نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۲۷
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده، چون نویسنده هنوز داشت دنبال ایده زیر برگای درخت میگشت🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
مویچیرو:*همراه یویچیرو آروم کنار برکه کوچیک عمارت قدم میزد.*
{نور خورشید روی آب میافتاد و موجهای ریز برق میزدن.☀️💧}
یویچیرو:*به انعکاس خودشون توی آب نگاه کرد.* ...سه سال...
مویچیرو:*آروم کنارش ایستاد.* ...انگار خیلی طول کشید.
یویچیرو:*لبخند خیلی آرومی زد.* ...ولی ارزش انتظارشو داشت.
مویچیرو:*بدون اینکه چیزی بگه، لبخند کوچیکی زد.*
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*دوباره دور قابلمه برنج میچرخید.*🗿🍚
زنیتسو:*با اخم نگاهش کرد.* ولش کن دیگه! انگار گنج پیدا کردی!🗿💔
اینوسکه: شاید ته قابلمه هنوز یه کم مونده باشه.🗿✨
{همون موقع...}
آئویی:*در قابلمه رو برداشت.*
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* 😃✨
آئویی:*داخل قابلمه رو نشونش داد.*
{...کاملاً خالی بود.}
اینوسکه:*خشکش زد.*
زنیتسو:*از خنده دولا شد.* 🤣🤣
نزوکو:*خیلی آروم خندید.* 🤭🌸
تانجیرو:*با لبخند گفت.* فکر کنم باید تا وعده بعدی صبر کنی.
اینوسکه:*آه بلندی کشید.* 🥲🍚
[دوباره حیاط...🌿]
{نسیم ملایمی وزید و چند برگ سبز از روی درخت پایین افتاد.🍃}
مویچیرو:*یکی از برگها رو با دست گرفت.*
یویچیرو:*بهش نگاه کرد.* ...میبینم هنوزم حواست به چیزای کوچیک جلب میشه.
مویچیرو:*به برگ نگاه کرد و خیلی آروم لبخند زد.* ...آره.
یویچیرو:*آروم شونه برادرش رو زد.* ...همین باعث میشه هنوز همون مویچیرو باشی.
مویچیرو:*چند لحظه سکوت کرد... بعد خیلی آروم گفت:* ...خوشحالم که دوباره کنارمی.
یویچیرو:*بدون مکث جواب داد.* ...منم.
{هر دو کنار هم به مسیر سنگفرششده ادامه دادن و صدای پرندهها تمام حیاط رو پر کرده بود.🐦🌸}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:
خووووووو🥹🩵 اینوسکه بیچاره آخر فهمید قابلمه برنج کاملاً خالیههههه🤣🍚💔 ولی از اون طرف مویچیرو و یویچیرو هر لحظه بیشتر دارن مثل گذشته با هم صمیمی میشننن😭🫂💖 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۷
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده، چون نویسنده هنوز داشت دنبال ایده زیر برگای درخت میگشت🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
مویچیرو:*همراه یویچیرو آروم کنار برکه کوچیک عمارت قدم میزد.*
{نور خورشید روی آب میافتاد و موجهای ریز برق میزدن.☀️💧}
یویچیرو:*به انعکاس خودشون توی آب نگاه کرد.* ...سه سال...
مویچیرو:*آروم کنارش ایستاد.* ...انگار خیلی طول کشید.
یویچیرو:*لبخند خیلی آرومی زد.* ...ولی ارزش انتظارشو داشت.
مویچیرو:*بدون اینکه چیزی بگه، لبخند کوچیکی زد.*
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*دوباره دور قابلمه برنج میچرخید.*🗿🍚
زنیتسو:*با اخم نگاهش کرد.* ولش کن دیگه! انگار گنج پیدا کردی!🗿💔
اینوسکه: شاید ته قابلمه هنوز یه کم مونده باشه.🗿✨
{همون موقع...}
آئویی:*در قابلمه رو برداشت.*
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* 😃✨
آئویی:*داخل قابلمه رو نشونش داد.*
{...کاملاً خالی بود.}
اینوسکه:*خشکش زد.*
زنیتسو:*از خنده دولا شد.* 🤣🤣
نزوکو:*خیلی آروم خندید.* 🤭🌸
تانجیرو:*با لبخند گفت.* فکر کنم باید تا وعده بعدی صبر کنی.
اینوسکه:*آه بلندی کشید.* 🥲🍚
[دوباره حیاط...🌿]
{نسیم ملایمی وزید و چند برگ سبز از روی درخت پایین افتاد.🍃}
مویچیرو:*یکی از برگها رو با دست گرفت.*
یویچیرو:*بهش نگاه کرد.* ...میبینم هنوزم حواست به چیزای کوچیک جلب میشه.
مویچیرو:*به برگ نگاه کرد و خیلی آروم لبخند زد.* ...آره.
یویچیرو:*آروم شونه برادرش رو زد.* ...همین باعث میشه هنوز همون مویچیرو باشی.
مویچیرو:*چند لحظه سکوت کرد... بعد خیلی آروم گفت:* ...خوشحالم که دوباره کنارمی.
یویچیرو:*بدون مکث جواب داد.* ...منم.
{هر دو کنار هم به مسیر سنگفرششده ادامه دادن و صدای پرندهها تمام حیاط رو پر کرده بود.🐦🌸}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:
خووووووو🥹🩵 اینوسکه بیچاره آخر فهمید قابلمه برنج کاملاً خالیههههه🤣🍚💔 ولی از اون طرف مویچیرو و یویچیرو هر لحظه بیشتر دارن مثل گذشته با هم صمیمی میشننن😭🫂💖 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۳۷۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط