My professor
My professor
Part:52
نامجون:عجایب زیادی درمورد این ماده وجود داره....مثلا اینکه هر کدوم از وجه هاش....
با چشمای گرد نگاهش کردم تا با نگاهم ازش بپرسم همون چیزیه که فکر میکنم و اون گفت:
نامجون: اره...هر وجهش نقش یکی از مواد بازارو بازی میکنه!...این یعنی...کسی که به شیشه اعتیاد داره وقتی اینو مصرف کنه وجهی که مثل شیشه است میچسبه به گیرنده های مغزش....انگار که شیشه مصرف کرده!...با این تفاوت که به طرز وحشتناکی اعتیاد آور تر و خالص تره....هر ذره اش مثل بمب میمونه برای کسایی که بهش اعتیاد دارن...فکر میکنم برای تویی که با شیمی سر و کار داری خیلی غیر منطقی به نظر بیاد که در حالی که خلوص اغلب مخـدرای بازار به ۵۰ درصد هم نمیرسه،خلوص هگزآیریس ۹۹/۹۴ عه!
مو به تنم راست شد!.....این ماده از یه جهان دیگه اومده بود؟!
به دست اوردن همچین خلوصی تو آزمایشگاه های زمین غیر ممکن بود!
هیچ فرآورده ای به ذهنم نمیرسید که حتی نزدیک این عدد شده باشه...
عکس بعدیو تو دستم گذاشت.
نامجون:شاه کلید تمام مخدرای محبوب بازار...همین بلور خوش خط و خالیه که میبینی! مردم برای یه بلور ریز ازش،به جون هم میوفتن و کله ی همدیگه رو زیر آب میکنن....کمیاب و گرون قیمته...جدیدا حتی مد شده ازش تو ساخت زیورآلات عجیب و مسخره استفاده میکنن...
پلاک میسازن ازش میندازن دور گردنشون....مقامات دارن روی همه گیر شدن این ماده سرپوش میزارن،اما ما سعی داریم به هیچ وجه اجازه ندیم همچین ماده ای تو باور عمومی به عنوان یه چیز نرمال جا باز کنه،به خاطر همین تو هر عرصه ای که وارد بشه...جلوشو میگیریم...حتی عرصه ی مد..
رو عکس گردنبندای بی نهایت زیبایی که همشون جمع آوری شده بودن خیره بودم...
واقعا مثل یه سنگ قیمتی بود که ظاهر خیلی خاصی داشت...و دورش یه پوشش شفاف کار گذاشته بودن تا به عنوان یه گردنبند زیباتر به نظر برسه....
با خودم میگفتم اگر واقعا همچین سنگی وجود داشت حتما گردنبندشو میخریدم!
از افکارم پرت شدم بیرون و پرونده ی قطور جلوم رو نگاه کردم...بازم اسمشو خوندم و برام سوال پیش اومد.
هیزل:ولی....اسم پرونده
دستاشو پشت کمرش قفل کرده بود...
یکی از دستاشو آزاد کرد.
عکس دیگه ای رو از تو پرونده جدا کرد و او دستم گذاشت
نامجون:تنی مونتانا سازنده ی این مادس رئیس کارتل هگزآیریس.
عکسو گذاشت تو دستم
تصویر دوربین مدار بسته ی بی کیفیتی که یه سایه ی سیاه و مبهمو روی یه دیوار نشون میداد...
هیزل:چی؟! فقط یه سایه ازش دارین؟!
نامجون:جای تاسف داره برای اداره ی پلیس...ولی درسته،بعد از این همه سال، ما فقط یه سایه ارزش داریم،باید اعتراف کنم هیچکس تا حالا نتونسته منو این همه مدت دور بزنه.....همه جا هست و هیچ جا نیست. کوچیک ترین ردی از خودش جا نمیذاره....سه ماه تمام خودمو به آب و آتیش زدم که دو تا از افراد کله گنده ای که از نزدیک دیدنش و باهاش معامله کردن دستگیر کنم....یکیشون که کشته شد قبل از اینکه یک کلمه حرف بزنه.... دومی رو تو انفرادی و جو امنیتی شدید گذاشتیم و اعتراف کرد که اون همیشه موقع معامله ماسک یک رنگی رو میزده که تمام صورتشو پوشونه و هیچ نکته ی عجیبی در مورد طرز راه رفتن یا شکل بدنش وجود نداشته.
با چشم باز داشتم سایه ی عجیبی که حالا ترسناک به نظرم میرسید رو نگاه میکردم...
این همون کسیه که همچین ماده ی وحشتناکی رو ساخته! همون کسی که شیش ماه یه افسر پلیسو سر در گم کرده...
هیزل:به نظرت ممکنه پیداش کنی؟
نامجون: من از تمام جوانب بهش حمله میکنم به نظر نمیاد پروفسور یا شخص خیلی عجیبی باشه، ظاهرا فقط یه آدم خوش شانسـه که پارتی داره و اصلا نمیدونه با خودش چند چنده! -
هیزل:منظورت چیه؟! یعنی؟...
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد
نامجون: طبق ردپایی که تو این شیش ماه ازش گرفتم متوجه شدم این ماده رو اتفاقی کشف کرده! درست بعد از اینکه اولین بسته هاش وارد بازار شد مدت طولانی ای تولیدش خوابید.... توی اون مدت احتمالا خودش هم فرمولش رو فراموش کرده و یادش نیومده چطور به دستش آورده!
دوز دوم که اومد این رنگ و لعابو نداشت و خاکستری بود!
و برخلاف دوز اول، روی مصرف کننده های کوک تاثیری نداشت.... با اختلاف زمانی بیشتری دوز سوم تولید شد و دوباره فرمول اصلی به بازار برگشت.
به یه نقطه ی کور خیره شدم...
هیزل:من یه سوال برام پیش اومده...چرا به جنبه ی مثبتش فکر نمیکنین؟
نامجون:کجاش مثبته؟!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌷
#رمان #فیکشن #فیک
Part:52
نامجون:عجایب زیادی درمورد این ماده وجود داره....مثلا اینکه هر کدوم از وجه هاش....
با چشمای گرد نگاهش کردم تا با نگاهم ازش بپرسم همون چیزیه که فکر میکنم و اون گفت:
نامجون: اره...هر وجهش نقش یکی از مواد بازارو بازی میکنه!...این یعنی...کسی که به شیشه اعتیاد داره وقتی اینو مصرف کنه وجهی که مثل شیشه است میچسبه به گیرنده های مغزش....انگار که شیشه مصرف کرده!...با این تفاوت که به طرز وحشتناکی اعتیاد آور تر و خالص تره....هر ذره اش مثل بمب میمونه برای کسایی که بهش اعتیاد دارن...فکر میکنم برای تویی که با شیمی سر و کار داری خیلی غیر منطقی به نظر بیاد که در حالی که خلوص اغلب مخـدرای بازار به ۵۰ درصد هم نمیرسه،خلوص هگزآیریس ۹۹/۹۴ عه!
مو به تنم راست شد!.....این ماده از یه جهان دیگه اومده بود؟!
به دست اوردن همچین خلوصی تو آزمایشگاه های زمین غیر ممکن بود!
هیچ فرآورده ای به ذهنم نمیرسید که حتی نزدیک این عدد شده باشه...
عکس بعدیو تو دستم گذاشت.
نامجون:شاه کلید تمام مخدرای محبوب بازار...همین بلور خوش خط و خالیه که میبینی! مردم برای یه بلور ریز ازش،به جون هم میوفتن و کله ی همدیگه رو زیر آب میکنن....کمیاب و گرون قیمته...جدیدا حتی مد شده ازش تو ساخت زیورآلات عجیب و مسخره استفاده میکنن...
پلاک میسازن ازش میندازن دور گردنشون....مقامات دارن روی همه گیر شدن این ماده سرپوش میزارن،اما ما سعی داریم به هیچ وجه اجازه ندیم همچین ماده ای تو باور عمومی به عنوان یه چیز نرمال جا باز کنه،به خاطر همین تو هر عرصه ای که وارد بشه...جلوشو میگیریم...حتی عرصه ی مد..
رو عکس گردنبندای بی نهایت زیبایی که همشون جمع آوری شده بودن خیره بودم...
واقعا مثل یه سنگ قیمتی بود که ظاهر خیلی خاصی داشت...و دورش یه پوشش شفاف کار گذاشته بودن تا به عنوان یه گردنبند زیباتر به نظر برسه....
با خودم میگفتم اگر واقعا همچین سنگی وجود داشت حتما گردنبندشو میخریدم!
از افکارم پرت شدم بیرون و پرونده ی قطور جلوم رو نگاه کردم...بازم اسمشو خوندم و برام سوال پیش اومد.
هیزل:ولی....اسم پرونده
دستاشو پشت کمرش قفل کرده بود...
یکی از دستاشو آزاد کرد.
عکس دیگه ای رو از تو پرونده جدا کرد و او دستم گذاشت
نامجون:تنی مونتانا سازنده ی این مادس رئیس کارتل هگزآیریس.
عکسو گذاشت تو دستم
تصویر دوربین مدار بسته ی بی کیفیتی که یه سایه ی سیاه و مبهمو روی یه دیوار نشون میداد...
هیزل:چی؟! فقط یه سایه ازش دارین؟!
نامجون:جای تاسف داره برای اداره ی پلیس...ولی درسته،بعد از این همه سال، ما فقط یه سایه ارزش داریم،باید اعتراف کنم هیچکس تا حالا نتونسته منو این همه مدت دور بزنه.....همه جا هست و هیچ جا نیست. کوچیک ترین ردی از خودش جا نمیذاره....سه ماه تمام خودمو به آب و آتیش زدم که دو تا از افراد کله گنده ای که از نزدیک دیدنش و باهاش معامله کردن دستگیر کنم....یکیشون که کشته شد قبل از اینکه یک کلمه حرف بزنه.... دومی رو تو انفرادی و جو امنیتی شدید گذاشتیم و اعتراف کرد که اون همیشه موقع معامله ماسک یک رنگی رو میزده که تمام صورتشو پوشونه و هیچ نکته ی عجیبی در مورد طرز راه رفتن یا شکل بدنش وجود نداشته.
با چشم باز داشتم سایه ی عجیبی که حالا ترسناک به نظرم میرسید رو نگاه میکردم...
این همون کسیه که همچین ماده ی وحشتناکی رو ساخته! همون کسی که شیش ماه یه افسر پلیسو سر در گم کرده...
هیزل:به نظرت ممکنه پیداش کنی؟
نامجون: من از تمام جوانب بهش حمله میکنم به نظر نمیاد پروفسور یا شخص خیلی عجیبی باشه، ظاهرا فقط یه آدم خوش شانسـه که پارتی داره و اصلا نمیدونه با خودش چند چنده! -
هیزل:منظورت چیه؟! یعنی؟...
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد
نامجون: طبق ردپایی که تو این شیش ماه ازش گرفتم متوجه شدم این ماده رو اتفاقی کشف کرده! درست بعد از اینکه اولین بسته هاش وارد بازار شد مدت طولانی ای تولیدش خوابید.... توی اون مدت احتمالا خودش هم فرمولش رو فراموش کرده و یادش نیومده چطور به دستش آورده!
دوز دوم که اومد این رنگ و لعابو نداشت و خاکستری بود!
و برخلاف دوز اول، روی مصرف کننده های کوک تاثیری نداشت.... با اختلاف زمانی بیشتری دوز سوم تولید شد و دوباره فرمول اصلی به بازار برگشت.
به یه نقطه ی کور خیره شدم...
هیزل:من یه سوال برام پیش اومده...چرا به جنبه ی مثبتش فکر نمیکنین؟
نامجون:کجاش مثبته؟!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌷
#رمان #فیکشن #فیک
- ۳۵۸
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط