت وایستاده نگاه کردی :«

آ.ت :« چیزی شده؟
لارا :« ن فقط اومدم با هم بخوریم ... هیچی نخوردی دو روزه!
آ.ت:« ممنون ولی واقعا میل ندارم ...
«««لارا مثل مامانا اومد و کنارم نشست و با چشمای کیوت سبز رنگش به چشمای قهوه ای رنگ من نگاه کرد ...»»

لارا :« آ.ت ... بالاخره که چی؟ میخوای تا آخر عمرت همینجوری باشی ... نمیشه که اینجوری اون یک اتاق بود و امروز تموم شد ... می‌دونم سخته فراموشش کنی اما غیر ممکن نیست .. تو هم باید مثل اون یک زندگی جدید رو شروع کنی ....

««من مثل بچه های کوچولو که مشغول گوش دادن به نصیحت های مامانشون بودن رو ب روی لارا نشسته بودم و به تک تک حرفاش فکر میکردم ... اون راست می‌گفت ...چرا وقتی شوگا تونسته ب من فکر نکنه من نتونم؟!
شاید طول بکشه اما منم میتونم دیگه به اون فکر نکنم ...»»
««لارا که منتظر شنیدن جواب از من بود سرمو با دستش گرفت بالا و گفت :«
لارا :« خب...!!؟
آ.ت :« باشه ... اما قول نمیدم ... چون ممکنه طول بکشه ... خودت بهتر میدونی
لارا :« خودم کمکت میکنم ولی باید خودت بخوای ...
آ.ت :« واقعا اگه تو رو نداشتم چی میشد...!؟
لارا:« هیچی دیگه دیوونه نبودی

«««از حرفش خنده ام گرفت و یکدونه زدم به پشتش ...»»»
لارا بعد از چند دقیقه با لیوانای بزرگ شیر کاکائو اومد و کنار من نشست و تلویزیون رو روشن کرد
امروز فوتبال داشت و لارا عشق فوتبال بود و توی همچین روزایی هم نمیزاشت کسی دستش به کنترل تلویزیون بخوره ....
بنابراین منم مجبور بودم بشینم کنارش و فوتبال ببینم ....»»
دیدگاه ها (۸)

امشب با اشتیاق زیاد رفتم توی تخت خواب و برای اولین شب تو این...

فردا صبح با چشمایی که دورشون از کم خوابی کبود شده بود جوری ک...

جین ویو:(تایم جامپ به بیمارستان)آ.ت رو بردن برای سونوگرافی و...

پی دی نیم گفت باید یه فکری به حال دنسات کنی وگرنه میدونم چجو...

تمام این چند روز با چشمای اشکی و صورتی که قرمزیش روی پوست سف...

تک پارتی شوگا( طولانیه)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط