پارت ۳۰ 🖤
پارت ۳۰ 🖤
چند ماه گذشت و زندگی بالاخره به حالت عادی برگشت.
جیمین همچنان پلیس بود، اما این بار دیگر مجبور نبود مدام نگران من باشد. جینا هم مثل همیشه کنارم بود.
تهیونگ و جونگکوک هم تصمیم گرفته بودند از زندگی مافیایی فاصله بگیرند و از نو شروع کنند.
یک عصر، همه کنار دریا جمع شده بودیم. 🌊
جونگکوک کنارم ایستاد و گفت:
— «اگه اون روز میدونستم آخر این همه دردسر، به اینجا میرسیم... شاید زودتر دست از لجبازی میکشیدم.»
خندیدم: — «تو؟ دست از لجبازی؟ محاله.»
تهیونگ از دور گفت: — «بالاخره یکی حقیقت رو گفت! 😂»
همه خندیدیم.
جیمین به من نگاه کرد و گفت: — «فقط یه چیز مهمه؛ اینکه الان همهمون کنار همیم.»
به دریا نگاه کردم.
تمام اتفاقهای بد گذشته تموم شده بود.
و برای اولین بار، آینده دیگه ترسناک نبود.🖤
چند ماه گذشت و زندگی بالاخره به حالت عادی برگشت.
جیمین همچنان پلیس بود، اما این بار دیگر مجبور نبود مدام نگران من باشد. جینا هم مثل همیشه کنارم بود.
تهیونگ و جونگکوک هم تصمیم گرفته بودند از زندگی مافیایی فاصله بگیرند و از نو شروع کنند.
یک عصر، همه کنار دریا جمع شده بودیم. 🌊
جونگکوک کنارم ایستاد و گفت:
— «اگه اون روز میدونستم آخر این همه دردسر، به اینجا میرسیم... شاید زودتر دست از لجبازی میکشیدم.»
خندیدم: — «تو؟ دست از لجبازی؟ محاله.»
تهیونگ از دور گفت: — «بالاخره یکی حقیقت رو گفت! 😂»
همه خندیدیم.
جیمین به من نگاه کرد و گفت: — «فقط یه چیز مهمه؛ اینکه الان همهمون کنار همیم.»
به دریا نگاه کردم.
تمام اتفاقهای بد گذشته تموم شده بود.
و برای اولین بار، آینده دیگه ترسناک نبود.🖤
- ۹۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط