فانوس به دست دوردستها ؛ به کوچه ها می روم
فانوس به دست دوردستها ؛ به کوچه ها می روم
نور حتی تا نزدیکم را روشن نمی کند
انگار تنها فانوس به دست این شهر خورشیدهایم
راه تاریک است ... کسی نیست
رهگذر تنها منم با کوله باری از نامردمی ها
می کَنم قدم هایم را از دل این شب ها
تا برسم به شهر بی رویا
خود را می زنم به همه ی بیراه ها
سرنوشت را رد می کنم تا برسم به آخر
نه فانوس نه خورشید روشن نمی کنند راهم را
پُرم از این سفرهای بی انتها
ای کاش هرگز نمی رفتند این قدمها ...
نور حتی تا نزدیکم را روشن نمی کند
انگار تنها فانوس به دست این شهر خورشیدهایم
راه تاریک است ... کسی نیست
رهگذر تنها منم با کوله باری از نامردمی ها
می کَنم قدم هایم را از دل این شب ها
تا برسم به شهر بی رویا
خود را می زنم به همه ی بیراه ها
سرنوشت را رد می کنم تا برسم به آخر
نه فانوس نه خورشید روشن نمی کنند راهم را
پُرم از این سفرهای بی انتها
ای کاش هرگز نمی رفتند این قدمها ...
- ۲.۵k
- ۲۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط