اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان: آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۳۹
(ویو جونگ کوک )= زیر لب زمزمه کردم....
-چی؟
-داداش آروم باش......
از جام بلند شدم و عربده زدم
-یعنی چی آروم باش ؟
شما دوتا باهم رابطه داشتین؟
ها؟
جواب بدین.....
-آره جونگ کوک .....
-تهیونگ من بهت اعتماد کردم تو چی؟
تو چه غلطی کردی؟.....
+آروم باش داد نزن برا لنا استرس میاره ....
به سمت نیلسو برگشتم
-توعم میدونستی ؟
مار تو آستینم پرورش دادم.....
+آره میدونستم ولی همین دیروز صبح فهمیدم...
-داداش هق ...هق.....
+لنا آروم باش....
لنا به سمتم آمد قبل اینکه بخوام عقب برم دستای کوچکش دور پهلوم حلقه شد
-داداش تو باید خوشحال باشی که نینی داره میاد .... هق تو دایی میشی ....
با حرف آخرش بغض راه گلوم رو پیدا کرد اما قورتش دادم همیشه خوب بلده وقتی اعصبانیم آرومم کنه آروم دست هامو دور شونه اش حلقه کردم و نوازش وار روی موهای نرمش حرکت دادم....
-گریه نکن آروم باش.....
-ببخش منو......
-وایسا ببینم تو معذرت خواهی کردی ؟
مغز تاب ور داشته ؟
-مال هورمون هاست
خنده ای کوتاه کردم
-یعنی یه بچه از ژن تهیونگ حریف تو شده؟....
-نخند ....
مشتی به پهلوم زد آخی گفتم
+حالا که آروم شدی دایی شدنت رو بهت تبریک میگم ....
-آروم که نشودم دلم میخواد هزار مشت به تهیونگ بزنم بعد جبران میکنم دایی تهیونگ....
همه خندیدن به غیر نیلسو
+منظورت از دایی تهیونگ چیه ؟....
پوزخندی زدم که منظورمو فهمید و هینی کشید
-پسر انقدر خواهرم اذیت نکن....
+دست و پاش میشکنه اگر اذیت نکنه....
میخواستم حرفی بزنم که لنا شاکی لب زد
-د.آخه لعنتی ها من گشنمه بعد شما دارین کل کل میکنید خاک تو سرتون برینه...
این دختر چقدر بد دهن شده
-هوش آتیش پاره ترم شدی؟
خدا به داد حال تهیونگ برسه...
+خیلی خب الان دعوا را نندازین بریم ناهار آماده است .....
-خواهر منو باش نیلسو دیدی لنا داداششو بغل کرد توعم خو هیچ احساس خواهرانه ندارب الان باید بخاطر اینکه عمه شدی ازم تشکر کنی....
+تهیونگ خیلی قصه باف شدی ها....
دیگه کل کل کردن رو تموم کردن سرمیز ناهار نشستیم و شروع به خوردن کردیم الحق که آشپزیش حرف نداشت بعد از کلی تعریف و گپ و گو لنا لب زد
-داداش ما میخوایم امشب به باباومامان هم بگیم شما هم بیاین ....
+حتما من میام
جونگ کوک؟...
منتظر نگام میکرد
-پاشو حاضر شو الان می ریم ......
شرط= ۲۶۰ لایک ، ۸۵ بازنشر
ببخشید برای دیر گذاشتن و جواب ندادن کامنت ها امتحان داشتم و وقت نشد🥺❤️
پارت ۳۹
(ویو جونگ کوک )= زیر لب زمزمه کردم....
-چی؟
-داداش آروم باش......
از جام بلند شدم و عربده زدم
-یعنی چی آروم باش ؟
شما دوتا باهم رابطه داشتین؟
ها؟
جواب بدین.....
-آره جونگ کوک .....
-تهیونگ من بهت اعتماد کردم تو چی؟
تو چه غلطی کردی؟.....
+آروم باش داد نزن برا لنا استرس میاره ....
به سمت نیلسو برگشتم
-توعم میدونستی ؟
مار تو آستینم پرورش دادم.....
+آره میدونستم ولی همین دیروز صبح فهمیدم...
-داداش هق ...هق.....
+لنا آروم باش....
لنا به سمتم آمد قبل اینکه بخوام عقب برم دستای کوچکش دور پهلوم حلقه شد
-داداش تو باید خوشحال باشی که نینی داره میاد .... هق تو دایی میشی ....
با حرف آخرش بغض راه گلوم رو پیدا کرد اما قورتش دادم همیشه خوب بلده وقتی اعصبانیم آرومم کنه آروم دست هامو دور شونه اش حلقه کردم و نوازش وار روی موهای نرمش حرکت دادم....
-گریه نکن آروم باش.....
-ببخش منو......
-وایسا ببینم تو معذرت خواهی کردی ؟
مغز تاب ور داشته ؟
-مال هورمون هاست
خنده ای کوتاه کردم
-یعنی یه بچه از ژن تهیونگ حریف تو شده؟....
-نخند ....
مشتی به پهلوم زد آخی گفتم
+حالا که آروم شدی دایی شدنت رو بهت تبریک میگم ....
-آروم که نشودم دلم میخواد هزار مشت به تهیونگ بزنم بعد جبران میکنم دایی تهیونگ....
همه خندیدن به غیر نیلسو
+منظورت از دایی تهیونگ چیه ؟....
پوزخندی زدم که منظورمو فهمید و هینی کشید
-پسر انقدر خواهرم اذیت نکن....
+دست و پاش میشکنه اگر اذیت نکنه....
میخواستم حرفی بزنم که لنا شاکی لب زد
-د.آخه لعنتی ها من گشنمه بعد شما دارین کل کل میکنید خاک تو سرتون برینه...
این دختر چقدر بد دهن شده
-هوش آتیش پاره ترم شدی؟
خدا به داد حال تهیونگ برسه...
+خیلی خب الان دعوا را نندازین بریم ناهار آماده است .....
-خواهر منو باش نیلسو دیدی لنا داداششو بغل کرد توعم خو هیچ احساس خواهرانه ندارب الان باید بخاطر اینکه عمه شدی ازم تشکر کنی....
+تهیونگ خیلی قصه باف شدی ها....
دیگه کل کل کردن رو تموم کردن سرمیز ناهار نشستیم و شروع به خوردن کردیم الحق که آشپزیش حرف نداشت بعد از کلی تعریف و گپ و گو لنا لب زد
-داداش ما میخوایم امشب به باباومامان هم بگیم شما هم بیاین ....
+حتما من میام
جونگ کوک؟...
منتظر نگام میکرد
-پاشو حاضر شو الان می ریم ......
شرط= ۲۶۰ لایک ، ۸۵ بازنشر
ببخشید برای دیر گذاشتن و جواب ندادن کامنت ها امتحان داشتم و وقت نشد🥺❤️
- ۱۱۵.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط