من عقابی بودم!!!!!
من عقابی بودم!!!!!
که نگاه یک مار ؛ سخت آزارم داد ...
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم ؛ به هوا آوردم
آخر عمرش بود ؛ که فریب چشمش،سخت جادویم کرد !
در نوک یک قله،آشیانش دادم !
که همین دل رحمی،چه بروزم آورد !
عشق جادویم کرد ؛ زهر خود بر من ریخت
از نوک قله،بر زمین افتادم !
تازه آمد یادم ؛ من عقابی بودم
بر فراز یک کوه !
.
.
.
.
.آشیان خود را به نگاهی دادم ...
که نگاه یک مار ؛ سخت آزارم داد ...
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم ؛ به هوا آوردم
آخر عمرش بود ؛ که فریب چشمش،سخت جادویم کرد !
در نوک یک قله،آشیانش دادم !
که همین دل رحمی،چه بروزم آورد !
عشق جادویم کرد ؛ زهر خود بر من ریخت
از نوک قله،بر زمین افتادم !
تازه آمد یادم ؛ من عقابی بودم
بر فراز یک کوه !
.
.
.
.
.آشیان خود را به نگاهی دادم ...
- ۲۶۱
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط