Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁶
و بعد...
لبخند زد.
نه لبخندی مهربان.
نه همدلانه.
لبخندی کج، عجیب، و آنقدر آزاردهنده که سرمای بیشتری به جان آینا انداخت.
نگهبانها بدون توجه او را به سمت ساختمان زندان آکادمی بردند.
آینا ناخودآگاه یک قدم جلو رفت، اما همان لحظه دید که مرد، مچِ دست بستهاش را با حرکتی آرام بالا آورد.
انگار بند، دیگر هیچ اهمیتی نداشت.
با انگشتان لرزان اما مطمئن، گره را باز کرد.
و درست در همان لحظه، تکهای کاغذ از میان دستش افتاد و روی زمین چرخید.
یکی از نگهبانها چیزی نفهمید.
مرد دوباره دستش را پایین آورد و بدون هیچ مقاومتی، در تاریکی راهرو ناپدید شد.
آینا چند ثانیه خشکش زده بود.
بعد با تردید به اطراف نگاه کرد و سریع خودش را به آن تکه کاغذ رساند.
کاغذ را برداشت.
روی آن، با خطی نامنظم و لرزان نوشته شده بود:
اگر میخواهی حقیقت را دربارهی مرگ مادرت بدانی"
امشب به زندان آکادمی بیا.
تنها.**
آینا نفسش را حبس کرد.
چشمهایش برای لحظهای روی جملهی آخر ماند.
مرگ مادرش؟
حقیقت؟
انگار زمین زیر پایش کمی لغزید.
انگشتانش محکمتر دور کاغذ فشرده شد.
چند لحظه بعد، بیآنکه حتی به خودش اجازهی فکر کردن بدهد، راه زندان را در پیش گرفت.
خواندن بدون لایک و کامنت حرام است📿🗿
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹⁶
و بعد...
لبخند زد.
نه لبخندی مهربان.
نه همدلانه.
لبخندی کج، عجیب، و آنقدر آزاردهنده که سرمای بیشتری به جان آینا انداخت.
نگهبانها بدون توجه او را به سمت ساختمان زندان آکادمی بردند.
آینا ناخودآگاه یک قدم جلو رفت، اما همان لحظه دید که مرد، مچِ دست بستهاش را با حرکتی آرام بالا آورد.
انگار بند، دیگر هیچ اهمیتی نداشت.
با انگشتان لرزان اما مطمئن، گره را باز کرد.
و درست در همان لحظه، تکهای کاغذ از میان دستش افتاد و روی زمین چرخید.
یکی از نگهبانها چیزی نفهمید.
مرد دوباره دستش را پایین آورد و بدون هیچ مقاومتی، در تاریکی راهرو ناپدید شد.
آینا چند ثانیه خشکش زده بود.
بعد با تردید به اطراف نگاه کرد و سریع خودش را به آن تکه کاغذ رساند.
کاغذ را برداشت.
روی آن، با خطی نامنظم و لرزان نوشته شده بود:
اگر میخواهی حقیقت را دربارهی مرگ مادرت بدانی"
امشب به زندان آکادمی بیا.
تنها.**
آینا نفسش را حبس کرد.
چشمهایش برای لحظهای روی جملهی آخر ماند.
مرگ مادرش؟
حقیقت؟
انگار زمین زیر پایش کمی لغزید.
انگشتانش محکمتر دور کاغذ فشرده شد.
چند لحظه بعد، بیآنکه حتی به خودش اجازهی فکر کردن بدهد، راه زندان را در پیش گرفت.
خواندن بدون لایک و کامنت حرام است📿🗿
- ۱۲۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط