{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟏

بعد از برداشتنش از خونه بیرون رفت و در رو قفل کرد چون میدونست سوآ دختر شیطونی بود و چندباری هم شده که قایمکی بدون اجازه بره بیرون پس محض اطمینان در رو قفل کرد و با سرخوشی به سمت بستنی فروشی رفت.

سوآ با حس بوی بدی از خوابش بیدار شد و بعد از مالوندن چشاش به اطراف خونه نگاه کرد ولی داداشش رو پیدا نکرد، از جاش بلند شد که بو هعی تیز ترو تیز تر میشد، خونه تاریک بود و نمیتونست خوب اطراف رو ببینه پس به سمت کلید برق رفت و کاری که نباید انجام میداد رو انجام داد...
دختر به محض زدن کلید برق، خونه منفجر شد و همه جا اتیش گرفت...
دخترک معصوم بین اتیش ها دست و پا میزد و خدا خدا میکرد...
اما چه فایده که داشت میسوخت.

جیمین با خوشحال و خریدن دوتا بستنی بدو بدو به سمت خونه رفت که با رسیدن و دیدن جمعیت بزرگی از همسایه هاشون و دودی که از خونه شون بیرون میومد و شعله های اتیش که از همه جا دیده میشد یک لحظه ایستاد و شوکه خیره به رو به روش شد، چطور ممکن بود.
با بدو بدو و جیغ و گریه بستنی هارو انداخت زمین و به سمت خونه دوید، خواهر کوچولوی نازش داشت توی اون اتیش میسوخت و جزغاله میشد و جیمین این بیرون داشت نفس میکشید.
همینگه فقط چند قدم مونده بود به خونه شون برسه دوتا مرد جلوشو گرفتن هعی میگفتن خطرناکه نرو ممکنه اسیب ببینی.

جیمین:نهههه سوآ، ولم کنین خواهرم اون توی بزارین برمممم.( گریه)
خانم:نه پسرم خطر ناکه الان اتش نشانی میاد.

جیمین با تقلا و التماس خواهش میکرد ولش کنند ولی اونا تجازشو نمیدادن.

جیمین دستی که دستش رو گرفته بود رو گاز گرفت و وقتی ازاد شد با تمام توان دوید وقتی به در رسید کشت های کوچیکش رو روی در کوبید و فریاد زد.

جیمین:سوااااا بیا بیرون.

اما تنها چیزی که میشنید صدای جیغ دختر بود.
جیمین با چیزی که یادش اومد تند کلید رو دراورد و با وجودی که دستاش میسوختن در روباز کرد و وارد خونه شد.
همه جارو اتیش فرا گرفته بود و با سرفه های پشت سر همی که داشت با ترس وارد خونه شد و با دیدن خواهرش که سوخته بود و روی زمین افتاده بود زبونش بند اومد و حتی دیگه گریه هم نمیکرد.

مردی که بهش میخورد اتش نشان باشه به سمتش اومد و اون بغل کردو به بیرون بردتش ولی اون هنوزم جیغ میزد.

جیمین:سوا سوا اون تو مونده بزارین برم پیشش خواهش میکنم لطفا بزارین منم کنارش بسوزممم.

وقتی فهمید کسی به حرفاش گوش نمیده با صدای بلندی فریاد کشید.

جیمین:سوآ منو ببخش...

بعد از اون روز پدرو مادر جیمین خیلی با جیمین سرد و بی حس شده بودن و اصلا اهمیتی بهش نمیدادن ولی جیمین هم همش تو خودش بود و با کسی هیچ حرفی نمیزد، تو مدرسه به درس توجهی نمیکرد و همش به یک نقطه نامعلوم خیره میشد، پدر و مادر جیمین همش باهم دعوا داشتن و تا مرز طلاق و جدایی میرفتن و اینا همش تقصیر جیمین بود، از اون روز جیمین به خودش قول داد که با هیچکس دوست نشه و همیشه تنها باشهون اون لیاقت هیچکس رو نداشت و یک ادم به درد نخور بود.

جیمین هرروز سرد تر میشد و نادیده گرفتن پدر مادرش براش عادی شده بود.
هیچکس تولد های جیمین رو یادش نمیموند و همیشه پشت گوش مینداختن.

وقتی جیمین پونزده سالش شد از طرفت خانوادش ترد شد و پدر مادرش ولش کردن و به بوسان رفتن ولی جیمین روز تولد 15 سالگیش به مزار خواهرش رفت و با غم زیاد کنارش نشست و گفت.

جیمین:متاسفم سوا من واقعا متاسفم هق میدونی چیه الان 10 سالمه و از اون اتفاق پنج سال میگذره، و مامان و باباهم ولم کردن، اخه خب هق حقم دارن پسری به احمقی من میخان چیکار.

اشکاشو پاک کرد و سرشو روی مزار خواهرش گزاشت.

جیمین:شاید اگه الان بودی باهم میرفتیم پارک یا تولد ده سالگیت رو میگرفتیم، اما الان که تو اینجا نیستی همش بخاطر منه.
جیمین:منو ببخش سوا، من خودم دارم خودمو مجازات میکنم، دارم خودمو از دور شدن به ادم ها مجازات میکنم، درسته خیلی کمه اما کاری از دستم بر نمیاد.
دیدگاه ها (۹)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟏جیمین:سوا نمیشه برگردی هق، نمیشه الان ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟎سوآ دوباره گرفت خوابید و جیمین هم مشغو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟎جونگکوک بعد از خداحافظی کوتاهی با همه ...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط