spyfamily
spy×family
پارت°۴°
آنیا میره خونه: مامااااااااااااااانننن .باببااااااااا
(داره تو راهرو میدوعه که یکهو میخوره زمین)
باندو: بروف . بروف
لوید: آنیا چیشدهه؟؟؟ بلند شو. اینهمه عجله آخه برا چیه
یور: عزیزمم خوبی؟؟؟
آنیا بلند میشه از رو دامنش خاک و خل و اینا رو پاک میکنه و با همون صورت احمقانه میگه: من... یه دانش آموز امپراطوری ام.
لوید یدونه از اون چیزایی که برا قبولی آنیا تو قسمتهای اول ترکونده بود رو میترکونه
یور میگه وایییی عزیزمممم😭😭😭😭
(داره اشک شوق فراوان میریزه)
آنیا : و نفر اول ریاضی شدم
لوید: خیلی عالیه
لوید تو ذهنش: (اگر نمرات رو دستکاری نمیکردم میشد نفر 5 ) ولی خواستم یکم شوقش رو زیاد کنم البته فقط ریاضی ...)
و خلاصه که کلی جشن گرفتن
لوید: آنیا مراسم چه زمانیه؟
آنیا: هوم نومودنم
لوید: چطور نمیدونیی الان من یادآوری نمیکردم همینطوری میخواستی ندونی؟
آنیا: شاید... خلاصه از پسر دوم میپرسم
لوید: باشه
فردا مدرسه
آنیا: از اتوبوس با سیس پیاده میشه(مثه روزی که اولین استلا رو گرفت)
بکی : انیااااااااا صبح بخیررررر
آنیا: نو نو نو استارلایت امپراطوری آنیا
بکی: هه؟ باشه خانم استارلایت امپراطوری آنیا بیا بریم
دامیان و نوچه ها هم دارن میان
همه نگاه ها به آنیا و دامیانع
پچ پچ ها:🗣️ اره اونا رکورد زودترین دانش آموز های امپراطوری رو زدن
🗣️: اره درحالیکه خیلی ها تازه 3 تا دارن..
🗣️: دامیان که لیاقتش رو داره خیلی باهوشه ولی اون دختره خیلی خنگ بود
🗣️(این یاروئه که داره پچ پچ میکنه یه پسره:) ولی آنیا خیلی خوشگله اه کاش من جا دزموند بودم و با آنیا
آنیا داره میره و سیس داره که محکم میره تو دامیان
آنیا: اخخخخهخخهه (داره رو پیشونیش میکشه)
بکی: هی دزموند جلوت رو نگاه کن
دامیان: فعلا کسی که باید جلوش رو ببینه این کله صورتیه حواس پرته
آنیا: درست صحبت کن لطفا من یه دانش آموز امپراطوری ام استارلایت امپراطوری آنیا🙂↔️
نوچه ها: شما به پای دامیان ساما نمیرسید
دامیان: هه... خیلی باهات همکلام نمیشم..
ایش (و میرن)
آنیا یهو از سیس درمیاد
آنیا: پسرررر دوممممم و بدو بدو میره
دامیان: هوم؟
آنیا: میگم میدونم مراسم چه زمانیه ؟
دامیان: من چه میدونم برو از معلم بپرس
ذهن دامیان: دارم مثه بردارم حرف میزنم ...
(برادر دامیان در موقیعت های مختلف)
(من چه میدونم برو پیش بابا)
(ناسلامتی ما معلم داریم تو خونه برو پیش اونا)
(من نمیتونم برو )
دامیان: ا..آنیا تاریخش میشه ماله پس فردا
آنیا: عه؟... خیلی ازت ممنونم(با همون خنده پسرکش)
دامیان (قرمز درحد گوجه) : خ...خوا..هش میکنم .
و همینطوری روز میگذره
و میگذره و میگذره
((پارت بعدی در راههه ))🫸🏻🫷🏻✨
پارت°۴°
آنیا میره خونه: مامااااااااااااااانننن .باببااااااااا
(داره تو راهرو میدوعه که یکهو میخوره زمین)
باندو: بروف . بروف
لوید: آنیا چیشدهه؟؟؟ بلند شو. اینهمه عجله آخه برا چیه
یور: عزیزمم خوبی؟؟؟
آنیا بلند میشه از رو دامنش خاک و خل و اینا رو پاک میکنه و با همون صورت احمقانه میگه: من... یه دانش آموز امپراطوری ام.
لوید یدونه از اون چیزایی که برا قبولی آنیا تو قسمتهای اول ترکونده بود رو میترکونه
یور میگه وایییی عزیزمممم😭😭😭😭
(داره اشک شوق فراوان میریزه)
آنیا : و نفر اول ریاضی شدم
لوید: خیلی عالیه
لوید تو ذهنش: (اگر نمرات رو دستکاری نمیکردم میشد نفر 5 ) ولی خواستم یکم شوقش رو زیاد کنم البته فقط ریاضی ...)
و خلاصه که کلی جشن گرفتن
لوید: آنیا مراسم چه زمانیه؟
آنیا: هوم نومودنم
لوید: چطور نمیدونیی الان من یادآوری نمیکردم همینطوری میخواستی ندونی؟
آنیا: شاید... خلاصه از پسر دوم میپرسم
لوید: باشه
فردا مدرسه
آنیا: از اتوبوس با سیس پیاده میشه(مثه روزی که اولین استلا رو گرفت)
بکی : انیااااااااا صبح بخیررررر
آنیا: نو نو نو استارلایت امپراطوری آنیا
بکی: هه؟ باشه خانم استارلایت امپراطوری آنیا بیا بریم
دامیان و نوچه ها هم دارن میان
همه نگاه ها به آنیا و دامیانع
پچ پچ ها:🗣️ اره اونا رکورد زودترین دانش آموز های امپراطوری رو زدن
🗣️: اره درحالیکه خیلی ها تازه 3 تا دارن..
🗣️: دامیان که لیاقتش رو داره خیلی باهوشه ولی اون دختره خیلی خنگ بود
🗣️(این یاروئه که داره پچ پچ میکنه یه پسره:) ولی آنیا خیلی خوشگله اه کاش من جا دزموند بودم و با آنیا
آنیا داره میره و سیس داره که محکم میره تو دامیان
آنیا: اخخخخهخخهه (داره رو پیشونیش میکشه)
بکی: هی دزموند جلوت رو نگاه کن
دامیان: فعلا کسی که باید جلوش رو ببینه این کله صورتیه حواس پرته
آنیا: درست صحبت کن لطفا من یه دانش آموز امپراطوری ام استارلایت امپراطوری آنیا🙂↔️
نوچه ها: شما به پای دامیان ساما نمیرسید
دامیان: هه... خیلی باهات همکلام نمیشم..
ایش (و میرن)
آنیا یهو از سیس درمیاد
آنیا: پسرررر دوممممم و بدو بدو میره
دامیان: هوم؟
آنیا: میگم میدونم مراسم چه زمانیه ؟
دامیان: من چه میدونم برو از معلم بپرس
ذهن دامیان: دارم مثه بردارم حرف میزنم ...
(برادر دامیان در موقیعت های مختلف)
(من چه میدونم برو پیش بابا)
(ناسلامتی ما معلم داریم تو خونه برو پیش اونا)
(من نمیتونم برو )
دامیان: ا..آنیا تاریخش میشه ماله پس فردا
آنیا: عه؟... خیلی ازت ممنونم(با همون خنده پسرکش)
دامیان (قرمز درحد گوجه) : خ...خوا..هش میکنم .
و همینطوری روز میگذره
و میگذره و میگذره
((پارت بعدی در راههه ))🫸🏻🫷🏻✨
- ۵.۴k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط