{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق پدری 👔🥀

رمان عشق پدری 👔🥀
پارت ۱
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
صدای گریه ی بچه در اتاق عمل پیچید
_دختره!...
پرستار ها خون رو از روی بچه شستن و به مادرش، بورام، دادن.
بورام درحالی که اشک میریخت بچه رو در اغوش گرفت و پیشانی اش رو بوسید.
_به دنیا خوش اومدی، کوچولوی من...
زن شروع به شیر دادن به نوزاد گریانش کرد، اما هیچ کسی نمیدانست در ذهن زن چه آشوبی به پاست.
دکتر از اتاق عمل بیرون رفت و به مردی که سیگار میکشید لبخند زد.
_تبریک میگم، اقا... بچتون یک دختر زیبا و نازه
مرد پوزخند زد و زیر لب زمزمه کرد.
_بلاخره پسش انداخت...
دکتر با شنیدن حرف های مرد که پدر بچه، یانگ سو، بود لبخندش محو شد و رفت.
بعد از بردن بچه و مادر بچه به اتاق، یانگ سو وارد اتاق شد.
زن بچه رو محکم تر در بغل گرفت.
_راحت شدی، زن؟ به دنیاش اوردی؟ حالا میخوای چیکارش کنی؟ از کجام پول دربیارم خرج این بچه کنم؟!! چند بار بهت گفتم سقطش کن، لجبازی کردی، حالا یه نون خور بهمون اضافی کردی!
_این بچه ی ماست، چطور دلت میاد درموردش اینطوری صحبت کنی؟... تو پدرشی، میفهمی؟... اون یک نون خور نیست، اون یک نعمته، یک فرشته.... هرگز از دستش نمیدم..
_بیا به حرفم گوش کن، بورام... بزار بچه رو ببرم پرورشگاه، اینطوری براش بهتره، انقدر لجبازی نکن...
_گفتم نه! اون از گوشت و خون ماست، اون دخترمه، چراغ خونمه... نمیزارم ببریش...
_از دست تو باید سر به بیابون بزنم!...
یانگ سو با اعصبانیت به سمت در رفت.
_کجا میری؟!...
_میرم خودمو از دستت خلاص کنم!..
یانگ سو بیرون رفت اما فقط زن میدانست او کجا میره.
دیدگاه ها (۰)

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۱۹نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۱۸نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۱۲نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_36···تهیونگ : " موقعی که باید هرچی بهت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط