{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقـَدَر شعر نوشتم و نخواندی که قلم

آنقـَدَر شعر نوشتم و نخواندی که قلم
گفت اینقدر عبث قامتِ ما را متراش
من به تکبیرةُ الإحرام تو قامت بستم
ریشه ی قامتِ کم طاقت ما را متراش
دیدگاه ها (۲۶)

خسته ام چون گذر عمر که از رفتن خویشیادِ غم ها و مصایب همگی پ...

گاهی فراموشت میکنم !! مثل معلولی ک بی پا ، راه میرود...

آه...!!چ آرام و پُر غرور گذر داشتزندگی منچو جویبار غریبیدر "...

از خوشبختی های لحظه ایبیزارم؛بیزارمثل کودکی معلول که می داند...

عاشقانه های شبنم

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

@mobina.oneداستان قلب من شبیه اون بادکنکیه که تا آخرین ظرفیت...

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

یاد گمشده یی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط