{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 134♡⁠。⁠)⁩

یک سال گذشت یک سال متوالی گذشت با درد رنج کتک های توماس و دل تنگی برای عزیزانم...توی یک سال از زندگیم
یا بهتره بگم جهنمم اجازه ندادم دستای توماس عوضی بهم بخوره و همین هم بیشتر عصبیش میکرد
خوشبختانه عمه جسیکا و دایی جیمز همیشه نجاتم میدادن اما این هم مانعی توماس نمیشد و جنا خواهر دوقلوی جولی هم بد تر از داداشش بود یه افریطه به تمام معنا اما دیگه راحت شدم دیگه خبری از توماس و فرانسه نیست و نخواهد بود بعد از اون شب نحس و مرگ دایی جیمز و توماس عوضی همه چی عوض شد
کالسکه وایستاد.و اجازه غرق شدن بیشتر توی جهنم زندگیم رو نداد
رسیده بودم خونه بودم...خونه... جلوي قصر انگلستان
ولي پاهام یاری نمیکرد پیاده شم...میترسیدم.
از پیاده شدن توی خاك خودم ، توي كشور خودم میترسیدم
حلقه اشك توي چشمم زد. در کالسکه باز شد.
وااي خداي من...مامان...
با اشك لبخند زد و زل زد بهم.
سریع پیاده شدم و خودمو انداختم تو بغلش و بلند زدم زیر گریه.
مامانم محکم منو به خودش فشرد و بلند گریه کرد.
هر دوخيلي بلند گریه میکردیم و همدیگه رو محکم فشار میدادیم.
بعد چند دقیقه اروم از بغلش بیرون اومدم.
دوطرف صورتمو گرفت و موهامو نوازش کرد.
با گریه گفتم : خیلی دلم براتون تنگ شده بود مامان
باز منو کشید تو بغلش و گفت : منم عزیزم. خداروشکر که اینجا
و موهام رو بوسید.
دین : مامان بذارین ماهم ببینیمش خوب يه دقيقه ولش کن..
ریز خندیدم و از بغل مامان بیرون اومدم و به دین نگاه کردم.
داداش بزرگم منو کشید تو بغلش و نفس عمیق کشید
دین : خواهرکوچولوي من..
لبخند زدم و اشکم اروم و بي صدا جاري شد.
اروم کنار گوشم گفت : زخم شکمت خوبه؟ به مادر نگفتیم زخمي
شدي چون خيلي نگران میشد و بیخود به خودش اسیب میزد.
اروم گفتم : خوبم... خوشحالم که نگفتین..
از بغلش بیرون اومدم.پیشونیمو بوسید.به اطراف نگاه کردم.
خدمتکارا، نگهبانا... همه جمع بودن ولي بابا..
با غم گفتم : باباهنوز ازم دلخوره؟
مامان دست نوازشی به سرم کشید و گفت : نه عزیزم..مطمین نبودیم
امروز برسي مجبور شد براي بازديد مرز بره... براش پیغام فرستادم
که تو اومدي..میاد.
دیدگاه ها (۰)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 135♡⁠。⁠)⁩اروم س...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 133 End ・⁠]⁠ᕗنگام ازم گرفت و...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 132・⁠]⁠ᕗهرچند دیدن لباس و سر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 123・⁠]⁠ᕗداداش عزیزم داشت سعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط