در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت ۱۲ : آشفتگی شیرین خانه
اوبیتو با صدایی غنی و گرم خندید. «اوه، من همچین قولی نمیدم.» او در حالی که درِ سمت شاگرد را باز میکرد و با ذوق و شوق اغراقآمیزی تعظیم میکرد، گفت. «اما میتونم شمع و پیتزا رو تضمین کنم. و احتمالاً انیمه. و - اگه خوش شانس باشی - ی کنسرت. اجرای خصوصی. شاید بدون پیرهن. یا با تور. انتخاب با شما.»
کاکاشی نالهای کرد و با تمام ظرافت جسدی که تسلیم جاذبه شده باشد، روی صندلی افتاد. سرش روی تکیهگاه سر لم داده بود، موهای نقرهایاش به صورت موجهای نرمی در هم ریخته بودند که بوی ضعیف شامپو و هوای مصنوعی مرکز خرید را میداد. بدنش به اندازهای شل شد که ترکهای زیر ظاهر خونسرد همیشگیاش نمایان شد.
او در حالی که به عقب تکیه میداد، با صدایی خفه زیر لب گفت: «خدایا، داری همه چیز رو برام طاقتفرسا میکنی.»
اوبیتو با پوزخندی پاسخ داد: «آره، اما من از اون نوع آدمهایی هستم که تو رو خسته میکنن.» کمربند ایمنی خودش را روی شانهاش انداخت و کلید را در استارت چرخاند. موتور با صدای زمزمهای آرام و یکنواخت در زیر پایشان، دوباره روشن شد.
رانندگی تقریباً ساکت بود و پر از صدای وزوز ملایم رادیو بود که آهنگی مستقل را پخش میکرد که هیچکدامشان نمیشناختند. اوبیتو گهگاه زمزمه میکرد، صدایش آرام و حواسش پرت بود و از گوشه چشمش به کاکاشی نگاه میکرد.
کاکاشی سرش را به پنجره تکیه داد و محو شدن غروب خورشید را در نورهای شهر که مانند کرمهای شبتاب در دوردست سوسو میزدند، تماشا کرد. شیشه پنجره روی شقیقهاش سرد بود و او چشمانش را بست و اجازه داد ریتم ماشین و گرمای عصر او را به لحظهای نادر از آرامش فرو ببرد.
وقتی به آپارتمان اوبیتو رسیدند - ساختمانی مدرن که در یک خیابان فرعی آرام قرار داشت، با خطوطی تمیز و لحنی ملایم - اوبیتو به آرامی شانه کاکاشی را زد.
«هی،» او به آرامی گفت. «زندهای؟»
کاکاشی یک چشمش را باز کرد، نالهای کرد و تلوتلوخوران از ماشین پیاده شد و با افتادن وزن کیسهها، کمی چهرهاش در هم رفت.
اوبیتو در را باز نگه داشت و در حالی که کلیدها را در یک دست داشت، از راه پله باریک بالا رفت. آپارتمان بوی کتان تمیز و عود صندل میداد، چیزی تند و زمینی که باعث میشد فضا احساس زندگی و استقبال کند. نور گرم از داخل به بیرون میتابید، روی کف بتنی جمع میشد و سایههای بلندی ایجاد میکرد که مانند ارواح سوسو میزدند.
اوبیتو در حالی که کیسهها را کنار مبل میگذاشت و کفشهایش را از پا درمیآورد، گفت: «چه آشغال شیرینی.» صدایش بیخیال بود، اما نگاهش کمی بیشتر از همیشه روی کاکاشی ماند.
کاکاشی با نگاهی خسته اما تأییدآمیز به فضا نگاه کرد. مکان به هم ریخته اما دنج بود، با مبلمان ناهماهنگی که انگار از ماجراجوییهای مختلف جمعآوری شده بودند. پوسترهای گروه موسیقی دیوارها را زینت داده بودند - رنگ و رو رفته و در لبهها پاره شده بودند - و یک گیاه نیمهخشک در گوشهای زیر بار بیتوجهی خم شده بود.
اوبیتو نگاهش را گرفت و شانهای بالا انداخت. «من در کشتن گیاهان استعداد دارم. این ی موهبت است.»
کاکاشی علیرغم میل باطنیاش پوزخندی زد.
اوبیتو در حالی که سرش را کج میکرد گفت: «خیل خب، تصمیم با خودته. اول دوش؟ یا میخوای همچنان بوی سه نوع لوسیون و هوای مرکز خرید رو حس کنی؟»
صدای کاکاشی غرشی خشن بود. «بیشترشون رو خودت انتخاب کردی. تقصیر خودته .»
اوبیتو خندید و به پیشخوان تکیه داد، چشمانش از شیطنت برق میزد. «پس من باید کسی باشم که اون رو از روی تو بشوره، ها؟»
یک ضربه. برق گرما در نگاه کاکاشی که سعی داشت پشت روکشی از بیتفاوتی پنهان کند.
ادامه پارت ۱۲ : آشفتگی شیرین خانه
اوبیتو با صدایی غنی و گرم خندید. «اوه، من همچین قولی نمیدم.» او در حالی که درِ سمت شاگرد را باز میکرد و با ذوق و شوق اغراقآمیزی تعظیم میکرد، گفت. «اما میتونم شمع و پیتزا رو تضمین کنم. و احتمالاً انیمه. و - اگه خوش شانس باشی - ی کنسرت. اجرای خصوصی. شاید بدون پیرهن. یا با تور. انتخاب با شما.»
کاکاشی نالهای کرد و با تمام ظرافت جسدی که تسلیم جاذبه شده باشد، روی صندلی افتاد. سرش روی تکیهگاه سر لم داده بود، موهای نقرهایاش به صورت موجهای نرمی در هم ریخته بودند که بوی ضعیف شامپو و هوای مصنوعی مرکز خرید را میداد. بدنش به اندازهای شل شد که ترکهای زیر ظاهر خونسرد همیشگیاش نمایان شد.
او در حالی که به عقب تکیه میداد، با صدایی خفه زیر لب گفت: «خدایا، داری همه چیز رو برام طاقتفرسا میکنی.»
اوبیتو با پوزخندی پاسخ داد: «آره، اما من از اون نوع آدمهایی هستم که تو رو خسته میکنن.» کمربند ایمنی خودش را روی شانهاش انداخت و کلید را در استارت چرخاند. موتور با صدای زمزمهای آرام و یکنواخت در زیر پایشان، دوباره روشن شد.
رانندگی تقریباً ساکت بود و پر از صدای وزوز ملایم رادیو بود که آهنگی مستقل را پخش میکرد که هیچکدامشان نمیشناختند. اوبیتو گهگاه زمزمه میکرد، صدایش آرام و حواسش پرت بود و از گوشه چشمش به کاکاشی نگاه میکرد.
کاکاشی سرش را به پنجره تکیه داد و محو شدن غروب خورشید را در نورهای شهر که مانند کرمهای شبتاب در دوردست سوسو میزدند، تماشا کرد. شیشه پنجره روی شقیقهاش سرد بود و او چشمانش را بست و اجازه داد ریتم ماشین و گرمای عصر او را به لحظهای نادر از آرامش فرو ببرد.
وقتی به آپارتمان اوبیتو رسیدند - ساختمانی مدرن که در یک خیابان فرعی آرام قرار داشت، با خطوطی تمیز و لحنی ملایم - اوبیتو به آرامی شانه کاکاشی را زد.
«هی،» او به آرامی گفت. «زندهای؟»
کاکاشی یک چشمش را باز کرد، نالهای کرد و تلوتلوخوران از ماشین پیاده شد و با افتادن وزن کیسهها، کمی چهرهاش در هم رفت.
اوبیتو در را باز نگه داشت و در حالی که کلیدها را در یک دست داشت، از راه پله باریک بالا رفت. آپارتمان بوی کتان تمیز و عود صندل میداد، چیزی تند و زمینی که باعث میشد فضا احساس زندگی و استقبال کند. نور گرم از داخل به بیرون میتابید، روی کف بتنی جمع میشد و سایههای بلندی ایجاد میکرد که مانند ارواح سوسو میزدند.
اوبیتو در حالی که کیسهها را کنار مبل میگذاشت و کفشهایش را از پا درمیآورد، گفت: «چه آشغال شیرینی.» صدایش بیخیال بود، اما نگاهش کمی بیشتر از همیشه روی کاکاشی ماند.
کاکاشی با نگاهی خسته اما تأییدآمیز به فضا نگاه کرد. مکان به هم ریخته اما دنج بود، با مبلمان ناهماهنگی که انگار از ماجراجوییهای مختلف جمعآوری شده بودند. پوسترهای گروه موسیقی دیوارها را زینت داده بودند - رنگ و رو رفته و در لبهها پاره شده بودند - و یک گیاه نیمهخشک در گوشهای زیر بار بیتوجهی خم شده بود.
اوبیتو نگاهش را گرفت و شانهای بالا انداخت. «من در کشتن گیاهان استعداد دارم. این ی موهبت است.»
کاکاشی علیرغم میل باطنیاش پوزخندی زد.
اوبیتو در حالی که سرش را کج میکرد گفت: «خیل خب، تصمیم با خودته. اول دوش؟ یا میخوای همچنان بوی سه نوع لوسیون و هوای مرکز خرید رو حس کنی؟»
صدای کاکاشی غرشی خشن بود. «بیشترشون رو خودت انتخاب کردی. تقصیر خودته .»
اوبیتو خندید و به پیشخوان تکیه داد، چشمانش از شیطنت برق میزد. «پس من باید کسی باشم که اون رو از روی تو بشوره، ها؟»
یک ضربه. برق گرما در نگاه کاکاشی که سعی داشت پشت روکشی از بیتفاوتی پنهان کند.
- ۹۶
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط