گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³²
دستمو گذاشتم جلوی دهنم.
الان چیکار کنم؟
باید با تهیونگ حرف بزنم..
اما چطور؟
خدمتکارا شماره تلفنی ازش ندارن؟
نگاهی به اطراف انداختم.
چشمم افتاد به خدمتکاری که داشت مجسمه ها رو دستمال میکشید.
سریع به سمتش قدم برداشتم.
+امم..ببخشید یه سوال داشتم
سرشو به سمتم چرخوند.
تعظیم کوتاهی کرد،سوالی نگاهم کرد و گفت:بله،بفرمایید
روبه روش ایستادم،موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:شما شماره تلفنی از تهیونگ ندارید؟
سرشو به معنی نه تکون داد و گفت:نه..ولی شماره بادیگاردشون رو دارم..
سرمو تکون دادم و گفتم:خب..میشه بهش زنگ بزنید و بگید لیا با تهیونگ کار داره؟..و اینو هم بگید کارم خیلی واجبه..
آروم سرشو تکون داد و گوشیشو از توی جیبش درآورد.
تا دنبال شماره بگرده و باهاش تماس بگیره جون به لب شدم..
چند لحظه بعد از اینکه گوشی روی گوشش بود لب زد:او..سلام،ببخشید خانم پارک میخواستن با آقای کیم حرف بزنن،کارشون هم خیلی واجبه..
لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:باشه،منتظر میمونیم
گوشی رو آورد پایین و آروم گفت:آقای کیم توی جلسه هستن،باید ازشون بپرسه
با لبخند ملیحی که روی لبش بود گوشی رو داد دستم و دوباره مشغول دستمال کشی مجسمه ها شد.
گوشی هنوز توی دستم بود،و قبل از اینکه حتی بتونم نفس عمیقی بکشم،صدایی از اونطرف خط به گوشم رسید.
_الو..لیا؟
تن صداش خشک و فشرده بود..
قلبم تندتر زد.
گلوم خشک شد.
تمام جملههایی که میخواستم بگم روی زبونم نچرخیدن..
اینکه لیام داره میاد،اینکه من نمیخوام هیچجوره خون ریخته بشه..
تهیونگ دوباره گفت:اتفاقی افتاده؟
این بار آن صداش کمی پایینتر بود،انگار همزمان داشت چیزی رو هم زیرنظر میگرفت.
لبهام رو باز کردم..ولی هیچ کلمهای بیرون نیومد.
اگر اسم لیام رو میگفتم..
اگر اشارهای میکردم..
قلبم پیچ خورد.
نه.
نمیتونستم.
چشمهام رو بستم و خیلی آهسته گفتم:نه،فقط..نگرانت شدم،میخواستم بدونم..حالت خوبه
چند ثانیه سکوت.
عجیب بود.
سکوتی که هیچچیز توش نبود..
نه عصبانیت و نه تعجب.
آروم و بم اما خسته گفت:خوبم..لازم نیست نگران باشی
وقتی گفت «لازم نیست نگران باشی» انگار بیشتر از قبل نگران شدم.
تهیونگ با عجله و کوتاه تر گفت:فعلاً باید سریع قطع کنم
+ولی..
اما تماس همون لحظه قطع شد.
و سکوت بعدش مثل وزنهای روی قفسهی سینهم نشست.
گوشی توی دستم سرد شد.
پاهام بیهوا سست شدن و تکیه دادم به دیوار راهرو.
انگار لحظهای همهچی از دور و اطراف ناپدید شد..
به پایین نگاه کردم.
به انگشتهام که هنوز لرزش خفیفی داشتند.
یه نفس لرزون بیرون دادم.
نکنه..نکنه فقط اوضاع رو بدتر کردم..
نکنه فهمیده باشه چیزی رو ازش پنهون میکنم.
من نمیخواستم تهیونگ آسیبی ببینه..
ولی نمیخواستم لیام هم بلایی سرش بیاد.
و از همه دردناکتر..
من نمیتونستم هیچکدوم رو انتخاب کنم.
با یه صدا از عالم خودم اومدم بیرون..
نارا بود.
داشت همراه چمدونش از پله ها پایین میومد.
اون داره میره؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³²
دستمو گذاشتم جلوی دهنم.
الان چیکار کنم؟
باید با تهیونگ حرف بزنم..
اما چطور؟
خدمتکارا شماره تلفنی ازش ندارن؟
نگاهی به اطراف انداختم.
چشمم افتاد به خدمتکاری که داشت مجسمه ها رو دستمال میکشید.
سریع به سمتش قدم برداشتم.
+امم..ببخشید یه سوال داشتم
سرشو به سمتم چرخوند.
تعظیم کوتاهی کرد،سوالی نگاهم کرد و گفت:بله،بفرمایید
روبه روش ایستادم،موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:شما شماره تلفنی از تهیونگ ندارید؟
سرشو به معنی نه تکون داد و گفت:نه..ولی شماره بادیگاردشون رو دارم..
سرمو تکون دادم و گفتم:خب..میشه بهش زنگ بزنید و بگید لیا با تهیونگ کار داره؟..و اینو هم بگید کارم خیلی واجبه..
آروم سرشو تکون داد و گوشیشو از توی جیبش درآورد.
تا دنبال شماره بگرده و باهاش تماس بگیره جون به لب شدم..
چند لحظه بعد از اینکه گوشی روی گوشش بود لب زد:او..سلام،ببخشید خانم پارک میخواستن با آقای کیم حرف بزنن،کارشون هم خیلی واجبه..
لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:باشه،منتظر میمونیم
گوشی رو آورد پایین و آروم گفت:آقای کیم توی جلسه هستن،باید ازشون بپرسه
با لبخند ملیحی که روی لبش بود گوشی رو داد دستم و دوباره مشغول دستمال کشی مجسمه ها شد.
گوشی هنوز توی دستم بود،و قبل از اینکه حتی بتونم نفس عمیقی بکشم،صدایی از اونطرف خط به گوشم رسید.
_الو..لیا؟
تن صداش خشک و فشرده بود..
قلبم تندتر زد.
گلوم خشک شد.
تمام جملههایی که میخواستم بگم روی زبونم نچرخیدن..
اینکه لیام داره میاد،اینکه من نمیخوام هیچجوره خون ریخته بشه..
تهیونگ دوباره گفت:اتفاقی افتاده؟
این بار آن صداش کمی پایینتر بود،انگار همزمان داشت چیزی رو هم زیرنظر میگرفت.
لبهام رو باز کردم..ولی هیچ کلمهای بیرون نیومد.
اگر اسم لیام رو میگفتم..
اگر اشارهای میکردم..
قلبم پیچ خورد.
نه.
نمیتونستم.
چشمهام رو بستم و خیلی آهسته گفتم:نه،فقط..نگرانت شدم،میخواستم بدونم..حالت خوبه
چند ثانیه سکوت.
عجیب بود.
سکوتی که هیچچیز توش نبود..
نه عصبانیت و نه تعجب.
آروم و بم اما خسته گفت:خوبم..لازم نیست نگران باشی
وقتی گفت «لازم نیست نگران باشی» انگار بیشتر از قبل نگران شدم.
تهیونگ با عجله و کوتاه تر گفت:فعلاً باید سریع قطع کنم
+ولی..
اما تماس همون لحظه قطع شد.
و سکوت بعدش مثل وزنهای روی قفسهی سینهم نشست.
گوشی توی دستم سرد شد.
پاهام بیهوا سست شدن و تکیه دادم به دیوار راهرو.
انگار لحظهای همهچی از دور و اطراف ناپدید شد..
به پایین نگاه کردم.
به انگشتهام که هنوز لرزش خفیفی داشتند.
یه نفس لرزون بیرون دادم.
نکنه..نکنه فقط اوضاع رو بدتر کردم..
نکنه فهمیده باشه چیزی رو ازش پنهون میکنم.
من نمیخواستم تهیونگ آسیبی ببینه..
ولی نمیخواستم لیام هم بلایی سرش بیاد.
و از همه دردناکتر..
من نمیتونستم هیچکدوم رو انتخاب کنم.
با یه صدا از عالم خودم اومدم بیرون..
نارا بود.
داشت همراه چمدونش از پله ها پایین میومد.
اون داره میره؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۶.۹k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط