در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت ۱۳ : شیطان رقصنده
فضای شب فیلم به طرز فریبندهای عادی و خودمانی شروع شد.
نور گرم چراغ در سراسر اتاق نشیمن میتابید و حوضچههایی از طلا به رنگ عسل را بر روی کف و دیوارهای چوبی میریخت. این درخشش ملایم و آرامشبخش بود و تنها با سوسوی خاموش صفحه تلویزیون قطع میشد، زمانی که اوبیتو با ذوق و شوقی دراماتیک منوها را ورق میزد. او مانند بازیگری که میخواهد اوج یک نمایش مورد انتظار را به نمایش بگذارد، جلوی میز تلویزیون زانو زده بود و دیویدیهای اکشن مسخره را یکی پس از دیگری بالا میگرفت، گویی آنها آثار مقدس بودند.
او گفت: «خب، در مورد این چی؟» و جعبهی فیلمی را که آنقدر غرق در انفجار و تکیهکلامهای بیمزه بود که حتی فونت روی آن هم فریاد میزد «جبران بیش از حد» تکان میداد.
کاکاشی، در حالی که یک مچ پایش را روی زانوی دیگرش گذاشته بود و صورتش با نور چراغ زمینی نیمهروشن شده بود، لم داده بود و حتی نگاهی هم به اطراف نینداخت. گفت:«نه.»
اوبیتو طوری خودش را روی مبل انداخت که انگار به طرز مرگباری زخمی شده بود، نالهای طولانی و کشیده از گلویش خارج شد. «کاکاشی، بیخیال! این پنجمین فیلمیه که رد میکنی. من فیلم هایی که هیجان ندارن نمیخوام ، فقط ی چیزی با گویهای آتشین بیمورد میخوام!»
کاکاشی ابرویی را روی کتابش بالا انداخت و چشمانش از بالای انحنای ماسکش برق میزد. نگاهش به اوبیتو در آن لحظه خطرناک بود - چیزی سرگرمکننده، طعنهآمیز و تیز. با صدایی آرام و سرد مانند ابریشمی که روی فولاد کشیده شده باشد، زمزمه کرد: «اگر درست یادم مونده باشه، قبل از اینکه بیایم خونه گفتی - ی کنسرت. اجرای خصوصی. شاید... بهتر باشه به جای فیلم ....؟»
سکوت فوراً برقرار شد.
اوبیتو پلک زد.
یک بار.
دو بار.
سپس لبخندی آرام و دلنشین بر چهرهاش نقش بست، انگار که همین الان سند مالکیت یک پادشاهی را به او داده باشند.
«اوه؟ پس یادته؟» گفت و مثل مایع داغ از روی مبل بلند شد. «و منم فکر میکردم که تو علاقهای نداری...»
لبخند کاکاشی محو شد.
«صبر کن. اوبیتو... اوبیتو. شوخی کردم...»
خیلی دیر شده.
اوبیتو یکی از صندلیهای غذاخوری را برداشت و با ذوق و شوق یک کارگر صحنه که برای یک کاباره خودمانی آماده میشود، آن را به وسط اتاق کشید. او با یک ضربه سریع کلید، چراغها را کم نور کرد و اتاق را در گرگ و میش شرجی فرو برد. سایهها در امتداد دیوارها کشیده شده بودند و همه چیز را در مِهی مخملی فرو میبردند. سپس در گوشیاش به دنبال چیز خاصی گشت.
کاکاشی با حالتی ناشیانه نزدیک لبهی کاناپه معلق ماند. به نظر میرسید که گیر افتاده است - مثل طعمهای که به فرار فکر میکند، اما ناگهان متوجه میشود که تله از قبل بسته شده است.
اوبیتو خرخرکنان گفت: «خودت خواستی، کاکاشی. حالا پسر خوبی باش و بشین.»
این لقب نباید اینقدر بد به او نسبت داده میشد.
کاکاشی با فکی بسته تردید کرد، اما چیزی در بدنش به او خیانت کرد - زیرا او به جلو، آهسته و شمرده قدم برداشت و نشست. کمرش بیش از حد صاف بود. دستانش را در دستههای صندلی گره کرده بود. او همزمان آزرده و به طرز نگرانکنندهای کنجکاو به نظر میرسید.
ضربه شست اوبیتو بازی میکند.
ریتمی آشنا و تحریکآمیز از بلندگوها پخش میشد - آهنگ «Earned It» از گروه د ویکند - گرم و صمیمی.
کاکاشی با وحشت خس خس سینهاش را بیرون داد. «واقعاً؟»
اوبیتو جوابی نداد.
چون پشتش به او بود و دستانش از قبل داشتند هودیاش را بالا میکشیدند.
پارچه مثل پوست دومی کنده شد و کمر صاف و کشیدهاش را نمایان کرد - عضلات بلند و لاغرش زیر پوست قهوهای طلاییاش تکان میخوردند. نور ملایم چراغ، تک تک برجستگیهای عضلاتش را میبوسید و گودی ستون فقرات و خمیدگی شانههایش را مشخص میکرد. هودی با صدای خفهای روی زمین افتاد، انگار که فراموش شده بود.
کاکاشی برخلاف میلش نگاهش را پایین انداخت - به شکل V شکل پایین شکم اوبیتو که درست از بالای کمر کشی شلوار ورزشیاش دیده میشد. او زبانش را به آرامی روی لب پایینش کشید.
اوبیتو دید.
او برگشت، چشمانش برق میزد و با دقت کسی که دقیقاً میدانست چه میکند، به جلو قدم برداشت. با هر قدم، انگار شکارچیای نزدیکتر میشد. درست جلوی کاکاشی ایستاد و دستانش را به آرامی روی شانههایش گذاشت - اما قبل از اینکه کاکاشی بتواند واکنشی نشان دهد، اوبیتو با یک چرخش کنترلشده از روی صندلی پرید و با ظرافتی گربهمانند پشت سرش فرود آمد. سینهاش به پشت کاکاشی خورد.
گرمایی که از بدنش ساطع میشد، مثل برق بود.
او در حالی که لبهایش را روی گوش کاکاشی میکشید، زمزمه کرد: «عزیزم، هنوز هم اون اجرا رو میخوای؟»
پارت ۱۳ : شیطان رقصنده
فضای شب فیلم به طرز فریبندهای عادی و خودمانی شروع شد.
نور گرم چراغ در سراسر اتاق نشیمن میتابید و حوضچههایی از طلا به رنگ عسل را بر روی کف و دیوارهای چوبی میریخت. این درخشش ملایم و آرامشبخش بود و تنها با سوسوی خاموش صفحه تلویزیون قطع میشد، زمانی که اوبیتو با ذوق و شوقی دراماتیک منوها را ورق میزد. او مانند بازیگری که میخواهد اوج یک نمایش مورد انتظار را به نمایش بگذارد، جلوی میز تلویزیون زانو زده بود و دیویدیهای اکشن مسخره را یکی پس از دیگری بالا میگرفت، گویی آنها آثار مقدس بودند.
او گفت: «خب، در مورد این چی؟» و جعبهی فیلمی را که آنقدر غرق در انفجار و تکیهکلامهای بیمزه بود که حتی فونت روی آن هم فریاد میزد «جبران بیش از حد» تکان میداد.
کاکاشی، در حالی که یک مچ پایش را روی زانوی دیگرش گذاشته بود و صورتش با نور چراغ زمینی نیمهروشن شده بود، لم داده بود و حتی نگاهی هم به اطراف نینداخت. گفت:«نه.»
اوبیتو طوری خودش را روی مبل انداخت که انگار به طرز مرگباری زخمی شده بود، نالهای طولانی و کشیده از گلویش خارج شد. «کاکاشی، بیخیال! این پنجمین فیلمیه که رد میکنی. من فیلم هایی که هیجان ندارن نمیخوام ، فقط ی چیزی با گویهای آتشین بیمورد میخوام!»
کاکاشی ابرویی را روی کتابش بالا انداخت و چشمانش از بالای انحنای ماسکش برق میزد. نگاهش به اوبیتو در آن لحظه خطرناک بود - چیزی سرگرمکننده، طعنهآمیز و تیز. با صدایی آرام و سرد مانند ابریشمی که روی فولاد کشیده شده باشد، زمزمه کرد: «اگر درست یادم مونده باشه، قبل از اینکه بیایم خونه گفتی - ی کنسرت. اجرای خصوصی. شاید... بهتر باشه به جای فیلم ....؟»
سکوت فوراً برقرار شد.
اوبیتو پلک زد.
یک بار.
دو بار.
سپس لبخندی آرام و دلنشین بر چهرهاش نقش بست، انگار که همین الان سند مالکیت یک پادشاهی را به او داده باشند.
«اوه؟ پس یادته؟» گفت و مثل مایع داغ از روی مبل بلند شد. «و منم فکر میکردم که تو علاقهای نداری...»
لبخند کاکاشی محو شد.
«صبر کن. اوبیتو... اوبیتو. شوخی کردم...»
خیلی دیر شده.
اوبیتو یکی از صندلیهای غذاخوری را برداشت و با ذوق و شوق یک کارگر صحنه که برای یک کاباره خودمانی آماده میشود، آن را به وسط اتاق کشید. او با یک ضربه سریع کلید، چراغها را کم نور کرد و اتاق را در گرگ و میش شرجی فرو برد. سایهها در امتداد دیوارها کشیده شده بودند و همه چیز را در مِهی مخملی فرو میبردند. سپس در گوشیاش به دنبال چیز خاصی گشت.
کاکاشی با حالتی ناشیانه نزدیک لبهی کاناپه معلق ماند. به نظر میرسید که گیر افتاده است - مثل طعمهای که به فرار فکر میکند، اما ناگهان متوجه میشود که تله از قبل بسته شده است.
اوبیتو خرخرکنان گفت: «خودت خواستی، کاکاشی. حالا پسر خوبی باش و بشین.»
این لقب نباید اینقدر بد به او نسبت داده میشد.
کاکاشی با فکی بسته تردید کرد، اما چیزی در بدنش به او خیانت کرد - زیرا او به جلو، آهسته و شمرده قدم برداشت و نشست. کمرش بیش از حد صاف بود. دستانش را در دستههای صندلی گره کرده بود. او همزمان آزرده و به طرز نگرانکنندهای کنجکاو به نظر میرسید.
ضربه شست اوبیتو بازی میکند.
ریتمی آشنا و تحریکآمیز از بلندگوها پخش میشد - آهنگ «Earned It» از گروه د ویکند - گرم و صمیمی.
کاکاشی با وحشت خس خس سینهاش را بیرون داد. «واقعاً؟»
اوبیتو جوابی نداد.
چون پشتش به او بود و دستانش از قبل داشتند هودیاش را بالا میکشیدند.
پارچه مثل پوست دومی کنده شد و کمر صاف و کشیدهاش را نمایان کرد - عضلات بلند و لاغرش زیر پوست قهوهای طلاییاش تکان میخوردند. نور ملایم چراغ، تک تک برجستگیهای عضلاتش را میبوسید و گودی ستون فقرات و خمیدگی شانههایش را مشخص میکرد. هودی با صدای خفهای روی زمین افتاد، انگار که فراموش شده بود.
کاکاشی برخلاف میلش نگاهش را پایین انداخت - به شکل V شکل پایین شکم اوبیتو که درست از بالای کمر کشی شلوار ورزشیاش دیده میشد. او زبانش را به آرامی روی لب پایینش کشید.
اوبیتو دید.
او برگشت، چشمانش برق میزد و با دقت کسی که دقیقاً میدانست چه میکند، به جلو قدم برداشت. با هر قدم، انگار شکارچیای نزدیکتر میشد. درست جلوی کاکاشی ایستاد و دستانش را به آرامی روی شانههایش گذاشت - اما قبل از اینکه کاکاشی بتواند واکنشی نشان دهد، اوبیتو با یک چرخش کنترلشده از روی صندلی پرید و با ظرافتی گربهمانند پشت سرش فرود آمد. سینهاش به پشت کاکاشی خورد.
گرمایی که از بدنش ساطع میشد، مثل برق بود.
او در حالی که لبهایش را روی گوش کاکاشی میکشید، زمزمه کرد: «عزیزم، هنوز هم اون اجرا رو میخوای؟»
- ۳۰۰
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط