اسم فیک ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
_متاسفم ات اما مجبوریم این کارو انجام بدیم ( با کمی دلگرمی و بقض )
+الان متاسف بودنت به چه درد من میخوره هاا
*دیگه هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد جفتشان میدانستند که اگر دوباره با هم هم کلام بشن ممکن است دعوایی رخ بدهد .
+دیگه هیچی نگفتم چون چیزی نداشتم که بیان کنم مگه من چیکار کردم که الان زندگیم اینقدز گوهی داره تموم میشه خدایا منظور کوک رو فهمیدم وقتی که گفت باید یه برگه ای رو امضا کنی پس قطعا اون برگه برگه ی طلاقه و قراره از هم دور شیم چه جالب نه این که قبلا به هم خیلی نزدیک بودیم (تمام این حرف هارو داشت با ناراحتی میگفت )
بادیگارد &
&قربان رسیدیم
_اوهوم ات پیاده شو( با سردی)
+باشه.( با لرزش صدا)
وارد دادگاه شدیم من و کوک هردو روبه روی هم روی صندلی های چوبی سرد ایستاده بودیم برای یه لحظه نگاهمون روی هم دیگه قفل شد حس دلخوری، شهوت ، ناراحتی دلتنگی
همشون توی چشمای تیله ای سیاه رنگ جونگکوک. دیده میشد .
نگاهمو ازش گرفتم. مجبور بودم و گرنه دلم میخواست که مدتها مثل اولا جونگکوک پایه دیوونه بازی هام، شیطونی کردنام ،خوش گذرونی هام باشع اما خب اونجوری که میخواستم باب میلم پیش نرفت
_چند دقیقه کل فضا توی سکوت بود که نگاهم توی چشمای قهوه ای رنگش قفل شد. نور خورشید به چشماش خطور کرده بود وانگار نوعی جهان هسته ی دیگه ای خلق شده بود. .
یعنی امکان داره که این ملاقات.
این ملاقات آخرین ملاقات باشه در این لحظه پایانی همه چی ممکنه ....
+بعد چند لحظه در چوبی سالن به صدا درآمد و قاضی مرد نسبتا پیری در چهار چوب در نمایان شد
+_سلام آقای قاضی
علامت قاضی^
^سلام تا دیر نشده میریم سر اصل مطلب خب بفرمایید
+_بله
^خب آقای جئون چرا میخواید از کیم لارا (اسم ات )جدا بشید.
_ات هیچ مشکلی نداشت چه چیزی چه بهونی رو میتوتستم به آقای قاضی تحویل بدم. ...
_(با. آرومی ) خب ما فهمیدیم که نمیتونیم زندگی مشترکمون رو ادامه بدیم یعنی مناسب همدیگه از همون اولشم نبودیم جناب قاضی
*قاضی تمام حرفی جئون را در دفترش نوشت و بعد روبه ات کرد و گفت و شما خانم کیم
+سخت بود بگم اصلا همون اولشم به هم دیگه هیچ علاقه ای نداشتیم موقعی که با کوک اون همه خاطره دارم. شاید گفتن این حرفا از نظر کوک ساده باشه اما خب حداقل برای من نه اگه میگفتم کع نمیخوام طلاق بگیرم مساوی بود با ندیدن پسرم تا آخر عمر
پس به ناچاری و سختی لب زدم.
+منم همون حرف جئون رو میگم آقای قاضی از همون اولشم برای هم دیگه مناسب نبودیم
^بله خانم کیم و آخرین سوال
^کدومتون حضانت بچه رو بر عهده میگیرید ؟
_من جناب قاضی
^بله و شما خانم کیم با این قضیه مشکلی ندارید
+من اونقدری توان مالی خوبی ندارم که بتونم خرج پسرم رو بدم بعد از اینکه از کوک طلاق بگیرم هیچی ندارم پس همون حضانت بچه بهتر بود برای کوک باشه حداقل تو رفاه باشه. پیش من باشه فقط سختی میکشه ....
^خانم کیم صدای من و میشنوید
+عااا بله جناب قاضی من موافقم که جئون حضانت رو داشته باشه .....
پارت ۴۹
_متاسفم ات اما مجبوریم این کارو انجام بدیم ( با کمی دلگرمی و بقض )
+الان متاسف بودنت به چه درد من میخوره هاا
*دیگه هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد جفتشان میدانستند که اگر دوباره با هم هم کلام بشن ممکن است دعوایی رخ بدهد .
+دیگه هیچی نگفتم چون چیزی نداشتم که بیان کنم مگه من چیکار کردم که الان زندگیم اینقدز گوهی داره تموم میشه خدایا منظور کوک رو فهمیدم وقتی که گفت باید یه برگه ای رو امضا کنی پس قطعا اون برگه برگه ی طلاقه و قراره از هم دور شیم چه جالب نه این که قبلا به هم خیلی نزدیک بودیم (تمام این حرف هارو داشت با ناراحتی میگفت )
بادیگارد &
&قربان رسیدیم
_اوهوم ات پیاده شو( با سردی)
+باشه.( با لرزش صدا)
وارد دادگاه شدیم من و کوک هردو روبه روی هم روی صندلی های چوبی سرد ایستاده بودیم برای یه لحظه نگاهمون روی هم دیگه قفل شد حس دلخوری، شهوت ، ناراحتی دلتنگی
همشون توی چشمای تیله ای سیاه رنگ جونگکوک. دیده میشد .
نگاهمو ازش گرفتم. مجبور بودم و گرنه دلم میخواست که مدتها مثل اولا جونگکوک پایه دیوونه بازی هام، شیطونی کردنام ،خوش گذرونی هام باشع اما خب اونجوری که میخواستم باب میلم پیش نرفت
_چند دقیقه کل فضا توی سکوت بود که نگاهم توی چشمای قهوه ای رنگش قفل شد. نور خورشید به چشماش خطور کرده بود وانگار نوعی جهان هسته ی دیگه ای خلق شده بود. .
یعنی امکان داره که این ملاقات.
این ملاقات آخرین ملاقات باشه در این لحظه پایانی همه چی ممکنه ....
+بعد چند لحظه در چوبی سالن به صدا درآمد و قاضی مرد نسبتا پیری در چهار چوب در نمایان شد
+_سلام آقای قاضی
علامت قاضی^
^سلام تا دیر نشده میریم سر اصل مطلب خب بفرمایید
+_بله
^خب آقای جئون چرا میخواید از کیم لارا (اسم ات )جدا بشید.
_ات هیچ مشکلی نداشت چه چیزی چه بهونی رو میتوتستم به آقای قاضی تحویل بدم. ...
_(با. آرومی ) خب ما فهمیدیم که نمیتونیم زندگی مشترکمون رو ادامه بدیم یعنی مناسب همدیگه از همون اولشم نبودیم جناب قاضی
*قاضی تمام حرفی جئون را در دفترش نوشت و بعد روبه ات کرد و گفت و شما خانم کیم
+سخت بود بگم اصلا همون اولشم به هم دیگه هیچ علاقه ای نداشتیم موقعی که با کوک اون همه خاطره دارم. شاید گفتن این حرفا از نظر کوک ساده باشه اما خب حداقل برای من نه اگه میگفتم کع نمیخوام طلاق بگیرم مساوی بود با ندیدن پسرم تا آخر عمر
پس به ناچاری و سختی لب زدم.
+منم همون حرف جئون رو میگم آقای قاضی از همون اولشم برای هم دیگه مناسب نبودیم
^بله خانم کیم و آخرین سوال
^کدومتون حضانت بچه رو بر عهده میگیرید ؟
_من جناب قاضی
^بله و شما خانم کیم با این قضیه مشکلی ندارید
+من اونقدری توان مالی خوبی ندارم که بتونم خرج پسرم رو بدم بعد از اینکه از کوک طلاق بگیرم هیچی ندارم پس همون حضانت بچه بهتر بود برای کوک باشه حداقل تو رفاه باشه. پیش من باشه فقط سختی میکشه ....
^خانم کیم صدای من و میشنوید
+عااا بله جناب قاضی من موافقم که جئون حضانت رو داشته باشه .....
پارت ۴۹
- ۱.۱k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط