گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁰
یه بوی اشنا میومد.
بوی تن تهیونگ..
دست سمت راستم گرما رو حس میکرد..
آروم چشمهامو باز کردم.
تهیونگ سرشو گذاشته بود گوشه تخت،دستمو گرفته بود و خوابیده بود.
موهای سیاهش شلخته توی صورتش ریخته بودن.
چه آروم خوابیده.
لبخند ملیحی روی لبم نشست..
من چرا اینجام؟
دیشب..دیشب یهو از حال رفتم..
چشمم افتاد به ساعت روی دیوار.
ساعت هفت صبح رو نشون میداد.
_بیدار شدی؟..
سرم به سمتش چرخید.
صداش کمی خوابآلود بود.
لبهام خشک بود،به سختی زمزمه کردم:آره..
خواب از نگاهش پرید و جاشو نگرانی گرفت.
نگرانی خاموش و سنگینی که تهیونگ هیچوقت با کلمات نشونش نمیداد،اما توی چشمهاش لو میرفت.
_سرگیجه داری؟
بدنم هنوز یه جور ضعف مبهم داشت.
لب زدم:یکم..بهترم
اخمش محوتر شد،اما از بین نرفت.
اونیکی دستش رو آورد سمت پیشونیم و خیلی آروم لمسش کرد.
گرمای کف دستش نشست روی پوستم.
_تب نداری
نگاهم از صورتش سر خورد به پیراهنی که هنوز از دیشب تنش بود.
آستینهای کمی بالا رفته و خستگیای که توی شونههاش جا خوش کرده بود.
آروم پرسیدم:تو..کل شب اینجا بودی؟
نگاهش لحظهای ازم دزدیده شد.
بعد کوتاه گفت:آره
چند ثانیه سکوت بینمون نشست.
بعد تهیونگ آروم دستمو رها کرد و بلند شد.
قد بلندش دوباره سایه انداخت روی تخت.
_دیشب چون چیزی نخورده بودی فشارت افتاده بود،از این به بعد باید روزی چهار وعده غذا بخوری
کمی شرم،کمی دلگرمی،و یه حس ناشناخته با هم توی دلم پیچید.
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:ببخشید
هوفی کشید و گفت:الکی عذرخواهی نکن
بعد نگاهشو ازم گرفت،از روی میز کنار تخت
یه لیوان آب ریخت و گرفت و سمتم.
_اول اینو بخور
به سختی روی تخت نشستم و لیوانو ازش گرفتم.
وقتی لیوان خالی شد،از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:امروز باید برم
سعی کردم چیزی از صورتم معلوم نشه.
فقط آهسته پرسیدم:همون مأموریتی که گفتی؟
سرشو به معنی تایید تکون داد.
نگاهمو به ملحفه دوختم و سکوت کردم.
اگر سرم رو بالا میآوردم،میترسیدم همهچیز از توی چشمهام خونده بشه.
اون دلشورهی تلخی که نمیخواستم بهش حقِ دیدنش رو بدم.
اونم زمانی که هنوز حتی اسم این حس بین ما معلوم نبود.
صدای قدمهاش نزدیکتر شد.
کمی خم شد تا توی چهرهم نگاه کنه و بعد گفت:اگه هنوز حالت خوب نیست،نمیرم
سرم ناگهانی بالا اومد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁰
یه بوی اشنا میومد.
بوی تن تهیونگ..
دست سمت راستم گرما رو حس میکرد..
آروم چشمهامو باز کردم.
تهیونگ سرشو گذاشته بود گوشه تخت،دستمو گرفته بود و خوابیده بود.
موهای سیاهش شلخته توی صورتش ریخته بودن.
چه آروم خوابیده.
لبخند ملیحی روی لبم نشست..
من چرا اینجام؟
دیشب..دیشب یهو از حال رفتم..
چشمم افتاد به ساعت روی دیوار.
ساعت هفت صبح رو نشون میداد.
_بیدار شدی؟..
سرم به سمتش چرخید.
صداش کمی خوابآلود بود.
لبهام خشک بود،به سختی زمزمه کردم:آره..
خواب از نگاهش پرید و جاشو نگرانی گرفت.
نگرانی خاموش و سنگینی که تهیونگ هیچوقت با کلمات نشونش نمیداد،اما توی چشمهاش لو میرفت.
_سرگیجه داری؟
بدنم هنوز یه جور ضعف مبهم داشت.
لب زدم:یکم..بهترم
اخمش محوتر شد،اما از بین نرفت.
اونیکی دستش رو آورد سمت پیشونیم و خیلی آروم لمسش کرد.
گرمای کف دستش نشست روی پوستم.
_تب نداری
نگاهم از صورتش سر خورد به پیراهنی که هنوز از دیشب تنش بود.
آستینهای کمی بالا رفته و خستگیای که توی شونههاش جا خوش کرده بود.
آروم پرسیدم:تو..کل شب اینجا بودی؟
نگاهش لحظهای ازم دزدیده شد.
بعد کوتاه گفت:آره
چند ثانیه سکوت بینمون نشست.
بعد تهیونگ آروم دستمو رها کرد و بلند شد.
قد بلندش دوباره سایه انداخت روی تخت.
_دیشب چون چیزی نخورده بودی فشارت افتاده بود،از این به بعد باید روزی چهار وعده غذا بخوری
کمی شرم،کمی دلگرمی،و یه حس ناشناخته با هم توی دلم پیچید.
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:ببخشید
هوفی کشید و گفت:الکی عذرخواهی نکن
بعد نگاهشو ازم گرفت،از روی میز کنار تخت
یه لیوان آب ریخت و گرفت و سمتم.
_اول اینو بخور
به سختی روی تخت نشستم و لیوانو ازش گرفتم.
وقتی لیوان خالی شد،از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:امروز باید برم
سعی کردم چیزی از صورتم معلوم نشه.
فقط آهسته پرسیدم:همون مأموریتی که گفتی؟
سرشو به معنی تایید تکون داد.
نگاهمو به ملحفه دوختم و سکوت کردم.
اگر سرم رو بالا میآوردم،میترسیدم همهچیز از توی چشمهام خونده بشه.
اون دلشورهی تلخی که نمیخواستم بهش حقِ دیدنش رو بدم.
اونم زمانی که هنوز حتی اسم این حس بین ما معلوم نبود.
صدای قدمهاش نزدیکتر شد.
کمی خم شد تا توی چهرهم نگاه کنه و بعد گفت:اگه هنوز حالت خوب نیست،نمیرم
سرم ناگهانی بالا اومد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۵.۹k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط