سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲
همانطور که دخترک قهر کرده بود ، خدمه با حالت شرمنده گفت : خانم نان لواش در دسترسم نبود متاسفم
دخترک برگشت به خدمه نگاه کرد و چیزی نگفت فقط طبق عادت همیشگی موقع حرف زدن سرش تیک می خورد گفت : باشه ، چون ...، دوست ...، دارم .
خدمه بغض کرده لبخند درخشانی زد و تا لقمه آخر صبحانه را به دخترک داد .
خدمه تا آمد از رو زانو بلند شود در اتاق محکم باز شد و خواهر دخترک "رها" وارد شد .
انگار که صحنه را بد برداشت کرده باشد یا فقط دنبال بهانه باشد فریاد زد : فکر کردی کی هستی که خدمه رو به زانو درمیاری دختره دیوونه !
و عصبی جلو رفت و موهای طلایی ژولیده دخترک را در چنگ گرفت و محکم کشید. همان موهای طلای که رها حسرت داشتنشون رو داشت.
دخترک جیغ نزد . حتی خم به ابرو نیاورد . فقط طبق معمول سرش تیک گرفت و نفسش تند تر شد .
خدمه با وحشت بلند شد و گفت : خانم اینطور نیست من فقط ...
رها داد زد: اینقدر ازش دفاع نکن
و موهای دختر رو ول کرد . خدمه سعی داشت توضیح بدهد انگار که نمیدانست رها فقط دنبال بهانه بوده .
رها با جدیت گفت : بسه دیگه چیزی نشنوم ! تا امشب حق خوردن چیزی نداره گفته باشم !
و بعد از اتاق خارج شد .
سکوت سنگینی تو اتاق حاکم شد . سکوتی که دخترک آن را غنیمت دانست و بلند شد و رفت بغل خدمه و با لرز خودش رو بیشتر به خدمه چسباند .
خدمه هم متقابل او را بغل کرد . زیاد از این صحنه ها میدید . و حالا برایش درس عبرت شده بود جلو دخترک زانو نزند تا سوتفاهم برا این خانواده ایجاد نشود .
آرام دخترک را رو تخت نشاند و کفش های پاشنه بلندش را درآورد و رفت پشت سر دخترک رو تخت نشست و شروع کرد با حوصله شانه زدن موهایش .
دخترک انگار که چند لحظه پیش را فراموش کرده بود گفت : نقاشی.
شرایط پارت بعد :
۶ لایک
۶ بازنشر
🥹💞
پارت ۲
همانطور که دخترک قهر کرده بود ، خدمه با حالت شرمنده گفت : خانم نان لواش در دسترسم نبود متاسفم
دخترک برگشت به خدمه نگاه کرد و چیزی نگفت فقط طبق عادت همیشگی موقع حرف زدن سرش تیک می خورد گفت : باشه ، چون ...، دوست ...، دارم .
خدمه بغض کرده لبخند درخشانی زد و تا لقمه آخر صبحانه را به دخترک داد .
خدمه تا آمد از رو زانو بلند شود در اتاق محکم باز شد و خواهر دخترک "رها" وارد شد .
انگار که صحنه را بد برداشت کرده باشد یا فقط دنبال بهانه باشد فریاد زد : فکر کردی کی هستی که خدمه رو به زانو درمیاری دختره دیوونه !
و عصبی جلو رفت و موهای طلایی ژولیده دخترک را در چنگ گرفت و محکم کشید. همان موهای طلای که رها حسرت داشتنشون رو داشت.
دخترک جیغ نزد . حتی خم به ابرو نیاورد . فقط طبق معمول سرش تیک گرفت و نفسش تند تر شد .
خدمه با وحشت بلند شد و گفت : خانم اینطور نیست من فقط ...
رها داد زد: اینقدر ازش دفاع نکن
و موهای دختر رو ول کرد . خدمه سعی داشت توضیح بدهد انگار که نمیدانست رها فقط دنبال بهانه بوده .
رها با جدیت گفت : بسه دیگه چیزی نشنوم ! تا امشب حق خوردن چیزی نداره گفته باشم !
و بعد از اتاق خارج شد .
سکوت سنگینی تو اتاق حاکم شد . سکوتی که دخترک آن را غنیمت دانست و بلند شد و رفت بغل خدمه و با لرز خودش رو بیشتر به خدمه چسباند .
خدمه هم متقابل او را بغل کرد . زیاد از این صحنه ها میدید . و حالا برایش درس عبرت شده بود جلو دخترک زانو نزند تا سوتفاهم برا این خانواده ایجاد نشود .
آرام دخترک را رو تخت نشاند و کفش های پاشنه بلندش را درآورد و رفت پشت سر دخترک رو تخت نشست و شروع کرد با حوصله شانه زدن موهایش .
دخترک انگار که چند لحظه پیش را فراموش کرده بود گفت : نقاشی.
شرایط پارت بعد :
۶ لایک
۶ بازنشر
🥹💞
- ۱۲۵
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط