اسم فیک ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
&آیا از تصمیمت مطمعنی دخترم ؟
+نگاهی به کوک انداختم و بعد به قاضی گفتم بله.( با بقض )
&پس حکم صادر شد آقای جئون و خانم کیم از این به بعد هیچ نسبتی باهم دیگه ندارند و حضانت بچه هم با آقای جئون. هست. خانم کیم هفته ای یک بار میتوانند بچه را ببینند روز همگی خوش
_+روز خوش جناب قاضی
+رفتم سمت کوک و گفتم. +میدونی. شاید از همون اول هم هیچ احساس و عشقی نسبت به من نداشتی و مقصر من بودم که فک میکردم برای یه نفر واقعا مهمم. نیومدم این حرفارو بهت بگم که عذاب وجدان بگیری و یا هرچیز دیگه فقط خواستم ازت تشکر کنم آقای جئون
_(با سردی و دلگرمی )تشکر برای چی. خانم کیم ( با ناراحتی)
+درسته شاید خیلی عذابم دادی شاید خیلی در زندگیت اضافی بودم که نتونستم از هیچ عشقی به سمت تو برخوردار باشم. اما. ممنونم بابت همه چی بابت اون یک سال و چهارماه از زندگی مشترکمون وبابت اینکه بتونم درک کنم عاشق شدن چه حسی بابت تمام این ها ازت ممنونم جئون امیدوارم با همسر آیندت خوش باشی ( با چند قطره اشک )
_ات.
+بدون گوش دادن به حرفاش پامو از اون خراب شده بیرون گذاشتم که دیدم یه زن که چه عرض مثل هرزه ها ارایش غلیظ و لباس که نه طور پوشیده بود وایساده بود روبه روی من و با یه پوزخند داشت نگام میکرد
وقتی دیده کوک یعنی جئون از از در اومد بیرون با لبخند رفت سمتش و بغلش کرد اما جئون پسش زد
علامت ملیسا دختر عموی هرزه ی کوک ◇
◇وااا ددی چرا اینجوری میکنی من میدونم که توهم دوسم داری. و داشتی اون هرزه رو بزور تحمل میکردی.( اشاره به ات )
_ملیسا فقط خفه شو(. با عربده )
+من میرم روز خوبی داشته باشید
چند ساعت گذشته بود ساعت نزدیک به ۹ شب بود. اما همچنان. ات بیچاره در خیابان درحال قدم زدن بود کاری هم نمیتوانست انجام دهد نه پولی داشت نه خانه ای و نه موبایلی .
کوک هم که بعد طلاق گرفتن از دخترکش رفت خانه. اما با این تفاوت که ملیسا هم همرامش بود ناسلامتی قرار بود زنش شود پس،مجبور بود با آن. خوش رفتاری داشته باشد. .
چند روز گذشت دخترک در. صندلی که در پارک آن. محل بود خوابش برده بود چند روزی نه از غذا و آب خبری نبود. حداقل خوب بود که فصل بهار بود و شب سرد نبود. اما خب گرم هم نبود و همین باعث شده بود که ات سرما خورده باشد .
+خوابیدن دیگه بسه دختر بلند شو یه تکونی به خودت بده هر چند که. حال هیچی رو نداری.
+شروع کردم به قدم زدن توی خیابون هایی که حتی نمیدونستم آخرش به کجا ختم میشه. بدون. صدا بدون نگرانی بدون اضطراب میدویدم نمیدونستم دارم چیکار میکنم. همینجوری داشتم ادامه میدادم که یهو یه ماشین بزرگ سیاه جلوم سبز شد و...
پارت ۵۰
&آیا از تصمیمت مطمعنی دخترم ؟
+نگاهی به کوک انداختم و بعد به قاضی گفتم بله.( با بقض )
&پس حکم صادر شد آقای جئون و خانم کیم از این به بعد هیچ نسبتی باهم دیگه ندارند و حضانت بچه هم با آقای جئون. هست. خانم کیم هفته ای یک بار میتوانند بچه را ببینند روز همگی خوش
_+روز خوش جناب قاضی
+رفتم سمت کوک و گفتم. +میدونی. شاید از همون اول هم هیچ احساس و عشقی نسبت به من نداشتی و مقصر من بودم که فک میکردم برای یه نفر واقعا مهمم. نیومدم این حرفارو بهت بگم که عذاب وجدان بگیری و یا هرچیز دیگه فقط خواستم ازت تشکر کنم آقای جئون
_(با سردی و دلگرمی )تشکر برای چی. خانم کیم ( با ناراحتی)
+درسته شاید خیلی عذابم دادی شاید خیلی در زندگیت اضافی بودم که نتونستم از هیچ عشقی به سمت تو برخوردار باشم. اما. ممنونم بابت همه چی بابت اون یک سال و چهارماه از زندگی مشترکمون وبابت اینکه بتونم درک کنم عاشق شدن چه حسی بابت تمام این ها ازت ممنونم جئون امیدوارم با همسر آیندت خوش باشی ( با چند قطره اشک )
_ات.
+بدون گوش دادن به حرفاش پامو از اون خراب شده بیرون گذاشتم که دیدم یه زن که چه عرض مثل هرزه ها ارایش غلیظ و لباس که نه طور پوشیده بود وایساده بود روبه روی من و با یه پوزخند داشت نگام میکرد
وقتی دیده کوک یعنی جئون از از در اومد بیرون با لبخند رفت سمتش و بغلش کرد اما جئون پسش زد
علامت ملیسا دختر عموی هرزه ی کوک ◇
◇وااا ددی چرا اینجوری میکنی من میدونم که توهم دوسم داری. و داشتی اون هرزه رو بزور تحمل میکردی.( اشاره به ات )
_ملیسا فقط خفه شو(. با عربده )
+من میرم روز خوبی داشته باشید
چند ساعت گذشته بود ساعت نزدیک به ۹ شب بود. اما همچنان. ات بیچاره در خیابان درحال قدم زدن بود کاری هم نمیتوانست انجام دهد نه پولی داشت نه خانه ای و نه موبایلی .
کوک هم که بعد طلاق گرفتن از دخترکش رفت خانه. اما با این تفاوت که ملیسا هم همرامش بود ناسلامتی قرار بود زنش شود پس،مجبور بود با آن. خوش رفتاری داشته باشد. .
چند روز گذشت دخترک در. صندلی که در پارک آن. محل بود خوابش برده بود چند روزی نه از غذا و آب خبری نبود. حداقل خوب بود که فصل بهار بود و شب سرد نبود. اما خب گرم هم نبود و همین باعث شده بود که ات سرما خورده باشد .
+خوابیدن دیگه بسه دختر بلند شو یه تکونی به خودت بده هر چند که. حال هیچی رو نداری.
+شروع کردم به قدم زدن توی خیابون هایی که حتی نمیدونستم آخرش به کجا ختم میشه. بدون. صدا بدون نگرانی بدون اضطراب میدویدم نمیدونستم دارم چیکار میکنم. همینجوری داشتم ادامه میدادم که یهو یه ماشین بزرگ سیاه جلوم سبز شد و...
پارت ۵۰
- ۸۱۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط