اسم فیک ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
_تقه ای به در زدم و وارد شدم
عین یه گربه کوجولو نشسته بود روی تخت و به پنجره خیره شده بود. + اومدی ( با سردی )
_اره بیا چند دست لباس برات اوردم هر کدومو دوس داشتی تنت کن +اهان باش ممنون
+میخواستم لباسامو دربیارم و لباس جدید بر تن کنم که دیدم کوک همینجوری خیره شده بهم بدون حرف بدون پلک زدن جوری که انگار زمان توقف کرده .
+آیا جناب جئون نمیخواید تشریف ببرید بیرون
اهم باشه _ ( با ناراحتی و سردی )
+خوبه
کوک از اتاق رفت بیرون در اون ساک بنفشی که گفت برام چند دست لباس جدید اورده رو باز کردم استایل اول یه شلوار پارچه ای با یه ست لباس وانیلی بود. که از این میگذرم اخرین استایلم یه شلوار اسکینی به همراه یه هودی ذغالی رنگ همینارو انتخاب کردم
رفتم wc بعد چند دقیقه اومدم بیرون. الان دیگه آماده بودم میخواستم برم بیرون اما این دلشوره ی لعنتی دست از سرم بر نمیداشت. همش نگران این بودم که ممکنه آیا اتفاقی بیوفته دستمو روی قلبم گذاشته بودم فک کنم در ثانیه قلبم ۲۰۰ تا میزد
یهو یاد حرف جئون افتادم که چند روز پیش گفت _وقتی از این بیمارستان کوفتی مرخص شدی باید بریم یه جایی ممکنه هر اتفاقی رخ بده پس خودتو آماده کن
+این سوالای بیهوده که مغزمو درگیر کرده بودن داشتن منو نابود میکردن
درد ،فشار، استرس، اضطراب، نگرانی ،دلشوره. همه رو باهم داشتم خدایاااااا
نمیدونم چیشد که یهو در رو باز کردم و پامو از اون بیمارستان بیرون گذاشتم رفتم سمت راهرو کع دیدم کوک وایساده وقتی منو دید کمی مکث کرد و بعد باهم دوتایی سوار ماشین شدیم .
سکوت رو شکستم و گفتم
+میگم که ....
_میدونم میخوای چی بگی اما خودت به موقعش میفهمی شاید ازم متنفر بشی اما تنها راهی که میتونستم انتخاب کنم همینه متاسفم ات. (با ناراحتی )
+قطره اشکی از گونم چکید منظورت چیه کوک داری راحب چه چیزی صحبت میکنی هاننن
_وقتی رسیدیم بی سرو صدا بدون هیچ حرفی برگه رو امضا میکنی اگه مخالفت کنی حتی ۱درصد هم شانس دیدن پسرت رو نداری ات
+من منظورت چیه کوک من همین الانشم از آغوش پسرم محرومم بعد تو میگی باید یع برگه ای رو امضا کنی متوجه هستی چی میگی.
*بعد چند دقیقه به دادگاه رسیدند درسته پسرک و دخترک قصه ی ما مجبورن که تمام دلخوشی ها راه های ارتباطی بینشان و هرچیزی کع به آنها مربوط میشود را ترک کنند 🙃.......
پارت ۴۸.
_تقه ای به در زدم و وارد شدم
عین یه گربه کوجولو نشسته بود روی تخت و به پنجره خیره شده بود. + اومدی ( با سردی )
_اره بیا چند دست لباس برات اوردم هر کدومو دوس داشتی تنت کن +اهان باش ممنون
+میخواستم لباسامو دربیارم و لباس جدید بر تن کنم که دیدم کوک همینجوری خیره شده بهم بدون حرف بدون پلک زدن جوری که انگار زمان توقف کرده .
+آیا جناب جئون نمیخواید تشریف ببرید بیرون
اهم باشه _ ( با ناراحتی و سردی )
+خوبه
کوک از اتاق رفت بیرون در اون ساک بنفشی که گفت برام چند دست لباس جدید اورده رو باز کردم استایل اول یه شلوار پارچه ای با یه ست لباس وانیلی بود. که از این میگذرم اخرین استایلم یه شلوار اسکینی به همراه یه هودی ذغالی رنگ همینارو انتخاب کردم
رفتم wc بعد چند دقیقه اومدم بیرون. الان دیگه آماده بودم میخواستم برم بیرون اما این دلشوره ی لعنتی دست از سرم بر نمیداشت. همش نگران این بودم که ممکنه آیا اتفاقی بیوفته دستمو روی قلبم گذاشته بودم فک کنم در ثانیه قلبم ۲۰۰ تا میزد
یهو یاد حرف جئون افتادم که چند روز پیش گفت _وقتی از این بیمارستان کوفتی مرخص شدی باید بریم یه جایی ممکنه هر اتفاقی رخ بده پس خودتو آماده کن
+این سوالای بیهوده که مغزمو درگیر کرده بودن داشتن منو نابود میکردن
درد ،فشار، استرس، اضطراب، نگرانی ،دلشوره. همه رو باهم داشتم خدایاااااا
نمیدونم چیشد که یهو در رو باز کردم و پامو از اون بیمارستان بیرون گذاشتم رفتم سمت راهرو کع دیدم کوک وایساده وقتی منو دید کمی مکث کرد و بعد باهم دوتایی سوار ماشین شدیم .
سکوت رو شکستم و گفتم
+میگم که ....
_میدونم میخوای چی بگی اما خودت به موقعش میفهمی شاید ازم متنفر بشی اما تنها راهی که میتونستم انتخاب کنم همینه متاسفم ات. (با ناراحتی )
+قطره اشکی از گونم چکید منظورت چیه کوک داری راحب چه چیزی صحبت میکنی هاننن
_وقتی رسیدیم بی سرو صدا بدون هیچ حرفی برگه رو امضا میکنی اگه مخالفت کنی حتی ۱درصد هم شانس دیدن پسرت رو نداری ات
+من منظورت چیه کوک من همین الانشم از آغوش پسرم محرومم بعد تو میگی باید یع برگه ای رو امضا کنی متوجه هستی چی میگی.
*بعد چند دقیقه به دادگاه رسیدند درسته پسرک و دخترک قصه ی ما مجبورن که تمام دلخوشی ها راه های ارتباطی بینشان و هرچیزی کع به آنها مربوط میشود را ترک کنند 🙃.......
پارت ۴۸.
- ۲.۲k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط