پارت وقتی میدزدتت و
پارت 8 وقتی( میدزدتت و...)
#هیونجین
چند ثانیه بعد که نگاهتون بهم قفل شده بود هیونجین بالاتر میکشدت
وقتی بالاترت میکشه، تعادلتو با یه دست پشت گردنش میگیری. بدنت خم میشه جلوتر. اون یکی دستت میره سمت لباش… آروم، با شیطنت، لب پایینشو بین انگشتات میکشی.
چند ثانیه.
هیچکس نفس نمیکشه.
چشماش یهو تیرهتر میشه. اون برق خشم قدیمش یه لحظه جرقه میزنه… ولی خاموش نمیکنهت.
میگی:
«اینجا هیچی برام نیستی جز یه پسر دیوونهی پرو و پولدار بیشعور…»
پشت در یکی زمزمه میکنه: «اون دیگه مرده…»
اما هیونجین نه تنها پرتت نمیکنه پایین… برعکس.
دستش میاد بالا، مچ همون دستی که با لبش بازی میکردی رو میگیره. محکم. اما نمیکشه عقب.
نگاهت میکنه. نزدیک. خیلی نزدیک.
«پسر دیوونه؟»
صداش آرومه. خطرناک آروم.
انگشت شستش آروم از روی لب خودش رد میشه، همون جایی که لمسش کردی.
«همه بیرون از این اسم میترسن…»
یه قدم میره جلو و تکیهت میده به دیوار، هنوز تو بغلش.
«تو چرا نمیترسی؟»
تو:....... نمیدونم.... شاید خوب.... فقط دارم باطنتو میبینم....
که بعد این حرفت... هیونجین حالت چهرش ذرت ای فقط ذره ای تغیر میکنه کت اگه دقت بالایی داشته باشی میبینیش..... شاید ی ترک ریز تو اون چهره ی خنساش.
دستش میاد پشت سرت، انگشتاش تو موهات. نه خشن… ولی مالکانه.
پیشونیش میخوره به پیشونیت.
«بیشعورم؟»(بحثو عوض کرد... تا لو نره.... تا ی وقت از دهنش نپره که.....)
یه نیمخنده میاد گوشه لبش.
«فقط جلوی تو.»
نفسش گرم میخوره به صورتت. ضربان قلبش این بار واضحتر حس میشه.
«فکر میکنی منو خوندی؟»
نگاهش از چشمات تکون نمیخوره.
«من عادت ندارم کسی اینجوری لمسم کنه… و زنده بمونه.»
مکث.
بعد آرومتر، جدیتر:
«ولی تو… انگار هرچی بیشتر توهین میکنی، بیشتر میخوام بدونم بعدش چی میگی.»
تو: هه....جدا؟(پوکر نگاهش میکنی)
دستش یه کم سفتترت میکنه نزدیک خودش.
«حواست باشه… داری یه دیوونه رو تحریک میکنی.»
اما با همه این حرفا — هنوز نگهت داشته. هنوز ولت نکرده.
و اون نگاهش دیگه فقط خشم یا غرور نیست… یه جور علاقهی خطرناک، لجباز و عمیق توشه که خودش هم نمیدونه باهاش چیکار کنه.
#هیونجین
چند ثانیه بعد که نگاهتون بهم قفل شده بود هیونجین بالاتر میکشدت
وقتی بالاترت میکشه، تعادلتو با یه دست پشت گردنش میگیری. بدنت خم میشه جلوتر. اون یکی دستت میره سمت لباش… آروم، با شیطنت، لب پایینشو بین انگشتات میکشی.
چند ثانیه.
هیچکس نفس نمیکشه.
چشماش یهو تیرهتر میشه. اون برق خشم قدیمش یه لحظه جرقه میزنه… ولی خاموش نمیکنهت.
میگی:
«اینجا هیچی برام نیستی جز یه پسر دیوونهی پرو و پولدار بیشعور…»
پشت در یکی زمزمه میکنه: «اون دیگه مرده…»
اما هیونجین نه تنها پرتت نمیکنه پایین… برعکس.
دستش میاد بالا، مچ همون دستی که با لبش بازی میکردی رو میگیره. محکم. اما نمیکشه عقب.
نگاهت میکنه. نزدیک. خیلی نزدیک.
«پسر دیوونه؟»
صداش آرومه. خطرناک آروم.
انگشت شستش آروم از روی لب خودش رد میشه، همون جایی که لمسش کردی.
«همه بیرون از این اسم میترسن…»
یه قدم میره جلو و تکیهت میده به دیوار، هنوز تو بغلش.
«تو چرا نمیترسی؟»
تو:....... نمیدونم.... شاید خوب.... فقط دارم باطنتو میبینم....
که بعد این حرفت... هیونجین حالت چهرش ذرت ای فقط ذره ای تغیر میکنه کت اگه دقت بالایی داشته باشی میبینیش..... شاید ی ترک ریز تو اون چهره ی خنساش.
دستش میاد پشت سرت، انگشتاش تو موهات. نه خشن… ولی مالکانه.
پیشونیش میخوره به پیشونیت.
«بیشعورم؟»(بحثو عوض کرد... تا لو نره.... تا ی وقت از دهنش نپره که.....)
یه نیمخنده میاد گوشه لبش.
«فقط جلوی تو.»
نفسش گرم میخوره به صورتت. ضربان قلبش این بار واضحتر حس میشه.
«فکر میکنی منو خوندی؟»
نگاهش از چشمات تکون نمیخوره.
«من عادت ندارم کسی اینجوری لمسم کنه… و زنده بمونه.»
مکث.
بعد آرومتر، جدیتر:
«ولی تو… انگار هرچی بیشتر توهین میکنی، بیشتر میخوام بدونم بعدش چی میگی.»
تو: هه....جدا؟(پوکر نگاهش میکنی)
دستش یه کم سفتترت میکنه نزدیک خودش.
«حواست باشه… داری یه دیوونه رو تحریک میکنی.»
اما با همه این حرفا — هنوز نگهت داشته. هنوز ولت نکرده.
و اون نگاهش دیگه فقط خشم یا غرور نیست… یه جور علاقهی خطرناک، لجباز و عمیق توشه که خودش هم نمیدونه باهاش چیکار کنه.
- ۳۴۹
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط