{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اربـاب‌‌سـنگدل

#اربـاب‌‌سـنگدل
#پارت_36
·
·
·
تهیونگ : " موقعی که باید هرچی بهت گفتم باهاش بد رفتار میکردی ؛ الان آروم بگیر ببینیم چی میشه.. "

ولی کوک بی‌اهمیت به حرف‌های تهیونگ گفت : " دکتر....چیشد؟!؟! "

بلند همینو می‌گفت .

که همون دستیار دکتر که اون‌روز باهاش حرف زده بود ، اومد و گفت : " قربان آروم باشید! نمیزارید دکتر عمل رو به خوبی پیش ببره.! "

کوک : " ببینم....چیشد "

دکتر : " خب.. داره خوب پیش میره ، بچه سالمه ، ولی مادر بیشترین احتمالش بر اینه که جونشون رو از دست بدن..! "

و رفت سمت در تا به این مکالمه پایان بده..

کوک بلند گفت : " دکترر حتی شده بچه رو فراموش کن.. فقط ا/ت سالم باشه همین لطفاا "

روی صندلی اون نزدیکی نشست .

تهیونگ : " کوک درکت نمی‌کنم!؟ بهش می‌گفتی ازش متنفری و الان..... ولش من میرم به کارا میرسم "

و از اونجا دور شد..
چندی بعد ، کوک دستاش روی صورتش ، صدای بچه تو گوشش پیچید…



یک روز بعد >>

کوک به دختر کوچیکش نگاه می‌کرد ؛
ولی ناراحت..
ناراحت از اینکه زنشو که کل مدت عذابش میداد
الان خودش داره با نبود اون زن عذاب میکشه!
زنی که الان توی اون بیمارستان تو یه اتاق دیگه ، روی تخت افتاده بود .

روزها برای کوک دردناک می‌گذشتند.. خیلی دردناک ؛

تقریباً دو هفته گذشته بود ،
که دکتر به کوک زنگ زد و خبری رو بهش داد که کوک باور نمی‌کرد..

از پیش دختر کوچیکش رفت . می‌دوید سمت اتاق ا/ت..

وقتی وارد شد ،
به ا/ت که با اون ضعف روی تخت نشسته بود نگاه کرد . آروم گفت : " ا....ا/ت.. "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🩶🔗
دیدگاه ها (۴)

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_35···دکتر با نگاهی جدی به ا/ت گفت : " خ...

« بچگیام از گم شدن میترسیدم ،ولی الان یجوری میخوام گم و گور ...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_26···کوک ا/ت رو برد توی اتاقش .ا/ت نارا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط