{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت وقتیمیدزدتت و

پارت6 وقتی(میدزدتت و...)
#هیونجین
ابروتو میندازی بالا. یه تک‌خنده‌ی ریز، تحقیرآمیز.

«داداش… از چی می‌ترسونی منو آخه؟»

اون یه لحظه فقط نگاهت می‌کنه. اون نگاه سنگین و تیره که معمولاً آدما رو میخکوب می‌کنه… اما تو نه تنها نمی‌ترسی، بلکه یه قدم جلوتر میری.

بدنتو کمی جابه‌جا می‌کنی.

دستات میره دور گردنش. گرم. ناگهانی.

افرادش پشت در یهو ساکت میشن.

«چی کار کرد الان؟»

قبل اینکه حتی خودش کامل واکنش نشون بده، پاهاتو می‌کشی بالا دور کمرش حلقه می‌کنی.

یه نفس عمیق ازش درمیاد. نه عصبی. نه خشمگین. یه چیزی بین شوک و… تحریک.

دستاش ناخودآگاه میاد زیر ران‌هات که نیفتی. محکم نگهت می‌داره.

هیونجین فکش قفل میشه.

«تو واقعاً عقلتو قرض دادی…»

ولی صدای بمش یه لرزش خیلی خفیف داره که خودش هم انتظارشو نداشت.

یکی از افرادش آروم میگه: «ارباب باید بندازتش پایین—»

هیونجین با صدای خفه و جدی: «گفتم هیچ‌کس نزدیک نشه.»

نگاهش برمی‌گرده بهت. فاصله صفر. نفس‌هات قاطی هم.

دستش سفت‌تر میشه زیرت، اما نه برای انداختن. برای نگه داشتن.

چشماش از چشمات میاد پایین، بعد دوباره بالا.

«می‌خواستی بغلم کنی؟»

یه پوزخند کج می‌زنه.

آروم میاد جلوتر، پیشونیش می‌خوره به پیشونیت.

«حالا که بالا اومدی… پایین رفتن با خودم.»

یه دستش از زیر پات جدا میشه، میاد بالا می‌گیره پشت گردنت. انگشتاش تو موهات فرو میره، کنترل‌شده.

صدای نفسش گرم و نزدیک گوشته.

«منو دست کم نگیر… من وقتی یکی رو بگیرم… دیگه ول نمی‌کنم.»

و با اینکه همیشه همه ازش می‌ترسن… الان این تویی که بی‌پروا ازش بالا رفتی — و اون، برای اولین بار، به جای هل دادن… داره محکم نگهت می‌داره.

که نفستو بیرون فرستادی و گفتی:
والا من که این بالا راحتم.... تو دستت درد میگیره رئیس ترسناککک...... و
_
دستاتو محکمتر کردی دور گردنش و پشتتو خسته شده بود یکم سینتو اوردی جلو نزدیک سینه ی اون و تکیه دادی بهش.
دیدگاه ها (۰)

پارت5 وقتی(میدزدتت و...) #هیونجین تو: ولی تو منو........ بیخ...

پارت 4 وقتی(میدزدتت و...) #هیونجین که با انگشتت زدی به پیشون...

پارت 3 وقتی (میدزدتت و....) #هیونجین زبونتو مثل بچه ها براش ...

پارت 1 وقتی(میدزدتت و.....) #هیونجینزیرزمین عمارت بوی نم و چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط