{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتیوقتی جراح مغز بودی و

تک پارتی:وقتی جراح مغز بودی و...

بعد از چندین ساعت عمل طولانی...بالاخره تونسته بود تومور اون فرد رو درمان کنه!
امکان نداشت عملی که اون انجام میده نا موفق باشه.. هرچی نباشه معروف ترین دکتر سئول بود!
دستکش هاشو انداخت دور...ماسکش و کلاهشو در اورد و اونهارو هم انداخت دور...جوری خسته بود که فقط نیاز داشت همین الان بره بخوابه..مشغول شستن دست هاش شد
"خسته نباشید خانم مین"
میونگ سرشو برگردوند و‌ دکتر هان رو دید که داره نگاهش میکنه
"ممنون...البته.."
دست چپشو بالا اورد و انگشترشو نشون داد:"من دیگه خانم کیمم!"
دکتر هان خندید:"مبارک باشه...من که همش یادم میره دختر کوچولوی بیمارستان ازدواج کرده!"
میونگ هم خندید..دکتر هان وقتی میونگ رو اونقدر خسته دید گفت:"ببینم...ماشین اوردی؟؟"
"نه خونمون زیاد دور نیست صبح که اومدم خواستم یه هوایی بخورم پیاده اومدم"
_"خب من میرسونمت"
"نه نه نیازی نیست من خودم میرم"
_"الان نصف شبه..لج نکن دختر بیا برسونمت"
"تاکسی میگیرم"
_"این وقت شب خطرناکه! میرسونمت دیگه!"
میونگ دیگه لج نکرد:"خیلی خب.‌.."
روپوش مخصوصش رو در اورد و آویزون کرد..کیفش رو برداشت و از اونجا بیرون اومد..سوار ماشین دکتر هان شد..خونش نزدیک بود واسه همین زود رسیدن..
میونگ:"خیلی ممنون آقای دکتر.."
_"برو‌ دخترم...تهیونگ الان نگران میشه قطعا"
"باشه ممنون...خدانگهدار"
خدافظی کردن و پیاده شد...فکر نمیکرد تهیونگ تا الان بیدار باشه واسه همین کلید رو توی در چرخوند و وارد خونه شد..تمام برق ها بجز تلویزیون خاموش بودن..تهیونگ دست به سینه جلوی تلویزیون نشسته بود..میونگ گفت:"اووو تهیونگ تو نخوابیدی؟"
تهیونگ فقط نگاه سردی بهش انداخت..و بعد نگاهشو به تلویزیون داد..میونگ تعجب کرد!
معمولا وقتی اون از سر کار برمیگشت تهیونگ به استقبالش میرفت..
میونگ:
رفتم پیشش نشستم:"عزیزم چیزی شده؟؟"
جوابمو نداد...چش شده بود..دستشو گرفتم:"تهیونگ..."
دستشو سریع از دستم بیرون کشید:"با اون مردک برگشتی؟؟"
اوف...دوباره شروع شد:"تهیونگ بس کن!"
نگاهش عصبی شد:"ببینم معلومه تا الان کجا بودی؟"
+"بیمارستان"
"بیمارستان...اونوقت تا این وقت شب چیکار میکردی؟؟"
+"هوففف تهیونگ من یه عمل خیلی مهم داشتم! میفهمی؟؟"
"نباید به من یه خبر میدادی؟؟"
+"باور کن یادم رفت عشقم‌‌‌‌...فکر نمیکردم انقدر ناراحت میشی!"
تهیونگ همچنان عصبی نگاهم میکرد..بعدش از جاش بلند شد:"صد دفعه گفتم من از این مرتیکه ی هیز خوشم نمیاد! بعد تو باهاش میگی میخندی؟؟ میزاری برسونتت؟؟"
منم از جام بلند شدم:"تهیونگ..من‌ماشین نبرده بودم دیر وقت بود اون فقط میخواست که منو برسونه همین!"
تن صداش کمی بالاتر رفت:"خب میگفتی من احمق میومدم دنبالت!"
+"من فکر میکردم تو خوابی.."
"میونگ تو خودت خوب میدونی...خوب میدونی..خوب میدونی من دوست ندارم هیچ مردی نزدیکت شه! هیچ مردی...چه برسه به اون مردک هیز"
صدام یکم بالاتر رفت"تهیونگ اون هیز نیست!...اون همسن پدرمه!..اون دوست بابام بود! اون زن داره بچه داره منو دخترم صدا میزنه اون با چیزی که تو فکر میکنی فرق داره...مرد مهربونیه!"
"اوه پس ازش طرفداری هم میکنی؟؟*پوزخند زد*جالبه...برام مهم نیست زن داره یا نه...بچه داره یا نه..اون از تو خوشش میاد..اصلا بدرک از اون..تمام مرد هایی‌که‌ تو اون بیمارستانن همشون از تو خوششون میاد...تک تکشون از تو خوششون میاد..فکر کردی نمیفهمم؟؟"
+"تهیونگ.."
حرفمو قطع کرد:"گوش کن ببین چی میگم میونگ‌..من دوست ندارم تو بری تو اون بیمارستان کار کنی...تو دکتر خیلی محبوبی هستی میتونی بری هر جایی دلت میخواد."
+"تهیونگ میفهمی چی میگی؟! من چند ساله دارم اونجا کار میکنم..."
"همین که گفتم!"
بعدشم رفت توی اتاق..هوفی کشیدم و خودمو انداختم رو مبل..سه ماه از ازدواجمون می‌گذشت..تهیونگ بعد از ازدواج خیلی حساس شده بود...وقتی یه پسر از بغلم رد میشد ، دلش میخواست پسره رو خفه کنه!
قبل از ازدواج اینجوری نبود!...اون انقدر حساس و حسود نبود...رفتم توی اتاق پیشش روی تخت دراز کشیده بود..و ساعدشو روی پیشونیش گذاشته بود...لباسامو عوض کردم..رفتم کنارش دراز کشیدم:"اومم ته ته؟"
جوابمو نداد...نزدیک تر شدم:"اوو بیخیال ته ته...تو کی یه پسر کوچولوی حسود شدیی؟"
نگاهم کرد:"من حسود نیستم میونگ!"
برگشت سمتم:"فقط میخوام چیزی که مال منه...مال من باشه!"
+"خودت خوب میدونی دوست ندارم روم حس مالکیت داشته باشی!"
بغض توی چشماش دیده میشد:"دست من نیست..بفهم این دست من نیست من فقط...بیش از حد دوست دارم..نمیتونم نمیتونم وقتی میبینم یه نفر نزدیکته دلم میخواد خفش کنم.‌..دست خودم نیست..*بغض*"
ادامه دارد...
یکوچولوش مونده اونم الان میزارم
اگه بد شد ببخشید 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۱۳)

تک پارتی:وقتی جراح مغز بودی و...ادامه:لبخند زدم و صورتشو نوا...

سناریو:وقتی مافیان و میدزدنت و....نکته:بچه ها کامل این سناری...

برای پیدا کردن بقیه ی پارت ها کمی داخل پیج برید بالا تر چندپ...

برای پیدا کردن بقیه پارت ها یکم داخل پیج برید بالا تر چندپار...

پارت 12 ویو لارا : پس کیف ات رو برداشتم و گوشیش رو برداشتم و...

خوشحالش کن باشه؟؟اون تو رو خیلی دوست داره نزار نظرش درباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط