{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "14"

"ویو جئون آنجلینا"

تمام مسیر رو ساکت بودم.
نه اینکه حرفی نداشتم...
اتفاقاً هزار تا حرف توی سرم می‌چرخید.
ولی هر بار یاد جمله‌ی جیمین می‌افتادم، حرصم می‌گرفت...
شوهر آینده‌شو انتخاب کرده...
اه...
زهر مار و حقیقت.
مرتیکه‌ی پررو.
انگار نه انگار چند ساعت پیش منو بیهوش کرده بود آورده بود خونه‌ش، بعد الان خیلی راحت جلوی داداشام اعلام میکنه شوهر آینده‌مه؟!
زیر لب غر زدم:
«خدا لعنتت کنه پارک جیمین...»
جونگ‌کوک که جلو نشسته بود، از توی آینه نگام کرد.
«چی گفتی؟»

سریع صاف نشستم.
«هیچی.»
چشم‌هاشو ریز کرد.
«آنجلینا...»
«گفتم هیچی داداشی.»
تهیونگ کنارم نشسته بود و با لبخند کوچیکی سرشو تکون داد...
«هنوزم بعد از این همه اتفاق، داری با خودت غر می‌زنی؟»
لبامو جمع کردم.
«خب تقصیر منه؟»
«نه...»
تهیونگ خندید.
«تو کلاً همینطوری‌ای.»

چشم غره‌ای بهش رفتم.
«دست من نیست.»
جونگ‌کوک از جلو گفت:
«اتفاقاً خیلی هم دست خودته.»
«جونگ‌کوک.»
«جانم؟»
«ساکت.»
خندید.
«چشم خانوم دردسر.»
اخم کردم.
«کوفت...»
تهیونگ زد زیر خنده.
«بالاخره یکی پیدا شد حرف خودتو به خودت بزنه.»
«داداشی تو طرف منی یا اونی؟»
«من طرف کسی‌ام که کمتر اذیتم کنه.»
«پس هیچ‌کس.»

هر سه خندیدیم.
برای اولین بار از وقتی از اون خونه بیرون اومده بودم، حس کردم دوباره نفس می‌کشم...
بعد از مدتی ماشین جلوی خونه ایستاد.

همین که پیاده شدم، در خونه باز شد.
«آنجلینا؟»
صدای آشنایی که شنیدم، قلبم لرزید.
مامان..
با نگرانی اومد بیرون.
تا چشمش به من افتاد، سریع سمتم اومد.

«دخترم...»
چشماش پر از اشک شده بود.
قبل از اینکه چیزی بگم، بغلم کرد.
دستاش دورم حلقه شد.
«الهی قربونت برم...»
چشمام خیس شد.
«مامان...»
«کجا بودی؟ چی به سرت اومد؟»

موهامو نوازش کرد.
«ترسیدم دخترم...»
منم بغلش کردم.
«خوبم مامان...»
پشت سرش بابا ایستاده بود.
مثل همیشه آروم...

ولی نگرانی توی نگاهش معلوم بود.
اومد جلو و دستشو روی شونه‌م گذاشت.
«خوبی دختر بابا؟»
لبخند زدم.
«آره بابا.»

چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار داشت مطمئن می‌شد واقعاً سالمم.
بعد نفس راحتی کشید.
«خدا رو شکر.»
رفتیم داخل.
مامان هنوز ول‌کنم نبود.
هر چند ثانیه یه بار نگام می‌کرد.

«زخمی نشدی؟»
«نه مامان.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
جونگ‌کوک از کنارم گفت:
«مامان، منم همینو پرسیدم، ده بار.»
برگشتم سمتش.
«تو چرا لو میدی؟»
تهیونگ خندید.
«چون راست میگه.»
لبمو آویزون کردم.
«همتون علیه منین.»

بابا برای اولین بار لبخند زد.
«نه دخترم، فقط همه نگران تو بودن.»
ساکت شدم.
نگاهشون کردم.
مامان...
بابا...
تهیونگ...
جونگ‌کوک...
همه‌شون فقط از ترس اینکه اتفاقی برام افتاده باشه، اینقدر بهم ریخته بودن...
لبخند آرومی زدم.
«باشه... قبول.»
مامان دستمو گرفت و روی مبل نشوند.
«حالا از اول برام تعریف کن چی شد.»
همین که خواستم حرف بزنم...

یاد جیمین افتادم.
اون خونه.
اون اتاق.
اون جمله‌ی مسخره‌ش.
شوهر آینده‌شو انتخاب کرده...
صورتم داغ شد.
جونگ‌کوک متوجه شد.
«چرا سرخ شدی؟»
سریع نگاهشو دزدیدم.
«هیچی.»

تهیونگ چشم ریز کرد.
«آنجلینا...»
«گفتم هیچی.»
مامان و بابا با تعجب به ما سه نفر نگاه کردن.
و من فقط دعا می‌کردم کسی چیزی از حرف جیمین نپرسه...
چون اگه می‌فهمیدن...
هعی شاید دشمنی بدتر میشد..

شرط =
220 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۱۰)

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "15" "ویو جئون آنجلینا"هعی...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "13" "ویو جئون آنجلینا" چ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "12" "ویو جئون آنجلینا" ص...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط