ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 53
از زبان جونگکوک:
فقط دویدم...
صدای خندههای ات جیمین و تهیونگ از پشت سرم میومد ولی جرئت نداشتم برگردم.
لعنتی...اون دختر منو بوسید...دستم رو روی لبم کشیدم.
جونگکوک:«من... واقعا بوسیده شدم...؟»
بعد از اینکه مثل یه احمق از جلوی ات فرار کردم، مستقیم رفتم سمت محل جشن قلبم هنوز آروم نشده بود...
نه...اصلاً نمیخواستم آروم بشه هر بار که چشمامو میبستم تصویر ات جلوی چشمم میومد اون لبخندش...اون بوسه...لعنتی...
جیمین و تهیونگ چند دقیقه بعد با قیافههای شیطانی برگشتن به محض اینکه منو دیدن شروع کردن به خندیدن...
جیمین:«عههههههه این که همون استاد جذاب بیاعصابه که الان مثل گوجه شده!»
تهیونگ:«جونگکوکااااااااا... لبات خوبه؟ درد نگرفت؟»
جونگکوک:«خفه شین.»
جیمین:«نه بابا چرا خجالت میکشی؟»
جونگکوک:«گفتم خفه شین.»
جین از پشت سرشون زد پس کله هردوشون...
جین:«ولش کنید بچه رو.»
تهیونگ:«بچه؟ این؟ این الان عاشق شده هیونگ.»
جونگکوک:«تهیونگ.»
تهیونگ:«باشه ساکت شدم.»
همون موقع ات هم رسید به محض اینکه نگاهم بهش افتاد سریع سرمو برگردوندم جیمین آروم تو گوشم گفت..
جیمین:«وای خدا... خجالت میکشه.»
با آرنج زدم تو شکمش...
جیمین:«اوخ لعنتی!»
ات خندید لعنتی...حتی خندش هم قشنگ بود.
چند ساعت بعد اردو تموم شد مدیر مدرسه همه رو جمع کرد.
مدیر:«بچهها امیدوارم خوش گذشته باشه. الان همه وسایلتون رو جمع کنید تا برگردیم مدرسه.»
همه شروع کردن به جمع کردن وسایل حدود ساعت 9 شب بود که سوار اتوبوسها شدیم من جلو نشسته بودم.
ات چند بار سعی کرد کنارم بشینه ولی هر بار به بهونهای جاشو عوض کردم نه اینکه ازش بدم بیاد...
فقط...هنوز نمیدونستم باید با احساساتم چیکار کنم حدود دو ساعت از راه گذشته بود همه تقریباً خواب بودن...
ناگهان—
اتوبوس با صدای بلندی ترمز کرد همه از خواب پریدن.
جیمین:«چی شدددد؟!»
تهیونگ:«مردیم؟!»
راننده با ترس گفت...
راننده:«یه... یه ماشین جلومون رو گرفته!»
اخم کردم و سریع بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم سه ماشین مشکی وسط جاده ایستاده بودن قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه چند مرد مسلح پیاده شدن...
جین:«لعنتی...»
یکی از مردها اسلحه رو سمت اتوبوس گرفت.
_«ویون ات رو تحویل بدین.»
همه شوکه شدن ات رنگش پرید.
جونگکوک:«همه اروم باشین کسی تکون نخوره.»
سریع از اتوبوس پایین رفتم ات هم پشت سرم اومد.
جونگکوک:«شماها کی هستین؟»
یکی از مردها پوزخند زد..
_«سؤال نپرس.»
قبل از اینکه حرکتی کنم مرد دیگهای اسلحه رو روی سر ات گذاشت...
مرد:«یه قدم نزدیکتر بشی میکشمش.»
خشکم زد ات آروم گفت..
ات:«جونگکوک... نزدیک نیا.»
دندونامو روی هم فشار دادم مردها ات رو سمت ماشین بردن جیمین خواست پایین بیاد که جلوشو گرفتم.
جونگکوک:«نه.»
تهیونگ:«ولی—»
جونگکوک:«شماها بچهها رو سالم برسونین مدرسه.»
جین سریع بازومو گرفت...
جین:«جونگکوک، نه!»
جونگکوک:«ولم کن جین.»
جین:«ممکنه تله باشه!»
جونگکوک:«مهم نیست گفتم ولم کن.»
برای اولین بار صدام اینقدر سرد شده بود که خودمم ازش میترسیدم به جیمین و تهیونگ نگاه کردم...
جونگکوک:«بچهها رو سالم برگردونین مدرسه.»
جیمین:«پس خودت چی؟»
جونگکوک:«میرم ات رو بر گردونم.»
تهیونگ:«تنهایی؟!»
جونگکوک:«آره.»
جین آه کشید...
جین:«مواظب خودت باش.»
ᴘᴀʀᴛ: 53
از زبان جونگکوک:
فقط دویدم...
صدای خندههای ات جیمین و تهیونگ از پشت سرم میومد ولی جرئت نداشتم برگردم.
لعنتی...اون دختر منو بوسید...دستم رو روی لبم کشیدم.
جونگکوک:«من... واقعا بوسیده شدم...؟»
بعد از اینکه مثل یه احمق از جلوی ات فرار کردم، مستقیم رفتم سمت محل جشن قلبم هنوز آروم نشده بود...
نه...اصلاً نمیخواستم آروم بشه هر بار که چشمامو میبستم تصویر ات جلوی چشمم میومد اون لبخندش...اون بوسه...لعنتی...
جیمین و تهیونگ چند دقیقه بعد با قیافههای شیطانی برگشتن به محض اینکه منو دیدن شروع کردن به خندیدن...
جیمین:«عههههههه این که همون استاد جذاب بیاعصابه که الان مثل گوجه شده!»
تهیونگ:«جونگکوکااااااااا... لبات خوبه؟ درد نگرفت؟»
جونگکوک:«خفه شین.»
جیمین:«نه بابا چرا خجالت میکشی؟»
جونگکوک:«گفتم خفه شین.»
جین از پشت سرشون زد پس کله هردوشون...
جین:«ولش کنید بچه رو.»
تهیونگ:«بچه؟ این؟ این الان عاشق شده هیونگ.»
جونگکوک:«تهیونگ.»
تهیونگ:«باشه ساکت شدم.»
همون موقع ات هم رسید به محض اینکه نگاهم بهش افتاد سریع سرمو برگردوندم جیمین آروم تو گوشم گفت..
جیمین:«وای خدا... خجالت میکشه.»
با آرنج زدم تو شکمش...
جیمین:«اوخ لعنتی!»
ات خندید لعنتی...حتی خندش هم قشنگ بود.
چند ساعت بعد اردو تموم شد مدیر مدرسه همه رو جمع کرد.
مدیر:«بچهها امیدوارم خوش گذشته باشه. الان همه وسایلتون رو جمع کنید تا برگردیم مدرسه.»
همه شروع کردن به جمع کردن وسایل حدود ساعت 9 شب بود که سوار اتوبوسها شدیم من جلو نشسته بودم.
ات چند بار سعی کرد کنارم بشینه ولی هر بار به بهونهای جاشو عوض کردم نه اینکه ازش بدم بیاد...
فقط...هنوز نمیدونستم باید با احساساتم چیکار کنم حدود دو ساعت از راه گذشته بود همه تقریباً خواب بودن...
ناگهان—
اتوبوس با صدای بلندی ترمز کرد همه از خواب پریدن.
جیمین:«چی شدددد؟!»
تهیونگ:«مردیم؟!»
راننده با ترس گفت...
راننده:«یه... یه ماشین جلومون رو گرفته!»
اخم کردم و سریع بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم سه ماشین مشکی وسط جاده ایستاده بودن قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه چند مرد مسلح پیاده شدن...
جین:«لعنتی...»
یکی از مردها اسلحه رو سمت اتوبوس گرفت.
_«ویون ات رو تحویل بدین.»
همه شوکه شدن ات رنگش پرید.
جونگکوک:«همه اروم باشین کسی تکون نخوره.»
سریع از اتوبوس پایین رفتم ات هم پشت سرم اومد.
جونگکوک:«شماها کی هستین؟»
یکی از مردها پوزخند زد..
_«سؤال نپرس.»
قبل از اینکه حرکتی کنم مرد دیگهای اسلحه رو روی سر ات گذاشت...
مرد:«یه قدم نزدیکتر بشی میکشمش.»
خشکم زد ات آروم گفت..
ات:«جونگکوک... نزدیک نیا.»
دندونامو روی هم فشار دادم مردها ات رو سمت ماشین بردن جیمین خواست پایین بیاد که جلوشو گرفتم.
جونگکوک:«نه.»
تهیونگ:«ولی—»
جونگکوک:«شماها بچهها رو سالم برسونین مدرسه.»
جین سریع بازومو گرفت...
جین:«جونگکوک، نه!»
جونگکوک:«ولم کن جین.»
جین:«ممکنه تله باشه!»
جونگکوک:«مهم نیست گفتم ولم کن.»
برای اولین بار صدام اینقدر سرد شده بود که خودمم ازش میترسیدم به جیمین و تهیونگ نگاه کردم...
جونگکوک:«بچهها رو سالم برگردونین مدرسه.»
جیمین:«پس خودت چی؟»
جونگکوک:«میرم ات رو بر گردونم.»
تهیونگ:«تنهایی؟!»
جونگکوک:«آره.»
جین آه کشید...
جین:«مواظب خودت باش.»
- ۱۰۹
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط