ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 51
از زبان جونگکوک:
جیمین، تهیونگ و جین با سرعت نور فرار کردن...و من و ات وسط اون همه چراغ و گل ایستاده بودیم و هنوز داشتیم میخندیدیم ات دستشو روی دهنش گذاشته بود.
ات:«قسم میخورم اینا عقل ندارن...»
جونگکوک:«اینو تازه فهمیدی؟»
ات:«نه از سه سال پیش معلوم بود😂..»
چراغهای کوچیک بالای سرمون تکون میخوردن ات آروم گفت..
ات:«دلم برای خندههات تنگ شده بود.»
خنده از روی لبم محو شد ات سرشو پایین انداخت.
ات:«برای اخم کردنت...برای غر زدنت...حتی برای دعوا کردنت...»
جونگکوک:«تو واقعا مشکل داری.»
ات خندید...
ات:«میدونم.»
نمیدونم چرا...ولی دلم نمیخواست این لحظه تموم بشه.
سه سال بود ازش فرار میکردم سه سال بود به خودم میگفتم فراموشش کردم سه سال بود نقش آدمی رو بازی میکردم که براش مهم نیست و حالا...همه اون دروغها داشتن فرو میریختن ات یه قدم نزدیکتر شد.
جونگکوک:«داری چیکار میکنی؟»
ات:«هیچی.»
جونگکوک:«دروغ نگو.»
ات:«باشه... یکم نزدیک شدم.»
جونگکوک:«دیدم.»
ات:«اعتراض داری؟»
جونگکوک:«باید داشته باشم؟»
ات لبخند زد...
ات:«نمیدونم.»
لعنتی این دختر سه سال پیش خجالتیتر بود الان خیلی خطرناک شده بود ات یه لحظه به آسمون نگاه کرد بعد آروم گفت:
ات:«اگر برگردیم عقب...اگر دوباره اون روزا تکرار بشه...بازم عاشقت میشم.»
قلبم یه ضربه محکم زد ات ادامه داد..
ات:«هزار بار هم تکرار بشه... باز انتخابم تویی.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم واقعا نمیدونستم چی باید بگم برای همین...فقط دستمو بردم سمت موهاش.
و یه برگ کوچیک که لای موهاش گیر کرده بود برداشتم ات خشکش زد منم خشکم زد چون تازه فهمیدم دارم چیکار میکنم ات آروم زمزمه کرد..
ات:«جونگکوک...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«هنوزم ازم ناراحتی؟»
آه بلندی کشیدم...
جونگکوک:«آره.»
لبخندش کم رنگ شد ولی قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم.
جونگکوک:«ولی کمتر از قبل.»
ات سرشو بلند کرد.
گ
جونگکوک:«خیلی کمتر از قبل.»
چشمهاش برق زد همون موقع—
تق!صدایی از پشت درختا اومد هر دومون برگشتیم سکوت بعد...جیمین از پشت یه درخت افتاد بیرون...
جیمین:«آخ کمرم!»
تهیونگ:«گفتم وزن تو اون شاخه رو تحمل نمیکنه!»
جین:«من چرا با شما اومدم؟!»
ات زد زیر خنده منم دستمو روی صورتم کشیدم.
جونگکوک:«شما سه تا هنوز اینجایین؟»
جیمین:«خب کنجکاو بودیم.»
تهیونگ:«ملت سه سال منتظر این قسمت بودن.»
جین:«من نبودم. این دوتا بودن.»
جیمین:«دروغگو.»
تهیونگ:«خائن.»
ات از خنده خم شده بود جیمین یهو دستاشو به کمرش زد..
جیمین:«ببین جونگکوک.»
جونگکوک:«چی؟»
جیمین:«من دیگه خسته شدم.»
جونگکوک:«به من چه؟»
جیمین:«یا امشب آشتی میکنین همو میبوسین بغل میکنید بره پی کارش یا...»
تهیونگ:« خودمون مجبور میشیم دخالت کنیم.»
جونگکوک:«تهدیدم میکنین؟»
جیمین:«بله.»
تهیونگ:«کاملا.»
جین:«متاسفانه بله.»
نگاهی به ات انداختم اونم داشت لبخند میز بعد نمیدونم چرا...حس کردم شاید...شاید هنوز برای ما دیر نشده باشه.
و درست همون لحظه...مدیر از دور داد زد..
مدیر:«همه دانشآموزا و معلما سریع جمع بشن! مراسم پایانی داره شروع میشه!»
جیمین:«عهههه نهههه!»
تهیونگ:«وسط فیلم قطع شد!»
ات خندید منم پوزخند زدم اما موقع برگشتن...بدون اینکه متوجه بشه...یه لحظه آروم دستش به دستم خورد و هیچکدوممون دستمونو عقب نکشیدیم...
ᴘᴀʀᴛ: 51
از زبان جونگکوک:
جیمین، تهیونگ و جین با سرعت نور فرار کردن...و من و ات وسط اون همه چراغ و گل ایستاده بودیم و هنوز داشتیم میخندیدیم ات دستشو روی دهنش گذاشته بود.
ات:«قسم میخورم اینا عقل ندارن...»
جونگکوک:«اینو تازه فهمیدی؟»
ات:«نه از سه سال پیش معلوم بود😂..»
چراغهای کوچیک بالای سرمون تکون میخوردن ات آروم گفت..
ات:«دلم برای خندههات تنگ شده بود.»
خنده از روی لبم محو شد ات سرشو پایین انداخت.
ات:«برای اخم کردنت...برای غر زدنت...حتی برای دعوا کردنت...»
جونگکوک:«تو واقعا مشکل داری.»
ات خندید...
ات:«میدونم.»
نمیدونم چرا...ولی دلم نمیخواست این لحظه تموم بشه.
سه سال بود ازش فرار میکردم سه سال بود به خودم میگفتم فراموشش کردم سه سال بود نقش آدمی رو بازی میکردم که براش مهم نیست و حالا...همه اون دروغها داشتن فرو میریختن ات یه قدم نزدیکتر شد.
جونگکوک:«داری چیکار میکنی؟»
ات:«هیچی.»
جونگکوک:«دروغ نگو.»
ات:«باشه... یکم نزدیک شدم.»
جونگکوک:«دیدم.»
ات:«اعتراض داری؟»
جونگکوک:«باید داشته باشم؟»
ات لبخند زد...
ات:«نمیدونم.»
لعنتی این دختر سه سال پیش خجالتیتر بود الان خیلی خطرناک شده بود ات یه لحظه به آسمون نگاه کرد بعد آروم گفت:
ات:«اگر برگردیم عقب...اگر دوباره اون روزا تکرار بشه...بازم عاشقت میشم.»
قلبم یه ضربه محکم زد ات ادامه داد..
ات:«هزار بار هم تکرار بشه... باز انتخابم تویی.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم واقعا نمیدونستم چی باید بگم برای همین...فقط دستمو بردم سمت موهاش.
و یه برگ کوچیک که لای موهاش گیر کرده بود برداشتم ات خشکش زد منم خشکم زد چون تازه فهمیدم دارم چیکار میکنم ات آروم زمزمه کرد..
ات:«جونگکوک...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«هنوزم ازم ناراحتی؟»
آه بلندی کشیدم...
جونگکوک:«آره.»
لبخندش کم رنگ شد ولی قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم.
جونگکوک:«ولی کمتر از قبل.»
ات سرشو بلند کرد.
گ
جونگکوک:«خیلی کمتر از قبل.»
چشمهاش برق زد همون موقع—
تق!صدایی از پشت درختا اومد هر دومون برگشتیم سکوت بعد...جیمین از پشت یه درخت افتاد بیرون...
جیمین:«آخ کمرم!»
تهیونگ:«گفتم وزن تو اون شاخه رو تحمل نمیکنه!»
جین:«من چرا با شما اومدم؟!»
ات زد زیر خنده منم دستمو روی صورتم کشیدم.
جونگکوک:«شما سه تا هنوز اینجایین؟»
جیمین:«خب کنجکاو بودیم.»
تهیونگ:«ملت سه سال منتظر این قسمت بودن.»
جین:«من نبودم. این دوتا بودن.»
جیمین:«دروغگو.»
تهیونگ:«خائن.»
ات از خنده خم شده بود جیمین یهو دستاشو به کمرش زد..
جیمین:«ببین جونگکوک.»
جونگکوک:«چی؟»
جیمین:«من دیگه خسته شدم.»
جونگکوک:«به من چه؟»
جیمین:«یا امشب آشتی میکنین همو میبوسین بغل میکنید بره پی کارش یا...»
تهیونگ:« خودمون مجبور میشیم دخالت کنیم.»
جونگکوک:«تهدیدم میکنین؟»
جیمین:«بله.»
تهیونگ:«کاملا.»
جین:«متاسفانه بله.»
نگاهی به ات انداختم اونم داشت لبخند میز بعد نمیدونم چرا...حس کردم شاید...شاید هنوز برای ما دیر نشده باشه.
و درست همون لحظه...مدیر از دور داد زد..
مدیر:«همه دانشآموزا و معلما سریع جمع بشن! مراسم پایانی داره شروع میشه!»
جیمین:«عهههه نهههه!»
تهیونگ:«وسط فیلم قطع شد!»
ات خندید منم پوزخند زدم اما موقع برگشتن...بدون اینکه متوجه بشه...یه لحظه آروم دستش به دستم خورد و هیچکدوممون دستمونو عقب نکشیدیم...
- ۹۹
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط