تکپارتی
#تکپارتی
#درخواستی
وقتی خواهر ۱۴ سالشی و قصد خودکشی داری
از مدرسه برگشته بودی
هوا نسبتا ابری بود و نمه خاصی داشت
واقعا برای پیاده روی مناسب بود
ولی برای تو...
هیچ کس واقعا وجودت براش مهم نبود و تنها کسی که برات واقعا ارزش قائل بود برادرت بود که اونم کم کم داشت باهات سرد میشد
به کاناپه لم دادی و به زندگیت فکر میکردی
امروز کسی قرار نبود خونه بیاد و فکر میکردی که تنهایی که زنگ در خورد
بی حال پاشدی که درو باز کنی
از پشت در:
فلیکس:خواهری منم
ا.ت : عه فلیکسسسس
دویدی و درو باز کردی
و فلیکس خیلی اروم بغلت کرد بعد وارد خونه شد
ا،ت درو بست و داشت از راه پله میرفت بالا که:
فلیکس: خسته ای نه؟
ا،ت: اوهوم
فلیکس : باشه ولی بیا نزدیکای غروب بریم قدم بزنیم
ا،ت: باشه
ساعتی بعد:
ا،ت کم کم داشت با زخم کردن خودش خودشو اروم میکرد که صدای فلیکس رو شنید و بدو بدو بلند شد و تیغشو قایم کرد
بعد فلیکس اومد پشت در
فلیکس: بیام تو؟
ا،ت: ار....اره
فلیکس وارد شد
فلیکس :میای بریم بیرون؟
ا،ت: اوهوم
فلیکس :پس پاشووووو
منتظرم
و بعد رفت پایین
ویو ا،ت: اخیشششش
یعنی اگه میدید چی میشد؟
ا،ت لباسشو پوشید و کارای لازمو کرد بعد اروم اروم رفت پایین
فلیکس :اماده ای کوچولو؟
ا،ت:اوهوممم
اون دو به مکان مورد نظرشون برای قدم زدن رسیدن و بینه راه هیچ حرفی بینشون رد نشد(ببخشید دارم تند تند پیش میرم)
فلیکس: هییی اون ساعت فروشی رو ببین
ا،ت: اره کاراش خوشگله
فلیکس: بریم ببینیم؟
ا،ت:اوهوممممم
اونا وارد مغازه شدن و ا،ت خواست یه ساعتو تست کنه که فلیکس برای اینکه کارشو راحت کنه استینشو داد بالا
فلیکس: ا....این...اینا چیه..؟
نگاهشو داد به ا،ت
ا،ت: ه..هیچی فلیکس (استینشو داد پایین)
فلیکس :ب...بیا بریم بیرون به لحضه
فلیکس دستشو گرفت و کشیدش بیرون از مغازه
فلیکس:اونا....چیه؟(با بغض)
ا،ت: هی بیخیال بغض نکن
فلیکس دستاشو روی شونه هات فشرد
فلیکس: ت..تو چرا نگفتی کمک میخوای؟(بغض)
ا،ت دستاشو دوره صورتش قاب کرد
ا،ت: هی....من فقط
فلیکس: فقط چی؟؟؟(اشکش سر خورد)
ا،ت: هی هی گریه نکن
بعد با انگشتش اشکه فلیکس رو پاک کرد
بعد فلیکس ا،ت رو توی بغلش گرفت و گریش اوج گرفت
فلیکس:چطور تونستی؟
ا،ت: هیی ببخشید
فلیکس محکم تر بغلش کرد
فلیکس: ن...نه نکن خواهش میکنم التماست میکنم
ا،ت: باشه باشه دیگه تکرار نمیکنم فقط گریه نکن
فلیکس اومد عقب و انگشته کوچیکش رو طرف ا،ت گرفت
فلیکس: قول بده
ا،ت انگشتشو دوره انگشت فلیکس قفل کرد
ا،ت:قول میدم
پایانننننن☆
ببخشید دوستان
میدونم فعالیت کمه واقعا ببخشید
#درخواستی
وقتی خواهر ۱۴ سالشی و قصد خودکشی داری
از مدرسه برگشته بودی
هوا نسبتا ابری بود و نمه خاصی داشت
واقعا برای پیاده روی مناسب بود
ولی برای تو...
هیچ کس واقعا وجودت براش مهم نبود و تنها کسی که برات واقعا ارزش قائل بود برادرت بود که اونم کم کم داشت باهات سرد میشد
به کاناپه لم دادی و به زندگیت فکر میکردی
امروز کسی قرار نبود خونه بیاد و فکر میکردی که تنهایی که زنگ در خورد
بی حال پاشدی که درو باز کنی
از پشت در:
فلیکس:خواهری منم
ا.ت : عه فلیکسسسس
دویدی و درو باز کردی
و فلیکس خیلی اروم بغلت کرد بعد وارد خونه شد
ا،ت درو بست و داشت از راه پله میرفت بالا که:
فلیکس: خسته ای نه؟
ا،ت: اوهوم
فلیکس : باشه ولی بیا نزدیکای غروب بریم قدم بزنیم
ا،ت: باشه
ساعتی بعد:
ا،ت کم کم داشت با زخم کردن خودش خودشو اروم میکرد که صدای فلیکس رو شنید و بدو بدو بلند شد و تیغشو قایم کرد
بعد فلیکس اومد پشت در
فلیکس: بیام تو؟
ا،ت: ار....اره
فلیکس وارد شد
فلیکس :میای بریم بیرون؟
ا،ت: اوهوم
فلیکس :پس پاشووووو
منتظرم
و بعد رفت پایین
ویو ا،ت: اخیشششش
یعنی اگه میدید چی میشد؟
ا،ت لباسشو پوشید و کارای لازمو کرد بعد اروم اروم رفت پایین
فلیکس :اماده ای کوچولو؟
ا،ت:اوهوممم
اون دو به مکان مورد نظرشون برای قدم زدن رسیدن و بینه راه هیچ حرفی بینشون رد نشد(ببخشید دارم تند تند پیش میرم)
فلیکس: هییی اون ساعت فروشی رو ببین
ا،ت: اره کاراش خوشگله
فلیکس: بریم ببینیم؟
ا،ت:اوهوممممم
اونا وارد مغازه شدن و ا،ت خواست یه ساعتو تست کنه که فلیکس برای اینکه کارشو راحت کنه استینشو داد بالا
فلیکس: ا....این...اینا چیه..؟
نگاهشو داد به ا،ت
ا،ت: ه..هیچی فلیکس (استینشو داد پایین)
فلیکس :ب...بیا بریم بیرون به لحضه
فلیکس دستشو گرفت و کشیدش بیرون از مغازه
فلیکس:اونا....چیه؟(با بغض)
ا،ت: هی بیخیال بغض نکن
فلیکس دستاشو روی شونه هات فشرد
فلیکس: ت..تو چرا نگفتی کمک میخوای؟(بغض)
ا،ت دستاشو دوره صورتش قاب کرد
ا،ت: هی....من فقط
فلیکس: فقط چی؟؟؟(اشکش سر خورد)
ا،ت: هی هی گریه نکن
بعد با انگشتش اشکه فلیکس رو پاک کرد
بعد فلیکس ا،ت رو توی بغلش گرفت و گریش اوج گرفت
فلیکس:چطور تونستی؟
ا،ت: هیی ببخشید
فلیکس محکم تر بغلش کرد
فلیکس: ن...نه نکن خواهش میکنم التماست میکنم
ا،ت: باشه باشه دیگه تکرار نمیکنم فقط گریه نکن
فلیکس اومد عقب و انگشته کوچیکش رو طرف ا،ت گرفت
فلیکس: قول بده
ا،ت انگشتشو دوره انگشت فلیکس قفل کرد
ا،ت:قول میدم
پایانننننن☆
ببخشید دوستان
میدونم فعالیت کمه واقعا ببخشید
- ۴۹۷
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط