---
---
سه افسر وارد شدن. جنگل دارکپاین مثل یه لاشهی پوسیده زیر مه خوابیده بود.
هوای مرطوب، بوی خون خشکشده میداد. هیچ پرندهای پر نمیزد.
افسرها:
سرگرد آلن بری: مردی شکسته ولی با تجربهی کشتار، از جنگ برگشته، روانزخمی ولی قوی.
افسر جیسن کلارک: کلهخر، تیرانداز سریع، عاشق شکار و خشونت.
افسر ناتالی بلیک: زن دقیق، بدون ترس، سردتر از مرگ.
جلو رفتن. چند قدم بعد، اولین نشونه رو دیدن. یه دوربین سوخته، با رد خونی که تا دل مه کشیده شده بود. ناتالی خم شد، دوربینو برداشت.
و صدای ضبطشده پخش شد:
صدای جیغ یه مرد. بعد صدای له شدن استخوان. بعد یه زمزمه:
«اون از صدات استفاده میکنه... از روحت...»
آلن گفت: «از اینجا برگردیم.»
ولی دیر شده بود.
درختا شروع کردن به حرکت. صدا از همهجا پخش میشد.
یه صدای تیز و گوشخراش، مثل آژیر آتشنشانی که از ته جهنم بیاد.
و بعد... جیسن منفجر شد.
ناگهانی، بیهشدار.
سایرن هد از دل مه اومد، یه ضربه با بازوی استخوانیش زد، و جیسن مثل یه بسته گوشت ترکید.
سرش از گردن جدا شد، پرتاب شد و به تنهی درخت خورد.
چشمهاش هنوز باز بود. زبانش هنوز میلرزید.
ناتالی جیغ نزد. فقط شلیک کرد.
دهها گلوله به سینهی پوسیدهی سایرن هد خوردن، ولی فقط پوستش رو خراش دادن.
آژیرهاش شروع کردن به فریاد کشیدن:
«باباااااااااااا!»
«نهههههههه!»
«آلن؟ من هنوز زندهم...»
صداها واقعی بودن. صدای کسایی که مرده بودن.
سایرن هد جلو اومد، و با دستهای بلند و زنگزدهش، ناتالی رو گرفت.
شروع کرد به فشار دادن.
صدای خرد شدن مهرهها.
ترق ترق استخوان.
جیغ گلودره.
چشمهایی که از حدقه بیرون زدن.
و در نهایت، یه تکه گوشت لهشده، که اسمش قبلاً ناتالی بود، پخش شد روی خاک خیس.
آلن فرار کرد.
اما سایرن هد پشت سرش راه میرفت، نه میدوید، فقط میاومد... و هر قدم، با صدای فریاد یه بچه همراه بود.
آلن به دایرهی سوخته رسید. سه اسکلت. یه پلاک. اسم: مایک.
زانو زد. اسلحهشو گذاشت روی زمین.
سایرن هد روبروش ظاهر شد.
اما نزنه. فقط خم شد، و با صدای کشیدهی ضبطشدهای زمزمه کرد:
«بیا بهم گوش بده...»
بعد، آلن گوشهاشو گرفت، جیغ زد، و خودشو پرت کرد توی رودخونهی پایین دره.
---
دو روز بعد، یه مرد نیمهزنده، با دو گوش خونریزیکرده، توی گل پیدا شد.
اسمش آلن بری بود. اما اون دیگه همون آدم نبود.
فقط یه جمله تکرار میکرد:
«اون صدای مرگه. اگه بشنویش، دیگه مال خودت نیستی..
سه افسر وارد شدن. جنگل دارکپاین مثل یه لاشهی پوسیده زیر مه خوابیده بود.
هوای مرطوب، بوی خون خشکشده میداد. هیچ پرندهای پر نمیزد.
افسرها:
سرگرد آلن بری: مردی شکسته ولی با تجربهی کشتار، از جنگ برگشته، روانزخمی ولی قوی.
افسر جیسن کلارک: کلهخر، تیرانداز سریع، عاشق شکار و خشونت.
افسر ناتالی بلیک: زن دقیق، بدون ترس، سردتر از مرگ.
جلو رفتن. چند قدم بعد، اولین نشونه رو دیدن. یه دوربین سوخته، با رد خونی که تا دل مه کشیده شده بود. ناتالی خم شد، دوربینو برداشت.
و صدای ضبطشده پخش شد:
صدای جیغ یه مرد. بعد صدای له شدن استخوان. بعد یه زمزمه:
«اون از صدات استفاده میکنه... از روحت...»
آلن گفت: «از اینجا برگردیم.»
ولی دیر شده بود.
درختا شروع کردن به حرکت. صدا از همهجا پخش میشد.
یه صدای تیز و گوشخراش، مثل آژیر آتشنشانی که از ته جهنم بیاد.
و بعد... جیسن منفجر شد.
ناگهانی، بیهشدار.
سایرن هد از دل مه اومد، یه ضربه با بازوی استخوانیش زد، و جیسن مثل یه بسته گوشت ترکید.
سرش از گردن جدا شد، پرتاب شد و به تنهی درخت خورد.
چشمهاش هنوز باز بود. زبانش هنوز میلرزید.
ناتالی جیغ نزد. فقط شلیک کرد.
دهها گلوله به سینهی پوسیدهی سایرن هد خوردن، ولی فقط پوستش رو خراش دادن.
آژیرهاش شروع کردن به فریاد کشیدن:
«باباااااااااااا!»
«نهههههههه!»
«آلن؟ من هنوز زندهم...»
صداها واقعی بودن. صدای کسایی که مرده بودن.
سایرن هد جلو اومد، و با دستهای بلند و زنگزدهش، ناتالی رو گرفت.
شروع کرد به فشار دادن.
صدای خرد شدن مهرهها.
ترق ترق استخوان.
جیغ گلودره.
چشمهایی که از حدقه بیرون زدن.
و در نهایت، یه تکه گوشت لهشده، که اسمش قبلاً ناتالی بود، پخش شد روی خاک خیس.
آلن فرار کرد.
اما سایرن هد پشت سرش راه میرفت، نه میدوید، فقط میاومد... و هر قدم، با صدای فریاد یه بچه همراه بود.
آلن به دایرهی سوخته رسید. سه اسکلت. یه پلاک. اسم: مایک.
زانو زد. اسلحهشو گذاشت روی زمین.
سایرن هد روبروش ظاهر شد.
اما نزنه. فقط خم شد، و با صدای کشیدهی ضبطشدهای زمزمه کرد:
«بیا بهم گوش بده...»
بعد، آلن گوشهاشو گرفت، جیغ زد، و خودشو پرت کرد توی رودخونهی پایین دره.
---
دو روز بعد، یه مرد نیمهزنده، با دو گوش خونریزیکرده، توی گل پیدا شد.
اسمش آلن بری بود. اما اون دیگه همون آدم نبود.
فقط یه جمله تکرار میکرد:
«اون صدای مرگه. اگه بشنویش، دیگه مال خودت نیستی..
- ۱.۳k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط