گقتم یه داستان در مورد سایرن هد بنویسم اگه خوشت اومد تو ک
گقتم یه داستان در مورد سایرن هد بنویسم اگه خوشت اومد تو کامنتا بگو پارت بعد و لطفا لایک کن
---
مایک و دو دوستش برای عکاسی به روستای متروکهای به نام گنداب رفتند. مردم این روستا سالها پیش بهطور مرموزی ناپدید شده بودند. هوا رو به تاریکی میرفت که صدایی عجیب در اطراف پیچید. صدایی شبیه آژیر، اما ضعیف و غیرطبیعی، انگار از اعماق جنگل میآمد.
همهچیز ناگهان ساکت شد. بعد، صدای ضبطشدهای از یک زن پخش شد که با وحشت میگفت: «کمک کنید... اون داره میاد...»
مایک سرجایش میخکوب شده بود. صدای سنگینی از میان درختان شنیده شد. موجودی قدبلند، با اندامی کشیده و پوست خشک، از دل مه ظاهر شد. بهجای سر، دو بلندگوی زنگزده روی شانههایش بود که صداهای آژیر، ناله و جیغ انسان از آنها بیرون میآمد.
یکی از دوستانش دوید، اما قبل از اینکه چند قدم بردارد، صدای خرد شدن استخوان آمد. وقتی مایک برگشت، هیچکس پشت سرش نبود. فقط یک کفش وسط راه مانده بود.
موجود نزدیکتر شد. صدای ضبطشدهی خودش را شنید: «من میترسم... کمکم کن...»
مایک دوید. زمین خورد. نفسش بند آمده بود. موجود بالای سرش ایستاد. بلندگوها خاموش شدند. سکوت مرگباری همهجا را گرفت.
فردا فقط دوربین مایک در جنگل پیدا شد. آخرین عکس تار بود، اما سایهی بلند چیزی با دو بلندگو بهوضوح در آن دیده میشد.
---
---
مایک و دو دوستش برای عکاسی به روستای متروکهای به نام گنداب رفتند. مردم این روستا سالها پیش بهطور مرموزی ناپدید شده بودند. هوا رو به تاریکی میرفت که صدایی عجیب در اطراف پیچید. صدایی شبیه آژیر، اما ضعیف و غیرطبیعی، انگار از اعماق جنگل میآمد.
همهچیز ناگهان ساکت شد. بعد، صدای ضبطشدهای از یک زن پخش شد که با وحشت میگفت: «کمک کنید... اون داره میاد...»
مایک سرجایش میخکوب شده بود. صدای سنگینی از میان درختان شنیده شد. موجودی قدبلند، با اندامی کشیده و پوست خشک، از دل مه ظاهر شد. بهجای سر، دو بلندگوی زنگزده روی شانههایش بود که صداهای آژیر، ناله و جیغ انسان از آنها بیرون میآمد.
یکی از دوستانش دوید، اما قبل از اینکه چند قدم بردارد، صدای خرد شدن استخوان آمد. وقتی مایک برگشت، هیچکس پشت سرش نبود. فقط یک کفش وسط راه مانده بود.
موجود نزدیکتر شد. صدای ضبطشدهی خودش را شنید: «من میترسم... کمکم کن...»
مایک دوید. زمین خورد. نفسش بند آمده بود. موجود بالای سرش ایستاد. بلندگوها خاموش شدند. سکوت مرگباری همهجا را گرفت.
فردا فقط دوربین مایک در جنگل پیدا شد. آخرین عکس تار بود، اما سایهی بلند چیزی با دو بلندگو بهوضوح در آن دیده میشد.
---
- ۱.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط