گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁹
_چرا یهو انقدر برات مهم شدم؟
لحظه ای قلبم از تپیدن ایستاد.
انگار جوابش رو قلبم میدونست..
جوابی که روی زبونم نمیاومد.
خودمم هنوز ازش میترسیدم.
نگاهمو ازش گرفتم و به دکمههای پیرهنش خیره شدم.
لحظه ای سکوت کردم و بعد با لرزش توی صدام لب زدم:نمیدونم..فقط نمیتونم اینطور شکسته ببینمت،دلم میخواد حالت خوب باشه..
هر دو توی سکوت اتاق گم شدیم.
فقط صدای ضعیف تیکتاک ساعت و نفسهای نامنظم من و اون بینمون بود.
سکوت رو شکستم و گفتم:لازم نیست حرف بزنی،لازم نیست توضیح بدی..فقط بذار این بار یکی شریک دردهات باشه
دوباره نگاهشو ازم گرفت و گفت:من از این میترسم،لیا..
+از چی؟
چشماشو بست و جواب داد:از اینکه بهت عادت کنم،از اینکه تو تنها چیزی بشی که آرومم میکنه..
بعد چند لحظه سکوت با صدایی که بغض توش موج میزد گفت:و بعد یه روز..تو هم بری
بغض توی صداش برام غریب بود،دیدن این گرگ وحشیِ رام شده برام عجیب بود..
+من نمیخوام برم
یه خندهی کوتاه و تلخ کرد و لب زد:همه اولش همینو میگن
این بار بدون ترس،بدون مکث،یه قدمی که بینمون بود رو پر کردم و دستهامو دو طرف صورتش گذاشتم.
پوستش هنوز گرم بود..خسته و تبدار.
نگاهمو بین دو چشمش چرخوندم و گفتم:من همه نیستم،تهیونگ..
نگاهش روی صورتم موند.
طولانی..بیصدا..جوری که انگار داشت بین حرفهام دنبال دروغ میگشت.
اما چیزی پیدا نکرد.
دوباره اون سردی همیشگی از نگاهش کنار رفت.
جاش یه خستگی عمیق بود و همون حس غریب که اسمش "عشق" بود.
دستشو دور مچ دستم حلقه کرد و آرم کشید پایین تا خم بشم.
چشمهای خمارش روی لبم خیره موند.
بعد آروم نزدیک شد و شروع کرد به بوسیدن.
بوسهش مثل مورفین بود..انگار تنها چیزی بود که آرومم میکرد.
بعد یه مین جدا شد،چشمهاشو بست و پیشونیشو به شکمم تکیه داد.
و بعد همون سکوت آشنا..همون سکوتی که انگار هر دومون بهش نیاز داشتیم.
چند دقیقه گذشت و بعد با صدای آرومی گفت:فردا میرم به یه مأموریت مهم..ممکنه تا چند روز نیام
این جملهش عجیب ناراحتم کرد.
اما چیزی نگفتم..
از جاش بلند شد.
قد بلندش سایه انداخت روم.
دستشو به سمت صورتم دراز کرد.
موهامو زد کنار و گفت:بهتره بری و بخوابی
سرمو آروم تکون دادم و لب زدم:توهم همینطور،خیلی خسته بنظر میرسی
سرشو آراوم تکون داد.
با اینکه نمیخواستم اما برگشتم و به سمت در قدم برداشتم.
یهو یه درد عجیب توی شکمم احساس کردم.
سرم گیج رفت و بدنم از حال رفت.
و آخرین صحنهای که دیدم چهره تار تهیونگ بود.
و صداهای مبهم و ناواضح..
نسیم خنکی گونهمو نوازش میکرد.
یه بوی اشنا میومد.
بوی تن تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁹
_چرا یهو انقدر برات مهم شدم؟
لحظه ای قلبم از تپیدن ایستاد.
انگار جوابش رو قلبم میدونست..
جوابی که روی زبونم نمیاومد.
خودمم هنوز ازش میترسیدم.
نگاهمو ازش گرفتم و به دکمههای پیرهنش خیره شدم.
لحظه ای سکوت کردم و بعد با لرزش توی صدام لب زدم:نمیدونم..فقط نمیتونم اینطور شکسته ببینمت،دلم میخواد حالت خوب باشه..
هر دو توی سکوت اتاق گم شدیم.
فقط صدای ضعیف تیکتاک ساعت و نفسهای نامنظم من و اون بینمون بود.
سکوت رو شکستم و گفتم:لازم نیست حرف بزنی،لازم نیست توضیح بدی..فقط بذار این بار یکی شریک دردهات باشه
دوباره نگاهشو ازم گرفت و گفت:من از این میترسم،لیا..
+از چی؟
چشماشو بست و جواب داد:از اینکه بهت عادت کنم،از اینکه تو تنها چیزی بشی که آرومم میکنه..
بعد چند لحظه سکوت با صدایی که بغض توش موج میزد گفت:و بعد یه روز..تو هم بری
بغض توی صداش برام غریب بود،دیدن این گرگ وحشیِ رام شده برام عجیب بود..
+من نمیخوام برم
یه خندهی کوتاه و تلخ کرد و لب زد:همه اولش همینو میگن
این بار بدون ترس،بدون مکث،یه قدمی که بینمون بود رو پر کردم و دستهامو دو طرف صورتش گذاشتم.
پوستش هنوز گرم بود..خسته و تبدار.
نگاهمو بین دو چشمش چرخوندم و گفتم:من همه نیستم،تهیونگ..
نگاهش روی صورتم موند.
طولانی..بیصدا..جوری که انگار داشت بین حرفهام دنبال دروغ میگشت.
اما چیزی پیدا نکرد.
دوباره اون سردی همیشگی از نگاهش کنار رفت.
جاش یه خستگی عمیق بود و همون حس غریب که اسمش "عشق" بود.
دستشو دور مچ دستم حلقه کرد و آرم کشید پایین تا خم بشم.
چشمهای خمارش روی لبم خیره موند.
بعد آروم نزدیک شد و شروع کرد به بوسیدن.
بوسهش مثل مورفین بود..انگار تنها چیزی بود که آرومم میکرد.
بعد یه مین جدا شد،چشمهاشو بست و پیشونیشو به شکمم تکیه داد.
و بعد همون سکوت آشنا..همون سکوتی که انگار هر دومون بهش نیاز داشتیم.
چند دقیقه گذشت و بعد با صدای آرومی گفت:فردا میرم به یه مأموریت مهم..ممکنه تا چند روز نیام
این جملهش عجیب ناراحتم کرد.
اما چیزی نگفتم..
از جاش بلند شد.
قد بلندش سایه انداخت روم.
دستشو به سمت صورتم دراز کرد.
موهامو زد کنار و گفت:بهتره بری و بخوابی
سرمو آروم تکون دادم و لب زدم:توهم همینطور،خیلی خسته بنظر میرسی
سرشو آراوم تکون داد.
با اینکه نمیخواستم اما برگشتم و به سمت در قدم برداشتم.
یهو یه درد عجیب توی شکمم احساس کردم.
سرم گیج رفت و بدنم از حال رفت.
و آخرین صحنهای که دیدم چهره تار تهیونگ بود.
و صداهای مبهم و ناواضح..
نسیم خنکی گونهمو نوازش میکرد.
یه بوی اشنا میومد.
بوی تن تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۶.۴k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط