{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خورشیدی که تابیدن ندارد

به خورشیدی که تابیدن ندارد
برای من خزان دیدن ندارد
نخوان آوازه خوان امشب که دیگر
دلم شوقی به رقصیدن ندارد
در این شبهای مهتابی دلِ من
بمیرم جایِ چرخیدن ندارد
زمین جایِ قشنگی نیست دانی !
که عاشق وقتِ خندیدن ندارد
نمیدانم چرا امشب به آهم
زمانه حالِ باریدن ندارد
خداوندا چه گویم از که گویم
گلویم نایِ نالیدن ندارد
همان بهتر نبینی حال و روزم
که این غرقابِ غم دیدن ندارد
دیدگاه ها (۹)

رنگ و رویت آسمان اینجا چرا ابری شدهتکه های ابرِ غم بارانِ رگ...

عاقبت پر زد و رفت ؛ آخرین رویا بودردّ پای چشم او ؛ مقصدش دری...

تبی شاعرانه شبی بین ما بودطنینِ صدایتبرام آشنا بودنوشتی و خو...

کرده ای عزمِ سفر ، دانم پشیمان می شویکوله بارِ خاطراتم را دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط