{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک طبق معمول هر روز، جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش ها

دخترک طبق معمول هر روز، جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های فرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
اگه تا آخر ماه، هر روز بتونی تمام چسب زخم هاتو بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
نه ... خدا نکنه ... اصلا کفش نمی خوام!
دیدگاه ها (۳)

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲ همانطور که دخترک قهر کرده بود ، ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » ( بریم سراغ تهکوک که چجوری آ...

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

پارت ۳۰ 🖤 چند ماه گذشت و زندگی بالاخره به حالت عادی برگشت.جی...

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p8باد زوزه میکشید ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط